بیوگرافی خالد صالحی :

خالد صالحی متولد ۱۳۶۶ ؛ از دوران راهنمایی می نوشتم اما به طور جدی از سال ۹۱ و با ورودم به سایت نودوهشتیا، نوشته هام رو با بقیه به اشتراک گذاشتم.

آثار آنلاین:
۱. نفس من
۲.کارلا
۳. عشق پیری ( همراه با خانم دل آرا دشت بهشت )
آثار چاپ شده:
۱. زیر شلاق زمستان
۲. یوسف آرا ( در دست چاپ )
در حال نوشتن:
۱. فرشته بودیم ( همراه با خانم دل آرا دشت بهشت)

نوشتن بهترین دوست منه. بیشتر از هر چیز دیگه ای، بهم چیز یاد می ده و به اطلاعاتم اضافه می کنه. همین طور باعث شده با کلی آدم خوب آشنا و باهاشون دوست بشم.
نوشتن بدترین دشمن منه. اگه این علاقه رو نداشتم، زندگیم خیلی راحت تر و بهتر بود.

پیج اینستاگرام خالد صالحی : Instagram.com/khaledsalehi.kateb

 

رمان های فروشی

رمان های چاپ شده

مقداری از متن رمان فرشته بودیم به قلم مشترک خالد صالحی و دل آرا دشت بهشت :

موقع خواندن آن کلمات، نخندیدن کار سختی بود:

«من آن مرد هستم که از چوب غضب او مصیبت دیده‌ام؛ او مرا رانده و به تاریکی درآورده است، بدون ذره‌ای روشنایی… گوشت و پوست مرا مندرس ساخته، و استخوانهایم را خرد کرده است… همچون کسانی که از دیرباز مرده‌اند، مرا در تاریکی ساکن گردانیده است…»

کلمه به کلمه ی آن حقیقت داشت. انگار که «اَرمیا» با هر حرکت قلم، وضع و حال مرا توصیف می کرد:

«گرد من حصار کشیده که نتوانم گریخت، و زنجیرهایم را سنگین ساخته است؛ هرچند آواز درمی‌دهم و فریاد کمک برمی‌آورم، از گوش فرا دادن به دعایم ابا می‌کند… کمان خود را برکشیده، و مرا هدف تیرهایش ساخته است. تیرهای ترکش خویش را به جگرم فرو برده است… مرا به چیزهای تلخ سیر کرده… دندانهایم را به سنگریزه‌ها شکسته، و مرا در خاک پایمال کرده است. جانم از آسایش محروم است، و سعادتمندی را از یاد برده‌ام. پس گفتم…»

کتاب را بستم و بخش آخر را با صدای بلند خواندم:

– دیگر تاب تحمل ندارم، و امیدم به خداوند بر باد شده است.

انگار حالا که تصمیم خود را گرفته بودم، همه چیز دست به دست هم داده بود تا آن را تائید کند. نفس عمیقی کشیدم و کتاب را در داشبورد گذاشتم. حالا که «لی لی» را از دست داده بودم، حالا که قرار بود لباس عروس بپوشد و در آرایشگاه انتظار آمدن آن مرد را بکشد نه من، دلیلی برای زندگی نداشتم. شغل، ثروت یا خانواده و حتی ایمان نصفه نیمه ام، توان این را نداشتند که دیگر به این زندگی معنی ببخشند.

در ماشین را باز کردم و همان طور که پیاده می شدم، نگاهی به تابلوی محل کار بهترین دوستم انداختم. «مرکز مشاوره ی شغلی و کاریابی غیر دولتی امینی.»

– میثم آقای نارسیست!

امروز برای آخرین خداحافظی با او به اینجا آمده بودم. همیشه دلم می خواست بداند که به نظرم گذاشتن اسم خودت روی محل کسب و کاری که داری، کمبود و خودشیفتگی ات را می رساند و حالا که قصد داشتم فقط برای سه روز دیگر زنده باشم، مدتی که لازم داشتم تا کارهایم را جمع و جور و با همه خداحافظی کنم، حتما به او نظرم را می گفتم.

دزدگیر را زدم و در شیشه ی ماشین نگاهی به سر و وضعم انداختم. موهای مرتب، صورت شش تیغ و بهترین کت و شلواری که داشتم. در این چند روز باقیمانده، می خواستم بهترین «هادی» تمام عمرم باشم!

همان طور که از عرض جاده می گذشتم، سبکی بی نظیری را در درونم حس می کردم. حالا که می دانستم به زودی این فاضلاب را ترک می کنم، انگار داشتم روی ابرها راه می رفتم.

با رسیدن به آن طرف خیابان و زنگ خوردن تلفن، از روی ابرها پائین آمدم و موبایلم را درآوردم. شماره ی شالیکوبی؟ اتفاقی آنجا افتاده؟

– الو؟

«ابی» برادر کوچکم بود. نفس نفس زنان گفت:

– داداش، فهمیدی این رضا بندر پدرسوخته چیکار کرده؟

بی توجه به هیجان کلامش گفتم:

– علیک سلام.

– ببخشید سلام.

– مگه قرار نبود شرکت باشی؟

– بودم ولی خبر رو که از کارگرا شنیدم اومدم اینجا.

-چه خبری؟

 – بندر اولین بار شلتوک امسالش رو فرستاده شالیکوبی جدیده نزدیک شهرک صنعتی. خودم تا اونجا یواشکی دنبال ماشین رفتم.

با بی خیالی گفتم:

– به ما چه ؟ محصول خودشه.

– به ما چه؟ اگه حاج بابا بفهمه تیکه بزرگه گوشمونه داداش! نمی گه چرا گذاشتین این کار رو بکنه؟

به زحمت جلوی خودم را گرفتم تا قهقهه نزنم. چقدر دنیا و دل مشغولی های ما آدم ها حقیر بود…

فهرست