بیوگرافی دل آرا دشت بهشت :

سوسن قابی ملقب به دل آرا دشت بهشت ، متولد ۱۳۶۹ ،متاهل و صاحب یک فرزند، فارغ التحصیل کارشناسی ارشد بازاریابی هستم.

از دوران راهنمایی می نوشتم و دو سه داستان از اون موقع به یادگار دارم، اما به طور جدی از سال ۸۹ و با ورودم به سایت نودهشتیا، نوشته هام رو با بقیه به اشتراک گذاشتم. اولین داستانم تجربه‌های جالبی رو به عنوان بازخورد داشت و منو مصمم کرد که نوشتن برای مخاطب‌هام رو ادامه بدم. در ژانرهای عاشقانه و اجتماعی بیشتر نوشتم‌ اما تجربه ترسناک و تخیلی هم داشتم. لیست آثاری که تا به امروز منتشر کرده ام :

۱.رمان نازنین

۲.رمان هم‌ جنس من

۳.رمان شقایق

۴.رمان سرنوشت بهروز

۵.رمان من یک انسانم

۶.رمان نفرین جسد ( چاپ شده | انتشارات کتاب آترینا | چاپ اول سال ۱۳۹۸ )

۷.رمان ارث بابابزرگ

۸.رمان عشق پیری ( مشترک با آقای خالد صالحی )

۹.رمان پلهای شکسته

۱۰.رمان حس مات ( فروش الکترونیک | سایت باغ استور )

۱۱.رمان سوگلی سالهای پیری ( مشترک با خانم چیکسای )

۱۲.رمان گوهر مقصود

۱۳.رمان پشت ابرهای سیاه ( چاپ شده | انتشارات شقایق | چاپ دوم سال ۱۳۹۸ )

۱۴.رمان حبس ابد ( مشترک با خانم مهسا رمضانی ) ( فروش الکترونیک | سایت باغ استور )

۱۵.رمان به جنونم کشاندند ( مشترک با خانم مهسا رمضانی )

۱۶.رمان پروانه شدم ( چاپ شده | انتشارات علی | چاپ اول سال ۱۳۹۷ )

۱۷.رمان پای همه دردها مانده‌ام ( مشترک با خانم مهسا رمضانی ) ( چاپ شده | انتشارات صدای معاصر | چاپ سوم سال ۱۳۹۹ )

۱۸.رمان سپیدار ( در دست چاپ )

۱۹.رمان طلوع نزدیک است ( فروش الکترونیک | سایت باغ استور )

۲۰.رمان قلب دیوار ( مشترک با خانم مهسا رمضانی ) ( فروش الکترونیک | سایت باغ استور )

۲۱.رمان فرشته بودیم ( مشترک با آقای خالد صالحی )

لینک صفحه رسمی اینستاگرام دل آرا دشت بهشت : https://www.instagram.com/delara_dashte_behesht/

لینک کانال تلگرام دل آرا دشت بهشت : https://www.telegram.me/delara_dashte_behesht

مقداری از متن رمان طلوع نزدیک است به نویسندگی دل آرا دشت بهشت :

مهرماه ۱۳۹۶
پاهایم را کمی بلند می کنم و پتو را زیر آن می برم. نمی دانم هوای اتاق سرد است یا هوای دلم!
دکمه های سرآستینش را می بندد و یقه ی پیراهن سفیدش را مرتب می کند.
اتو کشیده و با وقار!
توی آینه اتاق خم می شود و موهایش را مرتب می کند.
نگاهمان به هم برخورد می کند. رد بخیه گوشه‌ی ابروی راستش به چشم می‌خورد و نگاهش به قول معروف سگ دارد.
به نگاه کردنم ادامه می دهم. نگاه برمی دارد. اخم می کند… مثل همیشه.
– فربد میرسونتت.
دستم را بالا می آورم و گردنبندم را لمس می کند. بار چندم بود؟ با امروز دوازدهم. سر جمع چهار ماه… و فربد همه اینها را می داند!
کتش را از روی صندلی برمی دارد. گلویم را صاف می کنم.
– آقای محبی؟
مکث می کند اما به سمتم برنمی گردد. با تاخیر می گویم:
– دانشگاه یه اردوی زیارتی به مشهد گذاشته…
نمی گذارد حرفم را تمام کند.
– به فربد بگو هرچقدر لازم داشتی بهت میده.
“خداحافظ”ی زیر لب می گوید و به سمت در می رود و خارج می شود. بغض به گلویم چنگ می اندازد.
– لعنتی من که حرفی از پول نزدم!
با چند نفس عمیق بغضم را پس می زنم. پتو را کنار می زنم و از روی تخت بلند می شوم. لعنتی! واقعا احساس سرما می کنم. زمستان برای من همیشه ارمغان سرماخوردگی های طولانی داشته است.
جلوی آینه قرار می گیرم. پیراهن سفید ساتنم بدجور دهن کجی می کند.
اصلا برای چه اینها را می پوشم؟
دلیل این همه لباس خواب های رنگ و وارنگ که فریبا خواهر فربد برایم می خرد چیست؟
او که اصلا دقت نمی کند! حتی آن را از تنم در نمی آورد!
اصلا برای چه هر دفعه دوش میگیرم و نظافت می کنم؟ او که اصلا برایش مهم نیست!
موهای موج دار و بلند مشکی ام را عقب می زنم و گره پشت گردنم را باز می کنم. وقتی روی پوست بیش از حد حساس من هیچ اثری از رد کبودی یا قرمزی نیست یعنی هیچ اتفاق خاصی نیفتاده است!
حس ابزار بودن بیشتر از همیشه به جانم چنگ می اندازد.
حتی نامزد معتادم نسبت به او رمانتیک تر برخورد می کرد!

فهرست