بیوگرافی دوشیزه

لیست رمان های دوشیزه : رمان آتش سرد – رمان نشناختمت – رمان اوشیدا – رمان میان عشق و آینه – رمان در مسیر خوشبختی – رمان قیزیل تل – رمان دوباره زندگی – رمان معمار عشق

کانال تلگرام دوشیزه : Telegram.me/
صفحه اینستاگرام  : Instagram.com/

رمان های چاپ شده

مقداری از متن رمان میان عشق و آینه به قلم دوشیزه :

به محض روشن شدن همه چهار چراغ مودم و ظاهر شدن علامت وای فای رو صفحه گوشیش برنامه رو باز کرد و با خشمی که سعی میکرد از انگشتاش به کیبورد منتقل کنه تایپ کرد:
«تا آنلاین شدی تماس بگیر…کار فوری دارما…»
نگاهی به ساعت آخرین آنلاینش که یه ربع پیش بود انداخت و با کلافگی بلند شد رفت تو آشپزخونه…دونه دونه کابینتا رو باز کرد به دنبال ظرف قهوه…صدای برخورد شدید در کابینت که تو آشپزخونه پیچیده بود اعصابش و متشنج تر میکرد و حالش و وخیم تر…انقدری که حتی حاضر بود تک تک ظرفایی رو که به جای ظرف قهوه جلوی چشمش میومد و خورد و خاک شیر کنه…
بالاخره تو یکی از کابینتا پیداش کرد و کشیدش بیرون…مخزن قهوه جوشی که برای اولین بار داشت استفاده میشد و از آب و قهوه پر کرد و فنجون و گذاشت زیرش در حالی که میدونست قهوه دستگاهی جای قهوه های اصلی که خاطره براش درست میکرد و نمیگیره…
اینبار تو سکوت عذاب آور خونه جدیدش صدای ضعیفی رو میشنید که میتونست بیشتر از برخورد در کابینت به بدنه چوبیش عذاب آور باشه…صدای تیک تیک ساعتی که با هر ثانیه داشت بهش یادآوری میکرد لحظه به لحظه بیشتر به روز موعود نزدیک میشه…روزی که میتونه بدترین روز زندگیش باشه…روزی که میتونه شروع بدترین روزهای زندگیش باشه…روزی که مرگ آرزوهاش رسمیت پیدا میکنه…
فنجون که از قهوه پر شد برش داشت و راه افتاد سمت هال که از دور دید صفحه گوشیش داره روشن و خاموش میشه…سریع رفت سراغش و تماس تصویری و برقرار کرد…
به محض واضح شدن تصویر جلوی چشمش فریاد کشید:
-هیچ معلوم هست یه هفته کدوم گوری هستی تو؟؟؟چرا هرچی پیام میدم جواب نمیدی؟؟؟حتماً باید فحش کشت کنم تا حالیت شه کار دارم باهات؟؟؟
فقط چند ثانیه طول کشید تا از بهت این صدای بلند و کلمات توهین آمیز بیرون بیاد و جوابش و بده…منتها با صدایی به مراتب آروم تر…
-چته چرا باز رم کردی تو؟؟؟سرم شلوغ بود کارای رستوران ریخته بود بهم…وقتی توی خر یهو ول میکنی میری من باید جور توهم بکشم دیگه…
گوشی و به ظرف پایه داری که رو میز بود تکیه داد و دستی به پیشونیش کشید…میدونست نباید دق و دلی اتفاقات این چند وقته رو سر صمیمی ترین دوستش که از قضا دختر بود و دل نازک خالی کنه…ولی دست خودش نبود که چند وقت افسار اعصابش پاره شده بود…

فهرست