رمان نوتریکا جلد دوم

رمان نوتریکا جلد دوم به قلم سرو روحی  محصولی از باغ استور

مقدمه رمان نوتریکا جلد دوم :
زندگی آدم ها به نفس کشیدن خلاصه نمیشه !
زندگی آدم ها به خوردن و نوشیدن و خوابیدن خلاصه نمیشه !
زندگی آدم ها به درس خوندن و کارکردن خلاصه نمیشه !
زندگی آدم ها به بغض و غم و غصه خلاصه نمیشه !
زندگی آدم ها به شادی و خنده و لبخند خلاصه نمیشه !
زندگی آدم ها به مرگ خلاصه نمیشه!
حتی … زندگی آدم ها به عشق هم خلاصه نمیشه !
خلاصه ی زندگی آدم ها فقط و فقط زندگی کردنه …!

.

قسمتی از متن رمان نوتریکا جلد دوم :
-دوشیزه ی محترمه مکرمه ایا وکیلم…
نوتریکا مثل مادر مرده ها به نیوشا نگاه میکرد.
سیمین هم مدام چشم می چرخاند تا سیما و جلال را ببیند… اما نبودند. شاید از نظرش یک تلافی بود یا بی احترامی…
چرا که سیمین خواهر بزرگ بود و سیما حق نداشت چنین رفتاری داشته باشد…
وقتی سیمین او را به خاطر رفتار ان شبش بخشیده بود… این دلیل نیامدن ازار دهنده به نظر می رسید.
نگاه هایی که به نیما میشد… ونبود طلا را کنار پسرش میتوانست در نگاه فامیل بخواند.
لبخندی تصنعی زد و به دخترش که مثل فرشته ها شده بود نگاه کرد.
نیوشا هم چشم میچرخاند. منتظر طوطیا بود. میشد بدون اینکه او باشد جواب بله را بدهد؟!
عاقد برای بار سوم داشت خطبه را میخواند فیلمبرداربا چشم و ابرو تذکر داد حواسش به صفحه ی باز قران باشد.
یک لحظه دلش گرفت…طوطیا نبود. جو ساکت بود…بار سوم بود… باید بله را میگفت.
لرزش کتاب مقدس کلام خدا که در دستان ناصر بود هم باعث میشد تا تعجیل کند در جواب گفتن اما طوطیا نبود..خواهرش نبود.
همبازی دوران کودکی اش کنارش نبود…حتی قند بالای سرش هم نفس و مریم می ساییدند و دخترعموی ناصر و احتمالا نفر چهارم حمیده بود….
دلش گرفته بود…همسر برادرش هم نبود.
عاقد برای بار چهارم خطبه را میخواند.
نیوشا نفسش حبس شده بود. صدای مرتعش ناصر که در گوشش با لوکنت گفته بود: چرا نمیگی؟
هم باعث شده بود بیشتر اضطراب داشته باشد. واقعا میخواست ازدواج کند؟! میخواست مسئولیت یک زندگی را به دوش بگیرد…باز جو ساکت شد.
نفسش را سخت بیرون داد.قامت نوتریکا با ان لباس اسپورت مقابل دیدش بود.
نفسش را یکجا خالی کرد و به ارامی با صدا و لحنی که خجالت از ان می بارید زمزمه کرد: با اجازه ی پدرومادرم و بقیه ی بزرگترها….
نگاهش به رو به رو بود. در باز شد و صندلی طوطیا و طلا با هم وارد شدند.
با هیجان گفت: طوطیا…..
و انگارکه از سنگینی نگاه ها فهمید که چه حرف بی ربطی زده است.
عاقد متعجب گفت:بله؟
نیوشا تند و با صدای کش دار و سرحال و مطمئنی گفت: بــــــــــــــــلــــــــــــــــــــه….
و صدای کل کشیدن و هلهله کل فضا را پر کرد.
لحظاتی بعد نوبت ناصر شد قبل از انکه خطبه کامل خوانده شود ناصر با هول گفت: بله حاج اقا…بله تمومش کنید تا پشیمون نشده…
طوطیا دست نیوشا را فشرد.
نیوشا با دلخوری گفت: تو روحت چرا دیر اومدی؟
طوطیا خندید وگفت:مرض عروس بی ادب….به ناصر میگما…
نیوشا چینی به بینی اش داد و پس گردنی به طوطیا زد وگفت: خیلی خری … من همش منتظر تو بودم…
طوطیا خندید وگفت: به خدا تو ترافیک موندیم..
و زیر گوشش گفت: ناصر چه دلبری شده؟
نیوشا با جیغ گفت: چشماتو درویش کن در به در…

.

توجه داشته باشید رمان رایگان است و دانلود و مطالعه آن برای عموم، آزاد می باشد.

برای مطالعه آن لینک های زیر را دانلود کنید یا به اپلیکیشن باغ استور مراجعه کنید.

.

اطلاعات بیشتر دربارۀ رمان 

تعداد صفحات فایل پی.دی.اف : ۶۳۶

.

توجه داشته باشید رمان رایگان است و دانلود و مطالعه آن برای عموم، آزاد می باشد.

برای مطالعه آن لینک های زیر را دانلود کنید یا به اپلیکیشن باغ استور مراجعه کنید.

.

لینک های دانلود مختلف :

لینک فایل PDF

لینک فایل APK

لینک فایل EPUB

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

فهرست