بیوگرافی زهرا زنده دلان :

زهرا زنده دلان ، متولد ۱۳۷۸ ، ساکن استان گیلان هستم. در حال حاضر مجرد هستم. سال شروع نویسندگیم ۱۳۹۶ و اولین اثرم آوای ستاره ست.

لیست رمان های زهرا زنده دلان : رمان آوای ستاره – رمان همه ی من – رمان انقضای عشق تو – رمان سیزدهمین روز از پاییز – رمان زعم زرد

آدرس پیج اینستاگرام : https://www.instagram.com/Zahranovels

آدرس کانال تلگرام : Telegram.me/Zahranovels

رمان های چاپ شده

مقداری از متن رمان آوای ستاره به نویسندگی زهرا زنده دلان :

ولوم آهنگ را زیاد می کنم و غرق در دنیای همیشگی خودم می شوم.
چشم هایم را می بندم و با خواننده همراهی می کنم که صدای خشمگین یاسر باعث جدا شدن هدفون های دلبرم از گوش هایم می شود. متعجب نگاهش می کنم و خیره به او لب می زنم:
– چی شده؟
جلوتر میاید و لب به اعتراض باز می کند:
– چی شده و کوفت، اون هدفون رو میذاری دیگه یادت می ره نباید بلند بلند باهاش بخونی؟
مثل اینکه این بار هم زیاده روی کرده بودم. امان از این دل موسیقی دوست من:
– چی می گی؟ مگه صدام هم میاد؟
– نه پس، بلندبلند باهاش نخون‌!
پشت چشمی نازک می کند و درب را محکم می بندد. به گمانم خواب شیرین اش را برایش تلخ کرده ام که این گونه خشمش سر به فلک می کشد.
بیخیال سوتیِ بدی که داده ام می شوم و ادامه می دهم. باید هر طور شده به کنسرت علی عبدالمالکی بروم، باید از نزدیک ببینمش و محکم بغلش بگیرم، باید ببینمش و بگویم دلبرک ام، چرا صدایت دلم را این گونه به بازی گرفته؟ چرا صدایت آرامش تمام روزها و لالایی تمام شب هایم شده است؟
خنده ام می گیرد، بی شک اگر در این جهان فردی وجود داشته باشد که بتواند جایزه ی اسکار خیال بافی را بگیرد آن فرد من هستم.
آهی عمیق مهمان لب هایم می شود و به ناچار هدفون را از روی گوش هایم برمی دارم. همیشه زمانی که دلتنگ رویاهایم می شوم ترجیح می دهم که بخوابم، شاید در خواب احتمال رسیدن به رویاهایم بیشتر از حال باشد.
* * * * *
عجیب، آه یاسر دامن گیر است. چرا که من هم با سر و صدای آن ها از خواب برمی خیزم. با بی حوصلگی درب اتاق را باز می کنم و لب هایم برای آغاز غرغر به حرکت می آیند:
– چه خبره اینقد بلند حرف می زنین، مراعات هم چیز خوبیه!
حرفم از دهانم کامل خارج نمی شود چرا که یاسر میان کلامم می پرد و ضایع ام می کند:
– ما خواب بودیم و تو داشتی آواز می خوندی چی؟
شکست خورده از حرف حسابش خمیازه ای می کشم:
– جواب منطقی ای بود!
همگی می خندند و تازه چشم های هیزم به آن شکلات های کاکوئویی خوشمزه ای که قرار است با چایی نوشجان شان کنم می افتد.

هر چقدر سارا به دنبال سایتی می گردد که بتواند حرف هایم را از طریق ایمیل به علی برساند نشانی نیست. اغلب آن ها فقط تیترش ارسال ایمیل و پر از تبلیغ های نامرتبط است.
شانس این بار همراهی ام می کند که برادرم یاسر خانه نیست و به سرکار رفته وگرنه الان غرهای همیشگی اش بیخ ریش گوش هایم بود.
با بی حوصلگی مشهودی بلند می شوم تا سیبی بردارم و گازی حرص دار بزنم که سارا امان نمی دهد و با صدای کنترل شده ای از هیجان می گوید:
– عه ساحل بدو بیا، پیداش کردم بیا ببینم چی می خوای بگی.
در جایم مانند سیب در دستم خشک می شوم. قلبم تندتر می تپد، نمی دانم شاید این بار نوبت قلبم است که بی حرکت شود:
– وای… خب… سارا چی بگم، خب… بنویس سلام عشقم.

فهرست