بیوگرافی سرو روحی :

سرو روحی (خورشید.ر با نام کاربری sundaughter) هستم ، متولد ۱۳۷۱/۲/۲۸ ، ساکن تهران، فارغ التحصیل کارشناسی ارشد شیمی آلی. از سال ۱۳۸۹ در سایت مجازی ۹۸ia فعالیت داستان نویسی خودم رو شروع کردم و تا کنون بیشتر از ۲۵ رمان بلند عاشقانه نوشتم ، همچنین رمان های ویلان و تشریفات تا کنون از نشر علی پخش و توزیع شدند.

لیست رمان های سرو روحی : رمان دوجلدی کلاکت – رمان گرایلی – رمان پدر خوب – رمان دردم – رمان اقلیم – رمان نبض خاموش – رمان دوجلدی کلاکت – رمان من تو او دیگری… – رمان راننده سرویس – رمان زندگی غیرمشترک – رمان پادساعتگرد – رمان ارثیه ابدی – رمان ویلان – رمان تشریفات – رمان رسوب

کانال های تلگرام : Telegram.me/sundaughter71 ؛ Telegram.me/sundaughter1992

پیج اینستاگرام : Instagram.com/sarvrouhi

رمان های چاپ شده

مقداری از متن رمان پادساعتگرد به قلم سرو روحی :

بیسکوییت هایم را دو تا یکی توی دهانم بردم و اجازه دادم چای سرد شده ام همانطور سرد به حال خودش روی میز بماند؛ شیدا خمیازه ای کشید و من با دهان پر بی توجه به خرده بیسکوییت هایی که به مقنعه ی سیاهم چسبیده بودند، رو به شیدا گفتم: دور اینم خط بکش!

و انگشت سبابه ام را روی آگهی نشاندم و گفتم: این جا هم نزدیکه، هم مترو خورش خوبه.

شیدا بی حوصله در جواب اشتیاقم برای آنکه با مارکر نارنجی دور چیزی که میگفتم خط بکشد، تنها نالید: چشمهای کورتو باز کنی میبینی نوشته نیروی مرد میخواد!

به زور بزاق خشک شده ام، بیسکوییت ها را فرو دادم و روزنامه را مقابل چشمهایم نگه داشتم. چند ثانیه به آگهی ها زل زدم که شیدا با بغضی که آماده ی ترکیدن بود گفت: امروزم از دستمون رفت هیچی به هیچی!

ـ غمت نباشه! پیدا می‌کنیم.

ـ به خدا یه روزی این امید دونتو میسوزونم! که هی برای من نطق نکنی تو این گرونی و تورم و دلار بیست تومنی کو کار؟

چشمم را روی کادرهای کوچک مربعی و مستطیلی میچرخاندم: نیازمند به یک آقا… آقا… پرسنل مرد مجرب… خانم با پنج سال سابقه ی کاری… آقا… آقا مدرس… آقا… فروشنده تمام وقت آقا!

شیدا پوست لبش را می جوید و من هم گرفتار این مرض مسری به جان ماهیچه ی لب پایینم افتادم. رژ کالباسی محبوبم عطر شکلاتی اش را از دست داده بود و احتمالا تاریخ انقضایش سر آمده بود. نفس عمیقی کشیدم. شیدا صورتش را جلو آورد. این حالت چشمهای قهوه ای گردش که پر از مظلومیت و تقاضا بود را خوب میشناختم. کمی گردنش را به راست مایل کرد و با مکثی که میدانستم از واکنش من نشات میگیرد، بالاخره لب باز کرد وگفت: نمیخوای بهش زنگ بزنی؟

بر خلاف دفعات قبلی به سمتش یورش نبردم و کاملا دوستانه گفتم: نه شیدا! نمیخوام و نمیتونم زنگ بزنم.

لپ هایش را پر از باد کرد. من شرمنده گفتم: این کار رو نمیتونم انجام بدم شیدا.

ـ تو شرایط زندگی منو میدونی بتی؟

ـ میدونم.

ـ خب…

آهی کشیدم وگفتم: شیدا من نمیتونم! اصلا حرفشو نزن.

ـ میتونی؛ نمی خوای!

ـ برم چی بگم؟

دستی به صورت سبزه اش کشید و گفت: برو بگو خودم و دوستم محتاج کاریم! توی اون موسسه ی خراب شده ات، توی اون کمپانی اعیونیت که بالای پونصد نفر کارمند داره، یه شغلی برای دو نفر دست و پا کن! چی ازت کم میشه؟ جمله ی آخرو حتما ضمیمه کن!

پوزخندی زدم که شیدا گفت: به نظرت جمله ی آخرمون رو بشنوه چی میگه؟

نگاهش کمی بالا آمد. توی چشمهایش زل زدم و گفتم: میگه سرکار علیه وقتتون بخیر، از زیارتتون مشعوف شدم!

هر دو با هم با صدای بلند خندیدیم و من فکر کردم بوی سیگار برگش را میتوانستم تا سالیان سال به خاطر بسپارم.

فهرست