بیوگرافی فائزه فاتحی :

فائزه فاتحی متولد اسفند ١٣٧٠ با اسم هنری ” آوری “
متاهلم و از سال ٩٧ شروع به نوشتن کردم و اولین اثر من مسحور هستش. الان دارم رمان پنجمم رو مینویسم.

لیست آثار :
رمان مسحور (فروش مجازی از سایت باغ استور)
رمان جهنم بدیل (فروش مجازی از سایت باغ استور)
رمان طالع شطرنجی (آنلاین)
رمان قانونی شبیه چرنوبیل (آنلاین)
رمان افیون گناه (به زودی از اپلیکیشن باغ استور)

کانال تلگرام : Telegram.me/awrrinovel

پیج اینستاگرام : Instagram.com/_u/faeze_awrri

رمان های چاپ شده

مقداری از متن رمان جهنم بدیل به قلم فائزه فاتحی :

فراز و شروین شونه به شونه ی هم وارد سالن مهمونی میشن و چشم میگردونن . فراز زمزمه میکنه:
_آخه اینجا هم میشه خوش گذروند؟
شروین لبخندی به کلافگیش میزنه و قبل از همه میره قسمت خلوت تر ،روی مبل کرم رنگ لم میده.
خیلی ها رو تو جمع می شناخت. وقتی فراز هم کنارش میشینه ، برمیگرده ببینه آرمان کجا رفت که همون لحظه نگاهش رو دختری ثابت میمونه. فرصت نمیکنه خوب صورتش رو ببینه ، آرمان جلوش ظاهر میشه و روی مبل روبروییش میشینه
_کدوم رو میخوایی بگو اشاره بزنم همه خودی ان
اخم میکنه از لحن آرمان و میرسه:
_اون دختر و میشناسی ؟
آرمان برمیگرده ، اما وقتی دختر زیادی خاصی نمیبینه ، میگه:
_کدوم یکی ، اونجا پر از دختره؟
_اونی که شلوار پوشیده؟
آرمان دیگه برنمیگرده و حین راحت نشستن روی مبل جواب میده:
_همیشه نا امیدم کردی با این سلیقه ات. کارمند شرکت بابای یاسینه ، یه چندباری خواستم مخش رو بزنم اما بدجور سفت و سخت بود. اگر توجه کنی از طرز لباس پوشیدنش هم میفهمی اینکاره نیست.
_پس اینجا چیکار میکنه؟
_چه میدونم پاشو برو از خودش بپرس .ولی مراقب باش مشتهاش بدجور درد دارند.
شروین میخنده و با تکون سرش میپرسه:
_آره؟
آرمان هم با خنده جواب میده:
_دقیقا توی شکمم زد ناکس.
فراز سر از گوشیش بلند میکنه و رو به شروین که میخنده میپرسه:
_چیه بی چی دارید میخندید؟
آرمان با خودشیرینی خودش رو روی مبل جلو میکشه
_هیچی داداش من ، چی میخورید برم براتون بیارم؟
فراز سری تکون میده
_یه چیز سبک بیار ، در ضمن زود برمیگردیم.
شروین هم با گفتن “درسته” موافقت میکنه.
آرمان که بلند میشه بره براشون نوشیدنی بیاره شروین بازم خیره میشه به جایی که اون دختر و دیده بود
اما نمیبینتش.
از حالت لم میاد بیرون و کمی تو جاش میچرخه .اما بازم پیداش نمیکنه سری تکون میده و همونجوری نشسته برمیگرده سمت فراز و میخواد باهاش حرف بزنه که آرمان از راه میرسه. ولی اینبار تنها نیست.
یلدا با همون اداهای همیشگیش نرسیده شروع میکنه.
_وایی ببین کیا اینجان ؟ فراز و شروین
بدون هیچ ابایی هردوشون رو میبوسه و بعد از احوالپرسی کردنش ، تنگ فراز میشینه.

شروین نفس راحتی میکشه از دستش و خیالش راحت میشه که یلدا مثل همیشه می خواد روی فراز کلیک کنه.
آرمان نوشیدنی رو میده دست شروین و همراه چشمکی میگه:
_بیا تا یلدا پیش فرازه ، بریم اون دختر رو بهت معرفی کنم.
شروین خیلی الکی سر تکون میده و از جاش بلند میشه.

فهرست