بیوگرافی فاطمه اشکو :

فاطمه اشکو متولد ۶مرداد ۱۳۷۲، متاهلم و از سال ۹۱ شروع به نوشتن کردم و اولین کار من که به صورت مجازی پخش شده طلسم‌خاکستریه که خب اصلا قابل قیاس با کارهای فعلی نیست.

اولین‌اثر چاپی بنده هم تعصب و‌اما عشق که در حال حاضر چاپ چهارمه…

لیست آثار :
رمان تعصب و اما عشق (چاپ شده)
رمان وسواس (چاپ شده)
رمان مرا به نام من بخوان (چاپ شده) (مشترک با پگاه مرادی)
رمان طلسم خاکستری(دانلود رایگان)
رمان همسان من(دانلود رایگان)
رمان زیر یک سقف(دانلود رایگان)
رمان انتقام گر(دانلود رایگان)
رمان شهر آشوب(دانلود رایگان)
رمان فتنه گر(دانلود رایگان)
رمان کراش (نامشخص)
رمان ژست (در دست چاپ)
رمان زنانه میتازم (فروش مجازی)
رمان دو جلدی شعله های هوس (فروش مجازی)
رمان حسرت شیرین (فروش مجازی)
رمان دو جلدی عروس عمارت (فروش مجازی)
رمان پیک (فروش مجازی) (مشترک با رویا رستمی)
رمان رسوا (فروش مجازی)
رمان ازدواج نامشروع (فروش مجازی)

پیج اینستاگرام فاطمه اشکو : Instagram.com/fatemeh_ashkoo

مقداری از متن رمان عروس عمارت به قلم فاطمه اشکو :

لب به لبش چسباند و محکم از شیره ی جانش مکید.

نفس زنان عقب کشید و به چشم های زمردی رنگ مونا چشم دوخت:

-باید برم… عموم پوستمو میکنه اگه بدونه بازم دیر کردم.

چشم های مخمور مونا به او التماس می کرد نرو اما عقلش…

-باشه برو عزیزم. مهم آینده ست.

یک دستش را دور سر مونا محکم گرفت و با دست دیگرش، لب های دخترک را نوازش کرد:

-مهم برای تو جنگیدنه عزیزه دلم. برم من خانومم؟!

دخترک سر تکان داد و بالاخره دل کند.

دست به سمت دستگیره ی ماشین برد و حین پیاده شدن گفت:

-مراقب خودت باش عشقم.

سیر نشد. دست آزاد دخترک را گرفت و دوباره او را توی ماشین کشاند.

دم ظهر بود و کوچه ای که خانه ی مونا در آن قرار داشت، خالی از رهگذر.

-یه بوس دیگه بده بعد برو. واقعا دیگه کاریت ندارم.

مونا دندان نما خندید و دوباره خود را به او نزدیک کرد.

بوسه ای به لب های مردی که عاشقانه می پرستیدش زد و عقب کشید.

-من دیگه رفتم. بابا می کشتم.

ساسان سر تکان داد و گفت:

-باشه برو. مراقب باش. رسیدی پیام بده…

-چشم.

اینبار دیگر پیاده شد و خیال خود و ساسان را راحت کرد.

 دستی برای عشقش تکان داد و راهیش کرد.

صدای قلبش را می شنید هر بار که ساسان از او دور می شد.

صدایش ضعیف می شد هر بار که او را در کنار خود می دید.

کاش خدا نگیردش. کاش سهم هم شوند.

آهی کشید و خیره به ماشین محو شده ی ساسان کلید را توی در انداخت و وارد شد.

صدای رامبد جوان که دوبه دوبه می خواند و خندوانه را می چرخاند از خانه به حیاط می رسید که در را باز کرد و وارد شد. پدرش هر چقدر  تکرار این برنامه و حتی ضبط شده ی تو فلشش را می دید سیر نمی شد.

پیک نیک وسط خانه گذاشته و مرد پشت آن از مواد توی دستش کام می گرفت.

-بابا… من اومدم!

هیچوقت نمی فهمید که دخترکش چقدر زجر می کشد و برای نان در آوردن چقدر جان می کند، فقط دود می کرد و تمام دستور می داد “زود بیا” و “دیر نکن” و “من معتادم نه نامرد که دیر کنی” و…

مادر میانسالش از درگاه اشپزخانه بیرون آمد و به دیوار تکیه داد:

-سلام مادر. خسته نباشی.

به سمت مادرش رفت.

محکم بوسیدش.

او همیشه باعث افتخار خانواده ی سه نفرشان بود.

مادری فداکار که همیشه عاشقانه با پدرش زندگی کرده و هیچگاه یادش نمی آمد بینشان کسی آمده باشد. با آنکه پدرش معتاد بود اما مادرش او را منع کرده بود که به رویش بیاورد و یا بخواهد کوچکش کند.

-غذا بکشم؟!

دستی روی شکمش کشید و گفت:

-آره! روده بزرگه روده کوچیکه رو خورد رعنا جون. تا من لباسامو عوض می کنم بکش میام.

رعنا زن کوتاه قدی بود که تقریبا در زمره ی چاق ها قرار می گرفت.

-غلامرضا! پاشو میخوام غذا بکشم.

غلامرضا با سر و وع نه چندان عادی بلند شد و گفت:

-دست و رومو بشورم میام خانوم!

فهرست