بیوگرافی مامیچکا :

نسترن جراحی هستم با نام مستعار مامیچکا فعالیت می کنم.
کارشناس ارشد آموزش زبان انگلیسی
متولد آذر سال ۶۴.
مدرس، نویسنده و مترجم.
تا جایی که یادم میاد همیشه عاشق کتاب و خوندن بودم و خانواده ام کلا من رو با خصلت کتابخوانی بیشتر می شناسن. با اینکه عاشق نویسندگی بودم و در خودم این توان رو می دیدم ولی جرات دست به قلم بردن رو نداشتم. بالاخره سال ۹۱ بعد از دو سال عضویت در سایت ۹۸یا به تشویق یکی از دوستان اولین رمانم رو منتشر کردم و تا کنون ۶ رمان به اتمام رسیده دارم که هنوز به مرحله چاپ نرسیدن. موضوعات رمانهای من بیشتر در حوزه اجتماعی و حقوق زنان هست و البته تجربه ژانر تخیلی رو هم دارم.
بعد از یک وقفه وارد حیطه ترجمه شدم و فعلا مشغول ترجمه رمانهای انگلیسی هستم که همه در سایت باغ استور در دسترسه.

لیست رمان های نوشته شده توسط مامیچکا : رمان آغوش امن – رمان یک تبسم برای قلبم – رمان مرده زاد – رمان خیال های ترک خورده – رمان صنم پرست – رمان نعره شیر

لیست رمان های ترجمه شده توسط مامیچکا : رمان قلدر (مشترک با ماریا) – رمان دختر روز تولد – رمان تباهی – رمان فقط مال منه – رمان گریزگاه – رمان ولگرد۵۷ – رمان ربوده شده

کانال تلگرام : Telegram.me/mamichkamaria

پیج اینستاگرام : Instagram.com/mamichka.0923

رمان های چاپ شده

مقداری از متن رمان قلدر به ترجمه مشترک مامیچکا و ماریا :

کی.سی تو گوش راستم داد زد:”نه، بپیچ اینور”

لاستیک‌های فورد برونکوی پدرم با پیچ ناگهانی و کوتاه تو اون خیابون پر از ماشین صدای ناهنجاری تولید کردن.

حتی با وجود اینکه دوست نداشتم وقتی من تو ماشینم کس دیگه‌ای رانندگی کنه گفتم:”می‌دونی چیه؟ شاید باید همونجوری پیشنهاد کرده بودم تو رانندگی می‌کردی!”

کی.سی انگار که ذهنمو بخونه جواب داد: “و هر دفعه که من پشت هر کدوم از چراغای زرد نایستادم صورتت و با دستات بپوشونی؟”

به خودم لبخند زدم. بهترین دوستم منو خیلی خوب می‌شناخت. دوست داشتم سریع رانندگی کنم. دوست داشتم سریع برونم. با بیشترین سرعتی که پاهام یاری می‌کرد راه می‌رفتم و با بیشترین سرعت ممکن رانندگی می‌کردم. به سمت هر علامت ایست و چراغ قرمزی هجوم می‌بردم. عجله کردن و صبر کردن، این منم.

اما با شنیدن صدای موزیک تو دوردست، هیچ میلی برای عجله نداشتم. جاده با ماشینایی که پشت هم قطار شده بودن پر شده بود و این بزرگی مهمونی رو که ما داشتیم به سمتش می‌رفتیم نشون می‌داد. دستام دور فرمون قفل شدن وقتی خودمو به زور وارد یه جای پارک حدود یه بلوک دورتر از مهمونی جا می‌کردم.

دوباره گفتم:”کی.سی فکر نکنم فکر خوبی باشه”

پامو نوازش کرد و گفت:”همه چی خوب پیش میره، حالا می‌بینی. برایان لیامو دعوت کرده، لیام منو و منم تورو”

لحن آرومش نتونست از فشاری که روی قفسه سینه‌م بود کم کنه.

کمربند ایمنیمو باز کردم و بهش نگاه کردم.

“خب باشه، فقط یادت باشه اگه احساس ناراحتی کنم، میرم و تو سوار ماشین لیام میشی”

بالا رفتیم و تو خیابان به راه افتادیم. همهمه مهمونی هرچی که به خونه نزدیکتر می‌شدیم بیشتر میشد.

“تو هیچ جایی نمی‌ری. دو روز دیگه از اینجا میری و ما قراره خوش بگذرونیم”

لحن تهدیدآمیزش اعصاب ناآرومم رو بیشتر بهم ریخت.

همونطور که از راه ماشین‌رو به سمت بالا می‌رفتیم، اون دنبالم می‌اومد. فکر می‌کنم به لیام تکست می‌داد. دوست پسرش زودتر اومده بود و بیشتر روزو با دوستاش کنار دریاچه گذرونده بود، در حالی که من و کی سی خرید می‌کردیم. تک و توک لیوانای قرمز، چمن و پوشونده بود و مردم به خونه وارد و خارج می‌شدن و از هوای خنک تابستونی لذت می‌بردن. چند نفر از بچه‌های مدرسه که می‌شناختمشون به سرعت از در جلو به بیرون هجوم آوردن و با پاشیدن مشروب روی هم دنبال همدیگه دوییدن.

توری بکمن که داخل خونه جلوی در ورودی با یه نوشیدنی تو دستش روی یه صندلی نشسته بود و با یه پسر که نمیشناختمش داشت حرف می‌زد گفت:”سلام کی سی. چه خبرا تیت؟ کلیداتونو بندازین تو این کاسه”

و دوباره توجهش به همراهش جلب شد.

یه لحظه طول کشید تا بفهمم چی ازم خواسته. متوجه شدم که داره وادارم می‌کنه که کلیدامو بهش بدم. فکر کنم اجازه نمی‌داد امشب کسی تو مستی رانندگی کنه.

 

فهرست