بیوگرافی مهسا رمضانی :

مهسا رمضانی ، یه دانشـجـوی ادبیاتی چپ دست که اصالتاً گیلکه و عاشق کتاب

پیج اینستاگرام : Instagram.com/mahsaramezani71

مقداری از متن رمان پتریکور به نویسندگی مهسا رمضانی :

تهران – سال ۱۳۹۴

هندزفری را از توی گوش‌هایش بیرون کشید و سر صبر و حوصله دور چهار انگشت پیچاندش و بعد آن را با فشار توی کیف چرمی فرو کرد. پیام کوتاهی که از حافظ داشت را پاسخ داد و بعد از جا بلند شد.

فشاری به میله‌ی اتوبوس وارد کرد تا حین توقفش به جلو پرتاب نشود. با توقف اتوبوس اما همه‌ی تلاش‌هایش ناکام ماند و محکم به مانع جداکننده برخورد کرد.

کارت اتوبوسش را برداشت. همان‌طور که بازویش را می‌مالید با اخم‌های درهم به سمت جایگاه راننده رفت و کارت زد.

احساس می‌کرد استخوان‌های رانش در حال کش‌ آمدن هستند. با خودش زمزمه کرد:

– خوب شد ماشین نیاوردم. کی حال داشت تو این ترافیک کلاج، ترمز بگیره.

از سر کوچه سیب‌زمینی و پیاز خرید تا مواد لازم برای خوراک سبزیجات و مرغش کامل شود. عماد امشب زودتر می‌آمد.

کوله‌ی باشگاهش را روی شانه انداخت و همان‌طور که شاه‌بیت ترانه‌ی آخر را تکرار می‌کرد به راه افتاد.

نرسیده به خانه گوشی‌اش زنگ خورد. چند قدم باقی مانده را سریع‌تر برداشت. جلوی در خریدها و کوله‌اش را روی زمین گذاشت. نام حافظ روی گوشی نقش بسته بود. سریع جواب داد.

– تازه رسیدم خونه. یه کم صبر می‌کردی بهت زنگ می‌زدم.

صدای حافظ اما گرم‌تر از این حرف‌ها بود.

– سلام خانم… خوبی؟

چقدر این مدل سلام کردنش را دوست داشت. خندان شد و چون گلی شکفت.

– خوبم‌، تو خوبی؟

گرمای صدای حافظ به او هم داشت سرایت می‌کرد. در را با پا هل داد و کلیدش را بیرون کشید. وسایلش را برداشت و وارد خانه شد و در را به همان شیوه‌ای که باز کرده بود بست.

– خدا رو شکر. اولین روز چطور بود؟

دلش ناز کردن خواست.

– سخت. دو طرف رونای پام داره وا می‌ره. داغون شدم. انقدر حرکات کششی داد که سلول به سلول تنم به جیغ اومد.

صدای خنده حافظ باعث شد خودش هم راحت بخندد.

– عیبی نداره عزیزم. هر تغییری سخته.

گویی که حافظ او را می‌بیند با تکان سر تاییدش کرد.

– اوهوم… تو چه کردی؟ در چه حالی؟

صدای حافظ شبیه آتش‌فشانی فعال که رو به خاموشی می‌رود رنگی از سردی گرفت.

– هیچی. نمی‌خواد قبول کنه. همچنان قهره. پری‌خانمم متاسفانه تو جبهه اونه.

ماندانا ناامید آهی کشید.

– یک ماه شد. از سی‌ام اردیبهشتی که تو گلستان حرفشو زدیم یک ماه شد حافظ. باورم نمی‌شه انقدر از من بدشون می‌آد.

حافظ سکوت کرد. در شرایطی گیر کرده بودند که کنترلی رویش نداشتند. روزگار داشت با سرعت می‌تازاند و شبیه به اسبی رم‌کرده پیش می‌رفت و این دو هم به او وصل بودند.

– درست می‌شه.

عبارتی که ماندانا می‌گفت، جمله‌ای جادویی بود. همیشه حافظ را بر‌ آن می‌داشت که قبول کند هرچیزی یک راه‌حلی دارد. تاییدش کرد.‌ توکلش بر خدایی بود که داشتند و حفظشان کرده بود.

ماندانا که تایید حافظ را دید ادامه داد:

– یادته اولین قرارمونو؟ از پیش رامش و بچه‌ها رفتیم توی پارک. تو داستان زندگیمو شنیدی. ترسامو گوش کردی و بعد گفتی درستش می‌کنیم. اون “درستش می‌کنیم” یه جمله‌ی معمولی نبود. انگار یه باوری توی وجودم بود. یه باور قلبی که دست دراز شده‌ت رو دیده و پذیرفته بود که واقعا درست می‌شه. حالا نوبت منه که بهت بگم درستش می‌کنیم. باشه؟

حافظ آن سوی خط لبخندی زد. چه می‌گفت این دختر؟ چطور می‌توانست با صدایش جادو کند؟ در آن لحظه انگار هیچ مشکلی نبود که درست نشود. زمزمه کرد:

– باشه درستش می‌کنیم نفس.

فهرست