بیوگرافی مژگان قاسمی

مژگان قاسمی متولد ۱۳۶۹ شیراز

میزان تحصیلات دیپلم
شروع نویسندگی از سال ۱۳۹۵
سبک نوشتن و‌ ژانر رمان بر اساس واقعیت و اجتماعی عاشقانه با تم‌ روانشناسی.

لیست آثار : رمان ساز ناکوک (در دست چاپ) – رمان صبح غروب کرده ام (فروش الکترونیک) – رمان حکم‌ نظر بازی (در دست چاپ) – رمان شوک‌ شیرین‌ (آنلاین)

کانال تلگرام مژگان قاسمی : Telegram.me/ghasemi_roman

پیج اینستاگرام مژگان قاسمی : Instagram.com/ghasemi_roman

 

رمان های چاپ شده

مقداری از متن رمان ساز ناکوک به نویسندگی مژگان قاسمی :

پناه با همان سکوت سنگینی که در پیش گرفته بود به سمت مستر اتاق رفت و آبی به دست و صورتش زد تا از حرارت حرص درونش کاسته شود و موفق هم بود. این خاطرات بخشی از روزهای عمرش محسوب می شد. شاید اوایلش سخت بود اما کمی که منطقی فکر می کرد به داشتن فرزان می ارزید.
وقتی بیرون آمد فرزان را دوباره با اخمی گره خورده غرق در گوشی خود یافت. به حدی که حتی متوجه ی حضور او هم نشد. اما قبل از آنکه اعلام وجود کند صدای در اتاق بلند شد و متقابل آن صدای ترانه بانو، از پشت در بخواست:
_فرزان.مامان جان بیدارید؟.
نگاه هر دویشان در هم گره خورد. فرزان بعد از آنکه لبخندی تحویل او داد خطاب به مادرش گفت:
_آره مامان.داریم میایم پایین.
_خوبه عزیزم. زودتر بیاید تا شام سرد نشده.
بالاخره دست از نگاه کردن به فرزان کشید و به سمت میز آرایشی اتاق رفت. موهای پریشان دورش را با حرکت انگشتانش کمی مرتب کرد و بی توجه به او که همانگونه خیره، در حال به تن کردن تیشرتش بود بالای سرش جمع کرد اما قبل از آنکه موفق به بستنش شود دستش در دستان فرزان اسیر شد و شلال موهایش دوباره به دورش روان گشت.
_دوست ندارم می بندیشون…میخوام باز باشن و دورت بریزن.
بی توجهی خاصی ، نثار بحثِ کمی قبل ترشان، که نسبتا دلش را کدر کرده بود نمود و تک ابرویی برایش بالا انداخت و در همان حال گفت:
_هر موقع اومدم توی خونت و رسما مال شما شدم اونموقع حق اظهار نظر داری آقا.
دستش را نرم از دستان او خارج کرد و دوباره به دور موهایش پیچید که تک خند حرصی فرزان را به هوا برد. او فرزان بود. مگر می شد حرفی جز حرف خودش شود. اینبار دو دستش را گرفت و پایین آورد و با صورتی به اصطلاح جدی گفت:
_شما همین الانم تو خونه ی منی خانم. ببینم زیادی داری حرف گوش نکن بازی در میاری، همین امشب برت می دارم می برمت یه ماه عسل توپ، بدون مراسم تا بفهمی کی حق اظهار نظر داره.
چشمی برای تهدیدش گرداند و معترض گرفت:
_نمی خوای دست از تهدید کردنات و زور گوییات برداری واقعا؟.
_چرا به خدا.اینقدر دلم می خواد که نگو. منتها تو حرفی جز حرف زور تو گوشت نمیره. میگم بازشون بذار. بگو چشم همسرم. شما جون بخواه این موهای افشون پیش کش دل بی قرارت.
لحن شاکی و پر گلایه ی فرزان به شدت بامزه و گیرا بود. با هر ضرب و زوری بود مانع خنده ی صدا دارش شد اما نتوانست لبخند پررنگ روی لبش را پاک کند . دلش نیامد در جواب حرف و گلایه ی پر احساسش دندانشکنانه چیزی بگوید اما اینگونه بودن هم سختش بود. کمی مکث کرد و در آخر با لحنی مهربان گفت:
_جناب همسر. با اینکه خیلی دلم می خواد به حرفت گوش کنم ولی واقعا نمی تونم با موهای باز بشینم سر میز شام.
از “جناب همسری” که به ریشش بسته بود حسابی کیفور شد و لبخند دندان نمایی بر لبانش نشاند. سری به معنای تاکید برایش تکان داد که پناه گمان کرد توانسته رضایتش را جلب کند اما فرزان بلافاصله او را به پشت گرداندو گفت:
_آره راس میگی سخته.برگرد خودم درستش می کنم.
ابتدا متعجب نگاهش کرد اما با رقصیدن انگشتانش مابین موهای خود پر از حسهای خوب شد و با صدایی که اوج تعجب و هیجانش بود گفت:
_وای نگو که در مقام یه پزشک مثل این مردای رمانتیک بلدی مو ببافی.
فرزان حق به جانب سرش را عقب کشید و با صورتی مغرور در آینه نگاهش کرد و گفت:
_چیه مگه پزشکا دل ندارن؟.
گفتو با صدایی آرام و گرم، همچون مردان فوقعلاده با احساس لب زد:
_آخ.نمیدونی که.به قول شاعر: {من فقط عاشق اینم.وقتی از همه کلافم.بشینم یه گوشه ی دنج. موهای تو رو ببافم.}
گفت و مشغول درست کردن موهای پناه شد بعد از گذشت چند ثانیه با لحنی مطمئن در مقابل نگاه رنگ گرفته ی پناه گفت:
_خب.اینم از این.حالا پایینشو با چی ببندم برات؟.
پناه که از هنر فرزان به وجد آمده بود و با لذتی خاص از درون آینه نگاهش میکرد. به سرعت کیفش را از بغل میز برداشت و گفت:
_تو کیفم یه چند تا کش ریز مال پگاه مونده. بذار ببینم.
فرزان کج خندی به رویش زد و سرخوش از صمیمیتی که امروز تا این حد بینشان پیشرفت کرده بود. منتظر شد.
وقتی پناه کش کوچکش را درآور، دنباله ی مویی که در دستش بود را از بغل به دست او داد تا کش را به آن ببند اما به ثانیه نکشید صدای خنده ی بلند پناه در اتاق پیچید. خنده ای که با هر بار دیدن موی آنگونه بافته شده اش بلندتر می شد و تقریبا نفسش را برده بود.
بالاخره بعد از گذشت ثانیه هایی که زیر نگاه طلبکار فرزان مشغول قهقهه زدن بود آرام شد و با صدایی بریده گفت:
_ایـ.این چیه. دیگه؟.مثلا گیس. کردی .موهامو؟.
دم عمیقی گرفت تا نفسش جا بیاید و سپس ادامه داد:
_چرا گره زدی همشو به هم؟..
فرزان نگاهی به شاهکار خودش کرد و مطمئن تر از قبل گفت:
_خیلیم خوشکل شده.
سپس بی توجه به او مچ دستش را گرفته و با رویی ترش کرده در را گشود و ادامه داد:
_بی احساس.از اون پرتقالی که بالا سرت می بستی خیلی قشنگتره.الانم راه بیافت که مردم از گشنگی.
لبانش را از حرص مشهود فرزان بر هم فشرد تا بیشتر از این او را بدخلق نکند. اما تا آخرین پله فرزان با تمام وجود غر زد و تا زمانی که پناه دستش را بر روی بازوهای او نگذاشت و مهربانانه برای حالت خاص موهایش تشکر نکرد ول نکرد.
اما بعد از قدر شناسی پر محبت پناه لبانش به خنده نشست و دوباره حالش روبراه شد و پناه را با خیال راحت تا سر میز شام با خود همقدم کرد. به محض رسیدن پای میز شام و دیدن دکتر فرهمند و ترانه نگاه فرزان رنگ دلخوری پررنگی به خود گرفت و به یک سلام کوتاه بسنده کرد. به اندازه ای خلقش تنگ شد که حتی پناه هم به خنده و شیطنت های چند دقیقه قبلش مشکوک شد.
بر خلاف او پناه صمیمانه سلام کرد و بعد از جواب احوال پرسی و آغوش گرم دکتر فرهمند و ترانه، کنار فرزان نشس. بعد از نشستن او ، نگاه هر دوی آنها با نگرانی زاید والوصفی بر روی دست باند پیچی شده اش ماند.
با این وجود هیچ کدامشان حرفی به میان نیاوردند. چرا که بهتر از هر کس می دانستند این دست آسیب دیده قطعا نشانه ی اعتراض حضور پر دردسر شیدا در اینجا بود.

فهرست