بیوگرافی گیسو خزان

گیسو خزان هستم متولد آذرماه ۱۳۷۰ ، مجرد.
نویسنده رمان های : اپسیلون، خدمتکار اجباری، سلبریتی، هفت خط، دژبان، محو شده در ابرها (کامل ، فروش الکترونیک سایت باغ استور)

خیزران، افعی، تارگت (آنلاین)

کارشناسی مدیریت بازرگانی دارم ولی بر حساب علاقه از ۱۶ سالگی نویسندگی رو در حد خیلی ابتدایی و بر اساس قدرت تخیل و تصور شروع کردم و کم کم به داستانام شاخ و برگ دادم تا اینکه تصمیم گرفتم جدی تر این حرفه رو دنبال کنم و در نهایت از سال ۱۳۹۵ فعالیتم و در کانال تلگرام شروع کردم.

کانال تلگرام : https://t.me/joinchat/AAAAAD7lB4SiJ9BfIrqaZg

پیج اینستاگرام : Instagram.com/gisooroman

رمان های چاپ شده

مقداری از متن رمان خیزران به قلم گیسو خزان :

– به چی زل زدی؟ نمی خوای کارت و شروع کنی؟!
بدون اینکه دستای فرو رفته تو جیب شلوارش و دربیاره به سمتم قدم برداشت..
– من زیاد با قانون کارتون آشنایی ندارم! تو مصوبه اش نیومده که در ازای دو میلیون تومن چند ساعت می تونی در اختیارم باشی؟!
با این متلک ها دیگه جای شک و تردیدی نبود.. این آدم داشت زخم می زد و عجیب بود که انگار خودشم درد می کشید با به زبون آوردن حرفاش..
– من.. من باید برم.. پولتم پس میدم!
با صدای بلند زد زیر خنده.. خنده ای که مصنوعی و عصبی بودنش قابل تشخیص بود و رعشه ای که به اندام های داخلی و خارجی من افتاده بود و بیشتر می کرد..
ولی.. خیلی شبیه بود به همون آخرین خنده با صدایی که ازش به خاطر داشتم..
– چرا فکر می کنی آدما آلت دست تو ان؟ که هر موقع بخوای بیای و هر موقع بخوای بری؟! اسمت و باید می ذاشتن کش تنبون.. دست به فرار کردنت حرف نداره!
دیگه حرفاش داشت از قالب متلک خارج می شد و من فقط مثل همون کش تنبون دنبال راه فرار می گشتم.. در حالیکه یه چشمم به در بود و یه چشمم به کیفی که روی تخت افتاده بود و باید برش می داشتم..
ولی خیلی سریع سد راهم شد..
– کجا؟!
گلوم خشک خشک بود عین کویر..
– گفتم باید برم.. برو کنار!
– پول دادم بابتت.. چند بار بگم؟!
– منم گفتم نمی شه..
– آخه دلم و بردی لامصب.. نمی تونم دل بکنم ازت.. میگی چیکار کنم حالا؟ الآن که زده بالا داری فلنگ و می بندی بری؟! اصلاً چرا نگاهم نمی کنی؟
– شماره ام و میدم.. هفته دیگه بهم زنگ بزن باهم قرار بذاریم.. برو کنار..
– باشه.. فقط بگو اسمت و چی سیو کنم تو گوشیم؟ پریزاد یا… گیسا؟!
تموم شد.. دیگه فرصتی برای پیدا کردن چاره و راه فرار نداشتم.. تیرش و مستقیم به سمت هدف شلیک کرد و حالا دیگه فقط باید برای خلاص شدنم دست و پا می زدم..
سرم و بلند کردم و چشمای فراریم و دوختم به نگاه پر از نفرتش..
– چه جوری پیدام کردی؟!
دیگه نخندید.. ولی پوزخندش بدجوری تلخ بود و زهر تزریق می کرد به وجودم..
– پس بالاخره شناختی!
لبم و به دندون گرفتم و یه قدم عقب رفتم.. دو قطره اشک از چشمام ریخت پایین و سوالم و با صدای لرزون تر و بلند تری تکرار کردم:
– چه جوری پیدام کردی؟!
نگاه اونم مثل من گیج بود و ناباور..
انگار تازه از شوک دیدن من بعد از ده سال در اومده بود..
– همین؟ تنها حرفی که الآن به ذهنت می رسه همینه؟! تنها چیزی که مهمه اینــــــــــــه؟! فکر نمی کنی قبلش تو باید جواب سوالای من و بدی؟
نگاهم به قفسه سینه اش بود که تند تند بالا پایین می شد از شدت خشم و عصبانیت.. وقتی نعره اش پرده گوشم و لرزوند:
– هرزه شدی سگ پدر بی نامـــــــــــــــوس؟!
ضربه محکم دستی که سمت راست صورتم کوبیده شد پرتم کرد سمت میزی که زیر تلویزیون بود و از پهلو افتادم روش..

فهرست