رمان آبادیس

18,000 تومان

توضیحات

توجه داشته باشید که رمان آبادیس فروشی ست،بدین صورت که شما فایل عیارسنج زیر (که حاوی بخش ابتدایی رایگان رمان است) را دانلود کرده و آن را مطالعه می کنید؛

اگر علاقمند بودید بر روی لینک افزودن به سبد خرید کلیک کرده و فایل کامل را پس از خرید اینترنتی، دانلود می کنید.

رمان آبادیس

دانلود فایل عیارسنج رمان آبادیس به قلم نگار مقیمی (Venos) را از اینجا دانلود کنید.

*

خلاصه رمان آبادیس :
ارنواز به وصیت پدرش و برای تکمیل پایان نامه ش پا در روستایی تاریخی میذاره که مسیر زندگیش رو کاملا عوض میکنه. همون شب اول اقامتش توسط آبادیسِ شکارچی که قاتلی بی رحمه و اسمش رعشه به تن دشمن هاش میندازه ربوده میشه و با اجبار به عقدش درمیاد. این ازدواج اجباری شروعیه برای برملا شدن رازهایی که گذشته ی آبادیس و ارنواز رو به شکل عمیقی بهم پیوند میده.

*

مقداری از متن رمان آبادیس :
صدای نفس نفس زدن هام توی گوشم می پیچید.
سوز سرما بدنم رو سر کرده بود و توان پاهام رو کم.
با نهایت سرعت می دویدم و صدای قدم هاش رو پشت سرم می شنیدم.
سر چرخوندم تا فاصله مون رو ببینم اما شاخه ای بزرگ سد راهم شد و محکم با زانو به زمین خوردم.
درد زانوهام جیغم رو به هوا برد.
قدم هاش نزدیک تر از هر وقت دیگه ای شده بود.
خودم رو روی زمین عقب کشیدم.
هوا تاریک بود اما برق چشم هاش مثل ستاره توی تاریکی شب می درخشید.
ـ گفته بودم نمی تونی از دستم فرار کنی؟
سردی تنه ی درخت رو پشتم حس کردم.
ـ به من میگن آبادیس راویار.
ترسم رو پنهان کردم و گستاخانه توی چشم هاش خیره شدم.
صدای لرزونم بلند شد:
ـ به منم میگن ارنواز آباندار.
***
ـ اسم؟
ـ ارنواز.
ـ شهرت؟
ـ آباندار.
گرد شدن چشم هاش اصلا چیز عجیبی نبود. من بیست و چهار سال این حالت رو در آدم های اطرافم دیده بودم و این همیشه کلافه م می کرد.
چند نفر توی دنیا فامیلی آباندار داشتند؟
انگار که گردن ماه آبان رو گرفته و دورش طناب دار انداخته باشند.
البته این چیزی بود که با شنیدن فامیلیم به ذهن خودم می رسید و بقیه بیشتر فکر می کردند من دارنده ی ماه آبانم و عجیب این بود که همه هم انتظار داشتند متولد ماه آبان باشم.
ـ متولد آبانید؟
نگفتم؟!
چشم هام رو توی حدقه چرخوندم و با دست ضربه ای به شناسنامه ی روی میز زدم.
ـ اینجا همه چیز نوشته شده آقای مدیر. ارنواز آباندار متولد چهارم آذر هزار و سیصد و هفتاد و چهار.
سری تکون داد.
ـ پس معلم جدیدی که اداره فرستاده شمایید؟
با حرص پلک زدم. چرا همه چیز رو انقدر زود فراموش می کرد این آقای مدیر جدید؟
ـ خیر. من دانشجوی کارشناسی علوم اجتماعی هستم و به خاطر طرح پایان نامه م قراره به عنوان کمک مربی توی یکی از کلاس های این روستا مشغول به کار و گذروندن طرح پایان نامه م بشم.
شانه ای بالا انداخت.
ـ به هر حال این روستا فقط صد و بیست نفر جمعیت داره و بچه های مقطع ابتدایی اینجا تنها بیست نفر هستند.
سری تکون دادم:
ـ آمار خوبیه.
ـ بله ولی ما برای همین بیست نفر هم معلم نداریم.
چشم هام گرد شدند:
ـ پس چرا اینجا مدرسه و مدیر داره؟
عاقل اندر سفیه نگاهم کرد:
ـ چون اینجا دانش آموز داره.
شاید من ابله و خنگ بودم که متوجه نمی شدم چرا این روستا علارغم نداشتن معلم مدیر داشت.
سرم رو محکم تکون دادم تا این افکار رو از ذهنم بیرون بندازم.
ـ خوب حالا من باید چیکار کنم؟
ـ شما آموزش دیدید؟
ـ بله.
لب هاش به آنی از هم باز شدن و لبخند بسیار بزرگی زد:
ـ خوب پس فعلا شما باید به بچه ها درس بدید.
دهانم برای بار چندم باز موند.
ـ البته فقط تا زمانی که معلم جدید بیاد.

*

تعداد صفحات فایل پی.دی.اف : ۱۳۳۵

قیمت فایل کامل : ۱۸هزار تومان

علاوه بر PDF ، فرمت های APK و EPUB هم موجود است.

*

آیدی تلگرام پشتیبانی خرید های ناموفق : T.me/BaghStore_Admin

رمان آبادیس

اشتراک در
اطلاع از
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
فهرست