رمان آتش خیس

درون برنامه

توضیحات

دانلود رمان آتش خیس

به قلم نادیا علی نژادی

***

این رمان فروشی بوده و فقط در اپلیکیشن باغ استور قابل مطالعه می باشد.

***

رمان گریزگاه رو از اپلیکیشن باغ استور تهیه کنین.

خلاصه رمان آتش خیس :

آذین عکاس یه مجله‌ی خبریه گرچه تلاشی زیادی داره اما توی کارش موفق نیست! به پیشنهاد سردبیر مجله‌شون به یه چالش دعوت می‌شه که آینده‌اش در گرو این چالشه و اگر موفق نشه کارش رو از دست می‌ده اما وارد شدن به اون چالش اتفاقات خطرناک و هیجان انگیزی رو برای دختر قصه به وجود میاره که…
عاشقانه‌ای آمیخته به هیجان!

***

مقداری از متن رمان آتش خیس از نادیا علی نژادی :

با بی حالی دستم را بالا بردم و چتری های مشکی بهم ریخته‌ام را از روی پیشانی کوتاه و عرق کرده ام کنار زدم. صدای روی اعصاب رفیعی توی گوشم زنگ می زد” نوچ… خوب نیست… افتضاحه! این یکی بهتره ولی باز هم می تونست خیلی قوی تر باشه! نه، چنین عکس هایی رو نمی شه منتشر کرد!” با حرص نرده های پلکان را توی مشتم فشردم و غیظ کردم:
-مردک حیله گر! تا کی باید عکس های بقیه رو ادیت بزنم؟

سرم را به نشانه ی تاسف تکان دادم، به قدری عصبی بودم که دلم می خواست به همه چیز خرده بگیرم! پله های ساختمان را دوتا یکی با هن، هن کنان زیر پا گذاشتم. پایین مقنعه ام را به دست گرفتم با تکان دادنش خودم را با می زدم.
-ای خدا! چقدر هوا گرمه؛ انگار از آسمون داره آتیش می باره… وای کمرم، باید یه فکری به حال این اضافه وزن بکنم هر روز داره بالا اومدن از این پله ها برام سخت تر می شه… وگرنه چهارتا پله که این همه نفس، نفس زدن نداره.

.دانلود رمان آتش خیس

درحالی که زیر لب به زمین و زمان غر می زدم کلید را از جیب جلوی کیف جینی که کج روی دوش انداخته بودم در آوردم و در قفل در فرو کردم. در با صدای تیکی باز شد نفسم را به سختی فرو دادم سعی کردم، لبخند همیشگی ام را روی لب های باریک و صورتی ام بنشانم. دستی به پیشانی عرق کرده ام کشیدم.
-سلام بر اهل منزل، خوبید؟ اوضاع امروز چطور بود؟ کسی استقبال نمی کنه از بنده؟
وقتی پاسخی نشنیدم با بی حوصلگی چشم هایم را در حدقه چرخاندم. کیفم را به چوب رختی جلوی در آویزان کردم وکفش هایم را توی جا کفشی زیر چوب رختی قرار دادم. باد کولر که به صورتم برخوردکردکمی حالم جا آمد از گر گرفتگی درونم کمی کاسته شد. با طمانینه جلو رفتم همین که خاله بتول را حین آشپزی و فرهام که روی کاناپه ی قدیمی لم داده دیدم، کلافه پوفی کشیدم.

.دانلود رمان

-عجب استقبال گرمی!
قدمی به فرهام نزدیک شدم دستم را پیش بردم و روی موهای فرفری او کشیدم؛ فرهام دستم را پس زد.
-عه ولم کن آذین، الان حریفم برنده می شه.
دستم را از روی سر فرهام برداشتم سرکی در آشپزخانه کشیدم از روی اپن سمعک خاله بتول را برداشتم و به سمت او رفتم هنوز هم متوجه ی آمدن او نشده بودم دستم را پیش بردم گونه ی گوشتی اش را گرفتم و کشیدم. خاله بتول با اخم به خیال این که باز فرهام دارد سربه سرش می گذارد به سویم چرخید ولی با دیدن من جای اخم را در صورت فربه اش لبخند مهربانی گرفت.
-آذین تویی؟ کی اومدی که من متوجه نشدم؟
به خاطر نبود سمعک در گوشش بلندتر از حد معمول حرف می زد. دستش را گرفتم و سمعک را کف دستش گذاشتم با خنده به او گفتم:
-باز این رو یادت رفته برای همین متوجه نشدی کی من اومدم.

***

برای مطالعۀ این رمان به اپلیکیشن باغ استور مراجعه کنید.

برای دانلود اپلیکیشن باغ استور بر روی اینجا کلیک کنید.

اشتراک در
اطلاع از
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
فهرست