رمان آرامش پارسا

درون برنامه

توضیحات

توجه نمایید: برای مطالعه رمان آرامش پارسا به نویسندگی شمیم حیدری لطفا اپلیکیشن باغ استور را نصب نمایید. شما می توانید با نصب اپلیکیشن باغ استور این رمان زیبای عاشقانه ، مافیایی و معمایی را بصورت کامل دریافت نمایید.

فروش انحصاری این رمان تنها در اختیار باغ استور می باشد و از طریق اپلیکیشن ارائه می شود.

خلاصه ای از رمان آرامش پارسا:

آرامش پارسا، دختری که بعد از ۲۵ سال زندگی در کنار مادر و خانواده مادرش، با استخدام در شرکتی متوجه میشه صاحب اون شرکت پدرشه که مردی بی بند و بار و البته فاسد هستش به اسم پارسا حکمت.
پارسا ۲۵ سال پیش، وقتی که ۱۵ سال داشته، باعث باردار شدن مه جبین میشه و با درگیر شدن خانواده ها و قول و قرار برای ازدواج، ناگهان پارسا به همراه خانواده برای همیشه از ایران میرن.
حالا آرامش بدون معرفی کردن خودش، وارد زندگی مردی میشه که…

قسمتی از متن رمان آرامش پارسا :

بعد از بیست و پنج سال، پارسا آماده بود تا چه چیزی را ثابت کند؟ این‌که تمام آن سال‌ها نفهمیده بود چه کسی را نداشته؟ فقط فکر می‌کرد که می‌داند پدر چیست و حالا می‌فهمید که نفهمیده بود و فقط تظاهر می‌کرد. تظاهری که حالا با احساس آغوش پارسا، رخ نشان داده بود. آغوشی که مرزهای مقاومتی‌اش را می‌شکست و به او آرامشی می‌داد که هیچ کجای زندگی بیست و پنج ساله‌اش آن را پیدا نکرده بود. آرامشی که گریه‌اش را بند آورد و قلبش را گرمایی بخشید که توی آغوش هیچ مردی احساسش نکرده بود. راست می‌گفتند که اولین عشق دخترها پدرشان بودند؟ پس احساسش به میعاد که حالا پوچ شده بود چه می‌شد؟ اصلا انگار از اول هم او را دوست نداشته. انگار تمام مردهای زندگی‌اش هیچ شده بودند و او مانده بود با حسی که تمام وجودش را تحت تاثیر آن حرف‌های ناچیز اما پدرانه قرار داده بود. کاش می‌شد زندگی را همان‌جا متوقف می‌کرد و از حسی که توی قلبش ریشه می‌دواند، جان می‌داد و می‌مرد. تمام عمر به دنبال همان آرامش بود. همان آرامشی که حالا در عرض چند ثانیه ناگهان دچارش شده بود و از او دختری ساخته بود که رامِ پدرش شده بود؛ پدری که تصمیم نداشت هیچ جوره از گناهش بگذرد. (دانلود رمان آرامش پارسا از باغ استور)

نفس پارسا زیر گوشش و امنیت خاطری که داد، تیر خلاص بود:
« هر چی که اذیتت می‌کنه بهم بگو. »
آرامش با حالتی مسخ شده نالید:
« تو اذیتم می‌کنی… تو… وجودت… غیبتت… نبودنت… گذشته‌ت.. حالِت… همه چی حالم رو بهم می‌زنه… تو اذیتم می‌کنی پارسا حکمت… تو… »
دست پارسا روی کمرش متوقف شد و برای چند ثانیه بی‌حرکت ماند. حال خودش را نمی‌فهمید. حال دخترش را بیشتر…
آرامش را از خودش فاصله داد و با اخمی که از درماندگی روی صورتش نشسته بود، خیره‌ی چشم‌هایش ماند:
« انقدر تلخ نباش… »
آرامش خودش را عقب کشید و با دلخوری بی‌انتهایی نگاهش کرد. نمی‌توانست… نمی‌شد…
پارسا موشکافانه و پر درد نگاهش کرد.(دانلود رمان آرامش پارسا اندروید از باغ استور)
« یه فرصت بده… »
آرامش تکخنده‌ی کلافه‌ای کرد و اشک‌هایش را که بی‌اختیار ریخته بودند، پاک کرد. از روی تخت پایین آمد و نگاه پارسا را که به دنبالش می‌دوید، ندیده گرفت. از اتاق بیرون رفت و درست در آستانه‌ی در، برگشت. نگاهش را به مردی داد که انگار گم شده بود؛ میان تمام مصیبت‌هایی که ناگهان به سرش آمده بود و قدرت مواجهه با آن‌ها را در خودش نمی‌دید. ابرو بالا انداخت و با غرور خاصی لب زد:
« فقط یه فرصت… »
بعد هم رفت و در را طوری به‌هم کوبید که پلک‌های پارسا روی هم فشرده شدند و چند لحظه‌ای در همان حالت ماند. نفس کلافه‌اش را فوت کرد و صورتش را میان دست‌هایش گرفت. باید چه می‌کرد با آن دختری که آن همه کمبود داشت و تمامشان ختم می‌شد به او؟
با رفتنش پارسا بلند شد و به سرویس بهداشتی رفت. تنش کوره آتش شده بود و حالش خوش نبود. آبی به دست و صورتش پاشید و چند لحظه‌ای به تصویر خودش خیره ماند. یک آن سرش گیج رفت و اسید معده‌اش، حلقش را سوزاند. دستش را به دیوار گرفت و روی توالت فرنگی نشست. سرِ دردناکش را میان دست‌هایش فشرد و به تصویر چشمان پر از کینه‌ی آرامش فکر کرد. باید کاری می‌کرد. آن دختر برایش با همه فرق داشت. باید یاد می‌گرفت چطور رامش کند و دلِ متلاطمش را آرام کند.
بعد از چند دقیقه سیگار به دست تا کنار پنجره رفت و به نمای زیر پاهایش خیره ماند. آن نقطه را دوست داشت. به دور از هیاهوی شهر، خیره به عظمتش می‌ماند و هر پوکی که از سیگار می‌گرفت، انگار که جان تازه‌ای می‌بخشید.
بعد از چند دقیقه سیگارش را در زیرسیگاری کنار تخت خاموش کرد و حاضر شد. لباس‌های تیپ رسمی‌اش را با وسواس خاصی انتخاب کرد و ادکلن گران قیمتش را زیر گلو و روی مچ دست‌هایش اسپری کرد.
از اتاق بیرون رفت و با چشم‌هایش به دنبال آرامش گشت. درِ اتاقش بسته بود و نمی‌دانست باید از او خداحافظی کند یا نه. چند مرتبه تا پشت درِ اتاقش رفت و خواست در بزند اما ناگهان پشیمان شد و عقب کشید. نمی‌خواست موجبات عصبانیتش را فراهم کند. در نهایت، دست‌هایش مشت شدند و …

شما می توانید دیگر آثار شمیم حیدری را در باغ استور مشاهده نمایید.

پیشنهاد می کنیم حتما اپلیکیشن باغ استور را دانلود و نصب نمایید و از صد ها رمان رایگان استفاده کنید. خواندن رمان آرامش پارسا را هم از دست ندهید…

اشتراک در
اطلاع از
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
فهرست