رمان خنیاگر غمگین

درون برنامه

توضیحات

رمان خنیاگر غمگین به قلم مشترک یگانه اولادی و مینا شوکتی را می توانید بصورت اختصاصی در اپلیکیشن رمانخوانی باغ استور تهیه و مطالعه کنید.

ژانر رمان خنیاگر غمگین عاشقانهفانتزی می باشد.

توجه نمایید: برای مطالعه رمان خنیاگر غمگین لطفا اپلیکیشن باغ استور را نصب نمایید. شما می توانید با نصب اپلیکیشن باغ استور این رمان زیبای عاشقانه را بصورت کامل دریافت نمایید.

خلاصه رمان خنیاگر غمگین

خنیاگر داستان هیراد که خطای گذشته اش مثل طوق از گردنش آویزونه و سعی داره با خراب کردن زندگیش خوشبختی رو از خودش دریغ کنه تا بلکه تنبیه بشه ولی میون خراب کردن هاش دختر کوچولویی وارد زندگیش میشه که اونو مجبور میکنه ناخواسته بشه بابا لنگ درازش!

مقدمه رمان خنیاگر غمگین

ده بار دیگر خواندن مکبث
صدبار دیگر خواندن کوری
از آخر میدان آزادی
تا اول میدان جمهوری…
ما زندگی کردیم و ترسیدیم
در روزهای سرد پر تشویش
در ایستگاه متروی سرسبز
در ایستگاه متروی تجریش
ما عاشقی کردیم و جان دادیم
در کوچه های شهر بی روزن
در کافه های دُور دانشگاه
در پله های سینما بهمن …
ما زندگی کردیم و ترسیدیم
ما زندگی کردیم و چک خوردیم
ما توی هر چاهی فرو رفتیم
ما توی هر شهری کتک خوردیم
مانند یک باران بی موقع
در روزهای اول خرداد
مثل دو تا کبریت تب کرده
در پمپِ بنزین امیرآباد
مانند یک خنیاگر غمگین
که از صدای ساز می ترسید
مثل کلاغ مرده ای بودیم
که دیگر از پرواز می ترسید
عشق من و تو قطره خونی که
از صورتی نمناک افتاده
عشق من و تو لاک پشتی که
وارونه روی خاک افتاده
عشق من و تو مثل حوضی تنگ
جا کم میاورد و کدر می شد
مانند یک نارنجک دستی
در کوچه گاهی منفجر می شد
عشق من و تو مثل گنجشکی
از لانه اش هربار می افتاد
عشق من و تو قاب عکسی بود
که هرشب از دیوار می افتاد
مثل دو تا اعدامی تنها
تا لحظه ی آخر دعا کردیم
ما لای زخم هم فرو رفتیم
ما توی خون هم شنا کردیم
ما خاطرات مبهمی بودیم
که روز وشب کم رنگ تر می شد
دیوارها را هرچه می کندیم
سلول هامان تنگ تر می شد
مثل دو ماهی قرمز مغرور
تا آخر دریا جلو رفتیم
ما عاشقی کردیم و افتادیم
ما عاشقی کردیم و لو رفتیم
“از : حامد ابراهیم پور”

قسمتی از متن رمان خنیاگر غمگین

” شروع رمان خنیاگر غمگین “

پایش را روی گاز ریلکس کرد و شیشه ی سمت خودش را کمی پایین داد. نسیم دل‌انگیزی گونه‌اش را نوازش کرد. ترکیب صدای چرق چرق آرام سنگ ریزه ها زیر لاستیک هایش توام با ترومپتِ لی مورگان، فضای آرامش بخشی را برایش فراهم آورد. بی اختیار لبخند محوی گوشه ی لبش نشست. با نزدیک شدن به ساختمان ویلا صدای موسیقی راهش را به خلوت خودرویش باز کرد. نفس عمیقی کشید، انگار که می‌خواست آخرین ثانیه های آرامش بخش امشبش را طولانی‌تر کند.

کتش را از صندلی عقب برداشت و دکمه ی قفل درب ها را با انگشتش فشرد. تنها چند قدم فاصله گرفته بود که ایستاد، سرش را خاراند و به خودرویش نگاه کرد، دستش را در جیبش گذاشت و دکمه ی قفل را زد. صدای خنده ی آشنایی کمی دورتر به گوشش رسید: داداش به خدا یه بار قفلش کردی!

به سمت صدا برگشت و چهره ی خندان ادیب را زیر نور ملایم یکی از لامپ ها تشخیص داد: حافظه ام تعطیل شده، شده حتی سه چهار بارم چکش کنم.

ادیب که حالا به او رسیده بود دستش را محکم فشرد: چقدر بهت گفتم اون حموم رفتن های طولانی آخرش مختو هم مثل چشات ضعیف می کنه.

درحالیکه می‌خندید دستش را بالا برد و خواست پس گردنی‌ای نثارش کند، اما با نگاهی که به سر و وضع ادیب انداخت دلش نیامد مدل موهای او را که معلوم بود وقت زیادی صرفش کرده را با یک ضربه بهم بریزد. هر دو با هم به سمت ساختمان راه افتادند: حالا چرا اینجا وایستاده بودی؟ می رفتی داخل دیگه!

گلویش را صاف کرد و لبخند زد: تو بودم، اومدم بیرون یکم هوا بخورم.

با تایید سر تکان داد: آره معلومه، بوی هوا خوریتم تو لباسات مونده.

ادیب عطر کوچکی از جیب کتش درآورد و خودش را در آن غرق کرد. ناگهان صدای جیغ و هو کردن دخترها و پسرها از داخل ویلا بلند شد. با جدیت نگاهی به او انداخت: داداش یه امشب رو اذیت نکن، بزار یکم خوش بگذرونیم.

ابرویش را بالا انداخت، لبخندی زد و به مسیرش ادامه داد.

ادیب دستش را روی شانه‌ی او گذاشت و با خنده‌ی مرموزی گفت: پس امشب خیالم راحت باشه دیگه؟ ضد حال بازی در نیاریا، داخلم یه سورپرایز برات آماده کردم.

این بار او جدی شد: بازم سورپرایز؟ ادیب، من همین‌طوری راحت‌ترم دکش کن بره.

به پله های ورودی ساختمان رسیدند، ادیب که پله ها را یکی دو تا بالا می‌رفت زیر لب غری زد و گفت: چیو دکش کن بره مرد مومن! از اول شب مخشونو کار گرفتم، این همه زحمت و سختی کشیدم داداش!

پوزخندی زد: بمیرم برات، چقدم یه ساعت چرب زبونی واسه تو سخته.

همان‌طور که دستش را روی دستگیره‌ی در می گذاشت جواب داد: والا بعد معدن، سخت‌ترین کار همینه! تو هم از این موقعیت استفاده کن، طرفم اهل حاله، خدا رو چه دیدی، بلکه تا چند وقت حمومات هم کوتاه‌تر شدن.

این بار دیگر نتوانست به فکر موهای ادیب باشد، دستش را با تمام قدرت پشت سر ادیب کوبید و بی توجه به فحش های مثبت هجده‌اش بالا رفت…

شما می توانید دیگر آثار خانم یگانه اولادی و مینا شوکتی را در باغ استور مشاهده نمایید.

پیشنهاد می کنیم حتما اپلیکیشن باغ استور را دانلود و نصب نمایید و از صد ها رمان رایگان استفاده کنید. خواندن رمان خنیاگر غمگین را هم از دست ندهید…

اشتراک در
اطلاع از
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
فهرست