رمان دلواپسی

(دیدگاه کاربر 1)

درون برنامه

توضیحات

دانلود رمان  دلواپسی

به قلم آناهید قناعت

***

این رمان فروشی بوده و فقط در اپلیکیشن باغ استور قابل مطالعه می باشد.

***

رمان گریزگاه رو از اپلیکیشن باغ استور تهیه کنین.

خلاصه رمان دلواپسی :

دکتر دیما غفاری، دختری زیبا و نخبه
که زندگی پر فراز و نشیبی رو تجربه میکنه
و حالا که او وارد یک رابطه ی عمیق و عاشقانه شده زندگی روی حسود خودش رو نشون میده و اون رو تا مرز نیستی پیش میبره
اما…
زندگی خبر نداره که نیروی عشق همیشه قوی تره…

 

***

مقداری از متن رمان دلواپسی :

موهایم نوازش میشد … چشمهایم را باز کردم
مامان حوری بالای سرم بود و با لبخند نگاهم میکرد
با صدای گرفته گفتم :
ـ صبح بخیر
ـ ظهره دخترم
به یک باره از جا پریدم ، به سرعت از اتاق خارج شدم
بابا روی مبل نشسته بود و لب تاپش بغلش و خیره اش بود …
پاهایم سست شد ، همانجا پایین پله ها ایستادم
از استرس نمیتوانستم راه بروم
نالیدم :
ـ بابا
سرش را چرخند و مرا دید ، لبخندی رو صورتش نشست و گفت :
ـ معذرت میخوام نتونستم صبر کنم خودت بیدار شی
ـ مهم نیس فقط بگو چی شد ؟
ـ کارمون درومد !
ـ یعنی چی ؟
از جا بلند شد و نزدیکم امد
ـ خانوم دکتر، قبول شدی
با تردید گفتم :
ـ چی؟
ـ قلب و عروق
تمام زحماتم به بار نشسته بود … از خوشحالی اشک ریختم وتن بابا را
بیشتر فشردم
بابا سر بلند کرد و رو به مامان حوری که بالای پله ها خوشحال ایستاده
بود گفت :
ـ بیا مامان … بیا که خیلی کار داریم ، زنگ بزن همه رو برای فردا‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍
دعوت کن ویلا

***

رمان دلواپسی

یک هفته ای میشد از طرح ‍‍‍پزشکی عمومی که توی روستایی محروم
از توابع کرمان بود برگشته بودم …

حس خیلی خوبی بود خدمت
بی منت به آدمهای پاک و زحمتکشی که هربار مرا می دیدند از ته دل
برایم آرزوی خوشبختی و عاقبت به خیری میکردند و همین هم شد ،
دعاهایشان شامل حالم شد و تخصص قلب و عروق قبول شدم …

همانیبود که همیشه آرزویش را داشتم ‌…

همانی بود که مامان حوری ازبچگی برایم آرزو میکرد ، یادم است همیشه میگفت تو متخصص قلب
میشوی و بی مهری آدمها را درمان میکنی !
.
.
.
حدود یک ساعت از شهر دور شدیم تا به ویلا رسیدیم ، بابا ماشینش را
به داخل هدایت کرد و من پیاده شدم درب ویلا را ببندم که خانواده
عمه پری رسیدند …
برایشان دست تکان دادم و “پژمان” ماشین را به باغ برد
عمه پری خواهر بزرگ بابا بود ، دو دختر و یک پسر داشت
از وسط راه شنی به طرفشان حرکت کردم، پرنیا از ماشین پیاده شد و
به سمتم دوید و بلند گفت :
پرنیا -دیما…دیما…دیدی گفتم قبول میشی ؟
یکدیگررا بغل کردیم ، میان دو چشم عسل رنگ پرنیا را بوسیدم و او
صورتم را بوسه باران کرد
در همین حین صدای پژمان در گوشم پیچید و ناخواسته موهای تنم
سیخ شد !

دانلود رمان

***

برای مطالعۀ این رمان به اپلیکیشن باغ استور مراجعه کنید.

برای دانلود اپلیکیشن باغ استور بر روی اینجا کلیک کنید.

اشتراک در
اطلاع از
قدیمی ترین
تازه‌ترین بیشترین واکنش نشان داده شده(آرا)
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
رها
7 ماه قبل

سلام ببخشید میشه لطفا بذارید از همین سایت رمان هاتون رو خریداری کنیم من نمیتونم اپ تون رو نصب کنم با تشکر .

فهرست