رمان دوباره زندگی

درون برنامه

توضیحات

توجه نمایید: برای مطالعه رمان دوباره زندگی به نویسندگی شمیم حیدری لطفا اپلیکیشن باغ استور را نصب نمایید. شما می توانید با نصب اپلیکیشن باغ استور این رمان زیبای ژانر عاشقانه ، درام ، اجتماعی را بصورت کامل دریافت نمایید.

فروش انحصاری این رمان تنها در اختیار باغ استور می باشد و از طریق اپلیکیشن ارائه می شود.

خلاصه رمان دوباره زندگی:

هیراد یه مرد مغرور و عیاشه که تا الان با هر اشاره ای، هرکسی خواسته در اختیارش بوده و بلد نیست برای بدست اوردن کسی تلاش کنه.
حالا پرستشِ ساده و پاک قصه، که از قضا، دخترخاله ی دوست‌دختر سابق هیراده، سر راهش سبز میشه.
با این تفاوت که….

مقداری از متن رمان دوباره زندگی:

به سمت حمام پا تند کرد. بعد از نیم ساعت، خودش را خشک کرد و لباس پوشید؛ حوله را دور موهایش پیچید و از حمام خارج شد.
به محض خروجش، نگاهش در یک جفت، نگاه وحشی که با تعجب به او خیره مانده بود، ثابت ماند و برای لحظه ای نفسش بند آمد.
بی حرکت مانده بود و سراپا چشم شده بود. قسم خورده بود اگر روزی از یک متری او هم رد شد، بابت تمام خون هایی که به دلشان کرده بود، روبرویش بایستد و سیلی جانانه ای در گوشش بکوبد؛ اما حالا، در نیم متری اش ایستاده بود و نگاهش در نگاهی خیره مانده بود که گویی اصلا او را نمی شناسد…
فصل اول
دستی به چشم هایش کشید و بار دیگر به مانیتور خیره شد. انگار که در خوابی شیرین به سر می برد و هر آن امکان داشت او را از رویاهاش به قعر جهنم پرتاب کنند.
چقدر غرق شدن در آن رویا را دوست داشت. چقدر دلش میخواست از این روستا و تمام خاطراتش بگریزد.
آستانه تحملش به قدری پایین آمده بود که به هر ریسمانی چنگ می انداخت، شاید که میتوانست خلاصی یابد از هرچه که او را از آرزوهایش دور می ساخت.
از دوران راهنمایی، علاقه زیادی به رشته پزشکی و یا حتی پرستاری داشت و حالا آرزوهایش در یک قدمی اش بودند و او ناامیدتر از همیشه، در رویاهایش دست و پا میزد.
از وقتی پدرش، حامی تمام سال های عمرش را از دست داده بود، برای هیچ یک از خواسته هایش نجنگیده بود؛ چرا که ناپدری اش خیلی خوب به او فهمانده بود که هرچه میخواهد همان میشود و حق هیچ انتخابی ندارد.
اما حالا کمی شرایطش متفاوت بود. پرستاری دانشگاه تهران، رشته ای که مهربانی ذاتی اش او را وادار میکرد در آن شغل، غرق شود و تمام مشکلاتش را به دست فراموشی بسپارد.
سرش را میان دستانش گرفت و پلک هایش را روی هم گذاشت. باید چه میکرد؟
چگونه ناپدری مستبد خود را وادار میکرد که به خواسته هایش تن دهد؟ چگونه می توانست او را وادار به رضایت کند بدون آنکه برای مادر عزیزش دردسری تازه درست کند؟
آه غلیظی از میان لب هایش خارج شد. چقدر سخت بود که برای طبیعی ترین حق خود باید زمین و زمان را بهم میدوخت.
نگاهی در آینه به چهره ساده و بی ارایش خود دوخت. موهای مشکی پرکلاغی اش را کنار گوش رها کرد و شروع به بافتنش کرد.
چهره اش آنقدر ساده بود که هیچکس او را زیبا خطاب نمیکرد. اما آرامش وجودش، سادگی ذاتی اش و اخلاق خوبی که داشت همه را وادار میکرد که ناخداگاه به او دل ببندند و بعد از مدتی پیوند دوستی محکمی بین او و اطرافیانش بوجود می آمد.
لحظه ای در افکار شیرینش غرق میشد و لحظه ای تمام شیرینی رویاهایش به مزاجش تلخ می آمد و او را از زندگی اش متنفر می ساخت.
با یاد حرف های دیروز ناپدری اش، اخمی غلیظ میان ابروهایش نشست. اگر در این ماتمکده می ماند باید به خواستگاری همسایه دیوار به دیوارشان جواب مثبت میداد.

با خودش فکر کرد ” واقعا سهم من از زندگی همین قدره؟ به سختی به سن هجده سالگی برسم و روی تمام آرزوهام خط بطلان بکشم و آخرشم همسر یکی بشم که سقف آرزوهاش از سقف خونه شونم کوتاه تره؟ ”

شما می توانید دیگر آثار شمیم حیدری را در باغ استور مشاهده نمایید.

پیشنهاد می کنیم حتما اپلیکیشن باغ استور را دانلود و نصب نمایید و از صد ها رمان رایگان استفاده کنید. خواندن رمان دوباره زندگی را هم از دست ندهید…

اشتراک در
اطلاع از
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
فهرست