رمان صبح غروب کرده ام

درون برنامه

توضیحات

توجه داشته باشید که رمان صبح غروب کرده ام فروشی ست،بدین صورت که شما فایل عیارسنج زیر (که حاوی بخش ابتداییِ رایگانِ رمان است) را دانلود کرده و آن را مطالعه می کنید؛

اگر علاقمند بودید بر روی لینک افزودن به سبد خرید کلیک کرده و فایل کامل را پس از خرید اینترنتی، دانلود می کنید.

این رمان به درخواست نویسنده بصورت رایگان فقط و فقط در اپلیکیشن باغ استور منتشر شده است. لطفا برای مطالعه حلال و با رضایت نویسنده به اپلیکیشن ما مراجعه کنید.

*

خلاصۀ رمان :

سبحان با ازدواج مخفیانه با دخترعموی خود ریحانه باعث ریشه دار شدن کینه ی قدیمی مادر خود می شود
برای تمام کردن این ازدواج دسیسه های مختلف ساخته میشود
اما وجود یک نامه….

*

 

شروع رمان : صبح غروب کرده ام

نگاه مظلوم و پر شرمش درونم را آتش میکشید.

چشمان تیله ایش با آن مژه های بلند و فر شده اش لحظه به لحظه دلم را بیشتر میلرزاند.

هرچه بیشتر نگاهش میکردم بیشتر به عمق دلی که داده بودم پی میبردم. دستم بی اراده ام جلو رفت و تا بخواهد علت لرزشش را بفهمد، روی گونه اش نشست.

گونه های گلگون شده اش با آن نگاه گشاده اختیار از کفم برد و “وای” مجنونی از میان لبانم گریخت.

_قربونت برم من…چجوری واسه اینکه قدم رو چشمام گذاشتی و اومدی ازت تشکر کنم هان؟…

وقتی چانه اش به اصرار به زیر کشیده شده مصمم تر از قبل دستم را به زیر چانه اش کشیدم و دوباره گفتم:

_ریحانم!…چرا نگاه میدزدی ازم؟…قربونت برم من!…نگام کن دیگه…ای بابا…

چشمان زیبایش را آرام و با همان شرم همیشگی بالا آورد در چشمانم دوخت و بعد از مکث کوتاهی وقتی مرا مسخ خود دید گفت:

_سبحان…اگه حرفی نداری پاشم برم…میدونی که بابا منتظرمه…

دلم با شنیدن صدای زیبایش قنج رفت. اما به رفتنش که فکر میکردم پشتم میلرزید….

اشتراک در
اطلاع از
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
فهرست