رمان ماهور

15,000 تومان

توضیحات

توجه داشته باشید که رمان ماهور فروشی ست،بدین صورت که شما فایل عیارسنج زیر (که حاوی بخش ابتدایی رایگان رمان است) را دانلود کرده و آن را مطالعه می کنید؛

اگر علاقمند بودید بر روی لینک افزودن به سبد خرید کلیک کرده و فایل کامل را پس از خرید اینترنتی، دانلود می کنید.

رمان ماهوردانلود فایل عیارسنج رمانماهور به قلمنگار مقیمی (Venos)

*

خلاصه رمان ماهور :

ماهور بعد از ناپدید شدن مشکوک برادر بزرگترش برای درآوردن مخارج زندگی مجبور میشه به پیشنهاد دوستش برای کار در دفتر وکالت پیش قدم باشه.
اما چیزی که میبینه کاملا متفاوت از انتظارشه…
صاحب اون دفتر وکالت قلابی ساشا فرهمند مردیه که برادر ماهور سهام شرکتش رو بالا کشیده و با نامزد ساشا بهش خیانت کرده.
اون برای انتقام ماهور بی گناه رو اسیر خودش و خشمش میکنه تا بتونه چیزهای از دست رفته ش رو پس بگیره اما…

*

مـقـدمــه:

مــرا مےترســانـے؟؟؟
بــاڪــے نـیــسـتـــ
چون کنـارت از هـیـچ چـیز ترسـے نـدارم …
مــرا مــےرنــجـانـے؟؟؟
اهمـیـتے نــدارد
چــون تـنـهـا در ڪـنــار تـو آرامــ مـےگـیرم…
مــرا زخم مـےزنــے؟؟؟
هــراسـے نـیـســتــ
چـون چـشـمـانــتــ هــر دردے را از یــادم مـے بـرد…
امــا هـرگز بـر شــیــشــہ ے احـسـاســمــ قــدم نـگذار
تـو نمـے دانے…
امــا…
بــر شیـشـه ے احـسـاسـ مـن تصویــر چـشـمـانـ مـشـکـیـتـ حکــ شـده کـه عـشـقـ بـرایمـ تنــهـا هـمـان دو گــوے اســتــ و بــس…

*

مقداری از متن رمان ماهور :

لبخندی زدم و از پری تشکر کردم.
ـ واقعا ممنونم پری نمی دونی چقدر به این کار احتیاج داشتم.
پری در جوابم فقط یک لبخند مصنوعی زد و دستانم رو سخت فشرد.
ـ ماهور جان قول بده من و ببخشی.
ـ ببخشم؟ چرا؟
ـ فقط قول بده. باور کن به اون پول احتیاج داشتم.
گیج نگاهش کردم.
ـ منظورت چیه پری؟
بوسه ای روی گونه م زد و سریع به اون سمت خیابون دوید.
به خاطر شور و شوق پیدا کردن کار به رفتار عجیبش فکر نکردم و وارد ساختمون شدم.
یه ساختمون پنج طبقه که توی طبقه ی سومش شانس منتظرم بود.
لبخند زنان وارد آسانسور شدم و دکمه ی سه رو فشار دادم.
مدت زیادی طول نکشید که آسانسور ایستاد. وارد راهرو ی کوچیکی شدم که فقط دو تا واحد داشت.
سمت واحد شماره ی شش رفتم. نوشته ی روی تابلوی کنار در رو خوندم:
          “دفتر وکالت طلوع” 
زنگ در رو فشار دادم.
دستی به مانتوی کرمی رنگم کشیدم و کیف دستی مشکیم رو محکم تر فشردم.
با باز شدن در نگام رو به مرد جوون رو به روم دوختم. مردی با چشمهای عسلی رنگ و چهره ای جذاب که حدس میزدم بیست و پنج رو رد کرده باشه.
ـ سلام. من ماهور شایسته هستم. از طرف پری جان اومدم.
مرد لبخند کوچیکی زد:
ـ سلام خانم شایسته. بله در جریان هستم. منم سامان فرهمندم. بفرمایید داخل.
از جلوی در کنار رفت.
نفس عمیقی کشیدم و داخل شدم. یه سالن تقریبا دوازده متری که یک طرفش میز و صندلی منشی و طرف دیگه ش چند تا صندلی برای مراجعه کننده ها بود. رو به روم دو تا در قهوه ای قرار داشت.
سامان به سمت در سمت راستی اشاره کرد:
ـ بفرمایید داخل اون اتاق. آقای وکیل اونجا هستند.
با تعجب نگاهش کردم:
ـ ‌مگه شما آقای فرهمند نیستید؟
چشماش آشفته بودند اما روی لبش هنوز هم لبخند بود:
ـ منم فرهمندم اما صاحب این دفتر برادرم هستند… ساشا فرهمند.
آهانی زیر لب گفتم و به سمت دری که اشاره کرده بود رفتم. صدای آرومش رو شنیدم:
ـ خدا لعنتت کنه ساشا.
به روی خودم نیاوردم که شنیدم. حتما دو تا برادر به مشکل خورده بودن. به من ربطی نداشت.
تقه ای به در زدم.
صدایی نیومد.

*

تعداد صفحات فایل پی.دی.اف : ۱۵۲۳

قیمت فایل کامل : ۱۵هزار تومان

علاوه بر PDF ، فرمت های APK و EPUB هم موجود است.

*

آیدی تلگرام پشتیبانی خرید های ناموفق : T.me/BaghStore_Admin

رمان ماهور

اشتراک در
اطلاع از
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
فهرست