رمان پیلوت

درون برنامه

توضیحات

رمان پیلوت به قلم الناز محمدی ، خلاصه :

یاشار برای دور ماندن از شرایط زندگی خود در خانه‌ی پدری، تصمیم می گیرد مستقل باشد.

وقتی خواهرش هم به او ملحق می‌شود، پیلوتی را اجاره می‌کند که سرآغاز آشنایی اش با یک خانواده است.

خانواده‌ای که ظاهرشان طلایی است ولی از درون پوسیده‌اند…

عقلش می‌گوید از آن‌ها دوری کند ولی احساسی دارد که همیشه بر منطق چیره است و‌…

 

.

در اینجا فایل کامل این رمان به فروش نمی رسد!

فقط حق عضویت در کانال تلگرام به فروش می رسد!

.

دانلود فایل عیارسنج

برای دانلود فایل عیارسنج رمان پیلوت به قلم سرکار خانم الناز محمدی (بخش ابتدایی رایگان) بر روی اینجا کلیک کنید.

.

این فایل حاوی مقداری از ابتدای متن این رمان است، پس از دانلود و مطالعه اگر علاقمند بودید بر روی خرید آنلاین کلیک کرده و لینک عضویت در کانال تلگرامی رمان پیلوت را پس از خرید،دریافت نمایید.

.

در اینجا فایل کامل این رمان به فروش نمی رسد!

فقط حق عضویت در کانال تلگرام به فروش می رسد!

.

قیمت اشتراک عضویت در کانال تلگرام رمان پیلوت  ۳۰ هزار تومان می باشد.

تعداد صفحات کل رمان نامعلوم می باشد، چرا که رمان هنوز تمام نشده است.

شما می توانید رمان را تا انتها در کانال تلگرامی که عضو می شوید بخوانید.

رمان پیلوت

مقداری از متن رمان پیلوت :

با زانویش دستگیره‌ی در ورودی را پایین کشید و با صدا زدنِ هانیه توی آشپزخانه‌ی کوچک رفت. جعبه بزرگ و سنگین را روی کابینت‌های فلزی گذاشت و چشم چرخاند توی سالن مربع و کم وسیله! خبری از هانیه نشد.

لامپ اتاق خاموش بود. شاید حمام رفته بود. برای راحت شدنِ خیالش سمت راهروی باریکی رفت که به حیاط و حمام دستشویی مشترک می‌رسید اما به محض باز کردنِ در هانیه را دید. چمباته زده بود روی پله‌های سنگی رو به حیاط و سرش روی زانوهایش بود. چند لحظه توی درگاه ایستاد. می‌دانست ترسیده از راهی که پیش رویشان است اما تمام این کارها به خاطر خودش بود!

کمی که جلو رفت، او تکانی خورد ولی هنوز سرش روی پایش بود. کنارش نشست. دیگر باغچه‌ را نمی‌دید و روبه رویش دری به پیلوت کوچک و قدیمی باز بود که با بدبختی توانسته بود جورش کند. آن هم به کمک پیام! انتظارش برای به حرف آمدنِ هانیه طولانی و بی‌نتیجه ماند. نفس عمیق و بی‌صدایی کشید:

_سرما می‌خوری اینجا! پاشو بیا تو. یه سری خورده وسیله تو خونه قبلیم داشتم آوردم! حقوق که گرفتم، می‌ریم یه سری وسیله به دردبخور می‌خریم!

هانیه هنوز ساکت بود. یاشار کلافه نچی کرد و دست به فکش کشید. سمتش چرخید و نگاهش کرد:
_مگه قرار نبود بیای برام شام و ناهار بپزی گشنه نمونم، حالا…

میان حرفش، او بلند شد و سمت خانه رفت:
_منو ببر خونه!

یاشار پشت سرش بلند شد و دنبالش قدمی بلند برداشت:
_کدوم خونه؟ خونه فرهاد یا بابات؟

هانیه با گریه سمتش چرخید:
_همونجایی که مامانم هست. من مث تو نیستم! من مث تو بی مسوولیت و بی احساس نیستم! که به خاطر یکی دیگه قید همه رو بزنم و پاشم بیام توی این یه وجب جا! یاشار بابا، پدر مامانو درمیاره به خاطر من!

 

 

اشتراک در
اطلاع از
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
فهرست