رمان گمنام

درون برنامه

توضیحات

رمان گمنام به قلم مژگان زارع ، خلاصه :

حنا خواهر شانزده ساله‌اش هدیه را در ماجرایی مرموز از دست می‌دهد.

او بعدا می‌فهمد که هدیه در یک باند تجارت سکس گرفتار شده بوده است.

حنا تصمیم می‌گیرد از کسانی که خواهرش را نابود کردند انتقام بگیرد.

او در این مسیر به شکل اتفاقی با علیرضا مواجه می‌شود.

مردی که ده سال قبل عاشقش شده بود اما به دلایلی نتوانستند با هم ازدواج کنند.

حنا متوجه می‌شود که علیرضا هم زن و بچه‌اش را بر سر همین ماجرا از دست داده.

آن‌ها اگرچه دل خوشی از هم ندارند ولی بر سر یک هدف مشترک با هم متحد می‌شوند…

.

فروش این رمان متوقف شده است!

.

دانلود فایل عیارسنج

برای دانلود فایل عیارسنج رمان گمنام به قلم سرکار خانم مژگان زارع (بخش ابتدایی رایگان) بر روی اینجا کلیک کنید.

.

این فایل حاوی مقداری از ابتدای متن این رمان است، پس از دانلود و مطالعه اگر علاقمند بودید بر روی خرید آنلاین کلیک کرده و لینک عضویت در کانال تلگرامی این رمان را پس از خرید،دریافت نمایید.

.

فروش این رمان متوقف شده است!

.

مقداری از متن رمان گمنام :

هوا تاریک بود و کمی سرد. در خیابان اصلی ماشین‌ها خوش‌خیالانه می‌رفتند و می‌آمدند اما در آن کوچه بلند پرنده پر نمی‌زد. حنانه جوری به چراغ‌های نئونی سر در ساختمان خیره شده بود انگار که به چشم‌های سرخ شیطان نگاه می‌کند. گلویش خشک بود و ضربان قلبش کمی بالا رفته بود.
– بیا برگردیم خاله حنا، من می‌ترسم. اگه … اگه بهم تجاوز کردن چی؟
حنانه چشم از ورودی ساختمان گرفت و به صورت سفید و معصوم خواهرزاده‌اش نگاه کرد. ترس مثل دو پرنده‌ی کوچک در چشم‌هایش پر پر می‌زدند. انگشتان دخترک را نوازش کرد. سرد بودند و بی‌حس. لبخند زد: نازنین…
مکث کرد. باید حالی‌اش می‌کرد اینجا دیگر نباید پا پس بکشند. با همه‌ی این‌ها خودش هم ترسیده بود. اگر نازنین می‌رفت داخل ساختمان و مثل هدیه ناپدید می‌شد چطور می‌خواست جواب خواهر بزرگش را بدهد؟ به خودش قوت قلب داد که به این راحتی‌ها هم نیست. نبود؟ هدیه را به همین راحتی از دست نداده بود؟ دوباره به نگاه منتظر و نگران خواهرزاده‌اش خیره ماند. لبخندی نامطمئن روی لب‌هایش نشست: ببین! خاله هدیه رو دوست داشتی یا نه؟
نازنین آب گلویش را فرو خورد و به علامت تایید سر تکان داد اما نگرانی هنوز بر صورتش پابرجا بود. دستش را محکم‌تر فشرد: قرار نیست اتفاق بدی بیفته. من اینجا منتظرت می‌مونم. فقط برو داخل همون چیزایی رو که قرار بود بگی بگو. همون چیزایی که با هم درباره‌اش حرف زدیم. اگر بترسی و اونا بفهمن ترسیدی همه‌چی خراب میشه.
– اگه یه کاری باهام بکنن. اگه من رو بگیرن …
نازنین شروع کرده بود به بیرون ریختن ترس‌هایش و اگر سد نمی‌زد جلوی آن‌ها به همه چیز گند زده می‌شد. دو طرف شانه‌اش را محکم گرفت: باشه. خودم میرم. خودم برم؟
نازنین مردد نگاهش کرد. حنانه گفت: میدونی که اگه من برم فایده‌ای نداره. به خاطر خاله هدیه این یه کار رو بکن.
بازوهای لاغرش را محکم‌تر فشار داد: باشه؟
نازنین غمگین سر تکان داد. حنانه لبخند زد: هیچی نمیشه. بهت قول میدم. حالا برو. ده دقیقه هم از وقتمون گذشته. شک میکنن.
او را آهسته به جلو هل داد. نازنین کیف را روی شانه‌اش جابجا کرد و کند و سنگین رفت به طرف ساختمان. حنانه به رفتنش نگاه کرد. لب‌هایش را محکم به هم فشرد و دندان‌هایش را روی هم سایید. هیکل نازنین زیر نور چراغ برق آن طرف کوچه‌ی پهن ریزه میزه به نظر می‌رسید. خودش هم می‌دانست که این تیری که در تاریکی رها کرده آنقدرها هم پرقدرت نیست اما دیگر هیچ راهی برای وارد شدن به آن شرکت به نظرش نمی‌رسید. تابلوی موسسه تبلیغاتی «افرا» زیر تابش چراغ‌های دایره‌ای و قرمز به نظرش دروازه‌ی جهنم بود. نازنین مردد برگشت و به او نگاه کرد و حنانه در جوابش لبخند زد و با اشاره خواست داخل شود. نازنین وارد ساختمان شد و حنانه دست در جیب خودش را در تاریکی پنهان کرد. به دیوار تکیه داد و پلک روی هم گذاشت. در خیالش آخرین باری که هدیه را دیده بود مرور کرد.
خواهر شانزده ساله‌ی معصومش را دید. قد بلند و کشیده با لبخندی تک و بی‌نظیر که دور و برش می‌پلکید و ذوق زده درباره‌ی امتحان فیزیکی که روز بعد داشت حرف می‌زد. داشت ساباده‌هایش را وارسی می‌کرد چون خودش هم روز بعد یک کلاس سخت و طولانی داشت. دوتا شاگرد پولدار که خودشان را برای بازی‌های انتخابی تیم ملی تکواندو آماده می‌کردند قرار بود برای آخرین تمرین‌ها بیایند پیشش. تمام حواسش پیش آن دوتا شاگرد بود و ساباده‌های لعنتی‌اش که کهنه و بی‌خاصیت شده بودند. داشت در ذهنش حساب و کتاب می‌کرد با پول جلسه تمرینی ساباده بخرد یا هدیه را برای کلاس خصوصی ثبت‌نام کند. چطور نفهمیده بود خوشحالی هدیه به خاطر امتحان فیزیک نیست و قرار است برای همیشه از پیشش برود؟ چقدر ساده و احمق بود که خیال می‌کرد خواهرش به حرفش گوش داده و قبول کرده خوب درس بخواند و یک رشته‌ی درست درمان در دانشگاه قبول شود.
چشم از هم باز کرد. نمی‌خواست دوباره بیفتد در چرخه‌ی باطل حسرت‌ها و افسوس‌ها. آمده بود اینجا شاید که سرنخی پیدا کند.
دانلود رمان گمنام

عکس نوشته رمان گمنام

 

اشتراک در
اطلاع از
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
فهرست