خانه » رمان » رمان رایگان » آخرین غروب پاییز
Share on twitter
Share on whatsapp
Share on telegram
Share on pinterest

رمان آخرین غروب پاییز

نویسنده رمان: 

انتشارات: 

سال انتشار: 

1400

ژانر رمان: 

نوع رمان: رایگان (دانلود از اپلیکیشن)

تعداد صفحات

قیمت نسخه چاپی

– تومان

نوع فایل

اندروید و iOS

خلاصه ای از رمان آخرین غروب پاییز

باران دختری ۲۶ ساله؛ که به خاطر مشکلات و اختلافات عمیقی که با خانواده اش داره به اجبار از اونها جدا می‌شه و برای کار؛ساکن شهر دیگه‌ای می‌شه.

دلیل این اختلافات هم مشکلات و اشتباهات بزرگیه که توی سن ۱۶ سالگی انجام داده…اشتباهاتی که مسیر زندگیشو عوض میکنه و اونو از یک دختره وابسته و لوس به زنی مقتدر و محکم اما با شخصیت فروپاشیده تبدیل می‌کنه… اولین اشتباه باران توی ۱۶ سالگی باردار شدن نامشروع از پسریه که….

قسمتی از رمان آخرین غروب پاییز

با انگشت های اشاره ام روی چشمام فشار دادم و چندتا نفس عمیق کشیدم، باید خودمو عوض کنم، باید به خاطر خودمم که شده قوی باشم. اصلا نباید این بحث های کوچیک منو انقدر بهم بریزه و اصلا هم نباید بذارم بردیا بازم بخواد سر من داد بزنه و اینطوری باهام برخورد کنه.

به هر حال ما ازدواج کردیم و حق دارم توی تمام مسائل زندگیمون نظر بدم و اونم حق نداره که منو اینطوری با داد و فریاد ساکت کنه!

سرمو به تایید برای خودم تکون دادم و به سمت خونه راه افتادم. تنها کسی که می تونست منو تسکین بده و قوی کنه خودم بودم، تا خودم برای خودم احترام قائل نشم کسی به من احترام نمی ذاره.

وارد خونه شدم و اول از همه صدای ارسلان از آشپزخونه اومد:

-سلام! تنهایی؟

درحالی که کفشامو درمی آوردم، گفتم:

-سلام! آره، بردیا خسته بود رفت.

سری تکون داد و مامان هم از آشپزخونه گفت:

-باران مامان جان؟ بردیا چرا نیومد؟ من غذا درست کردم گفتم حتما شام میاین اینجا.

به سمت آشپزخونه رفتم و جلوی در ایستادم:

-نه دیگه رفت.

مامان که کنار سینک ایستاده بود، درحالی که دستاشو با حوله خشک می کرد بهم نگاه کرد و گفت:

-ارسلان برام تعریف کرد دادگاه برای شما رای داده، به خدا انقدر دعا و نذر و نیاز کردم که نگو.

پوزخند زدم:

-دعا کردی که چی؟

دستشو روی هوا تکون داد:

-دعا کردم دیگه، می ترسیدم قاضی یه وقت مدارکتونو قبول نکنه و همه چی بد از بدتر بشه. اصلا دلم خنک شد باران! ارسلان می گفت اون مهین گور به گوری کلی به پات افتاده و التماست می کرده؛ آره؟

شونه ی چپمو به دیوار جلوی آشپزخونه تکیه دادم:

-آره؛ قشنگ داره زجر می کشه به همون اندازه که تو زجر کشیدی؛ خیالت راحت! مامان اخم تصنعی کرد و رو به ارسلان گفت:

-حالا ببین چطوری با طعنه و کنایه با من حرف می زنه دوتا سوال ازش می پرسم ها.

ارسلان شونه بالا داد و گفت:

-خب مامان توام دیگه خیلی داره سوال پیچش می کنی، من که همه چی رو برات تعریف کردم، بذار این بچه از راه برسه آخه!

زهرخند بلندی زدم و به ارسلان نگاه کردم:

-اصلا ادای داداش های مهربون بهت نمیاد عزیزم.

تکیه امو از دیوار برداشتم و به سمت اتاقم راه افتادم. تلخی کلامم دست خودم نبود. هنوزم بعد از گذشت دوماه دلم باهاشون صاف نشده بود؛ مخصوصا ارسلان که این مهربون شدن یهویی خودش و زنش اصلا توی مغزم نمی گنجید و نمی فهمیدم دقیقا دارن چیکار می کنن!

سوالات متداول

این رمان زیبا به قلم شبنم اعتمادی یکی از بهترین نویسندگان رمان نوشته شده است.
این رمان به صورت رایگان (دانلود از اپلیکیشن) می باشد. لطفا توجه داشته باشید تمامی رمان های باغ استور با اجازه کامل نویسنده و به صورت قانونی و حلال قابل دانلود و یا خرید می باشد. لطفا از وب سایت های که اثر نویسنده ها را بدون مجوز قرار می دهند خرید و یا دانلود انجام ندهید.
2.5 2 رای ها
به متن بالا چه امتیازی میدی؟؟!
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
فهرست