خانه » رمان » اجتماعی » آواز آیه ها
Share on twitter
Share on whatsapp
Share on telegram
Share on pinterest

رمان آواز آیه ها

نویسنده رمان: 

انتشارات: 

سال انتشار: 

1400

ژانر رمان: 

نوع رمان: رایگان (دانلود از اپلیکیشن)

تعداد صفحات

قیمت نسخه چاپی

– تومان

نوع فایل

اندروید و iOS

خلاصه ای از رمان آواز آیه ها

آیه دختر موفق و مستقلی که تولیدی لباس داره… و مهیار مردی که مجبوره از شغل خودش استعفا بده تا تولیدی ورشکسته ی پدرش رو سر پا کنه و برای این کار مجبور به شراکت با آیه است. دختری که باهم یه گذشته ی مشترک دارن اما مهیار انگار این گذشته رو یادش نمیاد تا اینکه…

قسمتی از رمان آواز آیه ها

ناموس‌کشی… یک کلمه ی هشت حرفی که طناب دار شده بود دور گردنم. درست لحظه ای که فکر می‌کردم زندگی ام رنگ تازه ای گرفته، گرفتار شده بودم در اتاقی ده متری با جنازه ی مادری که بالاخره مرده بود و منی که انتظار رسیدن قاتلم را می‌کشیدم. تنم از ترس می‌لرزید و قلبم روبه انفجار بود. چشم هایم حریصانه اطراف را دید می‌زد و گوش هایم پی صدای فریاد عمو کاظم می‌گشت که داشت سر زن عمو لیلا داد می‌زد تا مثلا به خیال خودش در کشتن من دخالت نکند. گیج بودم و دنیا داشت دور سرم می‌چرخید. باید کاری می‌کردم اما چی؟! من احمق بی خبر از همه آمده بودم اینجا تا مادرم را نجات دهم. مادری که بعد از رسیدنم فهمیدم که مرده است و حالا من هم می‌مردم… یکبار برای همیشه می‌مردم و تمام می‌شد این زندگی کوفتی که در هر لحظه از آن انتظار مرگ را کشیدم و این نقاشی بد قواره چقدر هم زود به تنم نشست. به تنم نشست و حداقل کاش سریع می‌مردم. مثل همانی که همیشه آرزویش را داشتم. بدون درد، آرام مثل خواب… خوابی ابدی که جانم را در آغوش بکشد و روحم پرواز کند به آسمان های خیلی دور. جایی که آیه واقعا نشانه ای باشد از روشنی و نور… نشانه ای باشد از همان چیزهایی که مهیار می‌گفت.

هربار گفتم و متهم شدم به سیاه‌بینی اما بالاخره روزی می‌فهمی که بدترین نوع انتظار، انتظار معشوق یا حتی انتظار رسیدن به آرزوها نیست. نه، بدترین آن منتظر مرگ بودن است. اینکه هرروز چشم باز ‌کنی، بی هیچ میل و رویایی انتظار تمام شدن زندگی ات را بکشی، هرکسی را از پا در میاورد و این اگر خود مجازات نیست، پس چیست؟ اصلا آدم ها همیشه با انتظار مجازات می‌شوند. یکی با انتظار رسیدن یا برگشتن معشوق. یکی با انتظار آمدن روزهای خوب. و یکی هم مثل من با انتظار مرگ که بی دلیل هم نیست. من باگناه یا بی گناه، تقاص تمام کارهای کرده و نکرده ی مادرم را پس می‌دهم. حتی همین حالا که همه فک می‌کنند در بهترین نقطه ی زندگی ام قرار دارم باز هم تقاص گناه دیگران را پس می‌دهم. کلافه از فکر های بی سر و ته روی نوک پا بلند شدم و با کشیدن دستگیره پنجره را بستم. ـ خانم جون، بسته بندی پالتوها تموم شد. دسته ای از موهای بلوندم را که بخاطر وزش باد سرد توی صورتم افتاده بود، پشت گوش فرستادم و به سمت مریم چرخیدم. ـ شال ها چی؟ تموم شدن؟ ـ اونارو که یک‌ساعت پیش تموم کردیم. بی آنکه جواب بدهم، به سمت میز رفتم و لیست سفارش هارا برداشتم ـ همه رو چک کردیم خانم جون. از وسواس عجیب من نسبت به کار خبر داشت و بازهم راه و بیراه می‌آورد. حوصله ی بحث بی نتیجه را نداشتم برای همین هم در سکوت به پذیرایی کوچک خانه رفتم. بسته های پستی را مرتب روی زمین چیده بودند و تعدادشان آنقدر زیاد بود که همان گوشه ی خالی جلوی در اتاق ایستادم و گفتم: ماشین پست کی میاد سراغشون خب؟ ـ تماس گرفتم، تا نیم ساعت دیگه اینجا هستن خانم جون. خانم جون گفتنش عصبی ام می‌کرد. احساس می‌کردم از آن پیرزن های عمارت های اعیانی هستم که در فیلم ها نشان می‌دادند. هربار هم می‌گفتم این‌طور صدا نکند، به گوشش نمی‌رفت. تکیه کلامش بود اصلا. با بلند شدن صدای گوشی ام، تخته شاسی را روی سینه اش کوبیدم و بی توجه به دختر نوجوانش خورشید که بر و بر مرا نگاه می‌کرد، به سمت اتاق رفتم و گفتم: رسیدگی کن بهشون. گوشی را از روی میز برداشتم و با دیدن شماره ی راضیه تنم لرزید. چرا برایم عادی نمی‌شد؟ چرا هربار با فکر به خبر بدی از جانب او، روح و روانم بهم می‌ریخت؟ بی توجه به ریمل سنگینی که روی مژه های مشکی ام نشانده بودم، چشم هایم را فشار دادم و تماس را وصل کردم. ـ بله؟ ـ الو آیه… خوبی آبجی جونم؟ صدایش می‌لرزید و بغض داشت. بی اراده دستم را بند میز کردم تا جلوی افتادنم را بگیرد. یعنی مرده بود؟! ـ آیه. هق هق ریزش روی اعصابم خط کشید. با نفسی رفته گفتم: زنده است؟ ـ فعلا اما هیچ حالش خوب نیست. ـ دکتر چی می‌گه؟ بینی اش را بالا کشید و نالید. ـ ضربه ای که به سرش خورده خیلی محکمه. آیه، همه ی بدنش کبوده. ای خدا. بهمون بدی کرده اما دلم واسش کبابه بخدا.
می‌خواست مرا نرم کند که به دیدنش بروم اما من مثل او نبودم. در گذشته شاید زود کوتاه می‌آمدم و نرم می‌شدم اماحالا نه. دختری که حالا گوشی را در مشتش فشار می‌داد تا احساساتش را سرکوب کند، پر بود از غم و ناراحتی و خشم هزار سوال بی‌جواب. ـ می‌… ‌می‌گم آبجی… ـ جونم؟ ـ جونت سلامت؛ می‌گم… نمیای ببینیش؟ نفس عمیقی کشیدم و همانطور که پاکت سیگارم را برمی‌داشتم گفتم: نه. ـ قربونت برم آبجی. می‌دونم، می‌دونم دلت صاف نشده باهاش؛ می‌دونم هنوز ناراحتی اما حالش بده آیه. راست می‌گم بقران. ممکنه راستی راستی اینبار بمیره. ـ نمی‌میره… صدتا جون داره خب. سیگار را بین لب هایم گذاشتم و گوشی را بین شانه و گوشم نگه داشتم. ـ نه بخدا این دفعه مثل قبل نیست. صدایش را پایین آورد. می‌دانستم حتما می‌خواهد حرف هایش از گوش علی دور بماند تا بعدا سرکوفتش را نخورد. ـ دوباره فهمیدن. فندک در دستم خشک شد. فهمیده بودند؟! از کجا؟! با کدام از خدا بی خبری آمارش را داده بود؟ ـ واسه همینم افتادن به جونش. عمو کاظم همچین با کمربند می‌زدش که اگه دیر رسیده بودم تموم می‌کرد بخدا.

سوالات متداول

این رمان زیبا به قلم اسما چنگایی یکی از بهترین نویسندگان رمان نوشته شده است.
این رمان به صورت رایگان (دانلود از اپلیکیشن) می باشد. لطفا توجه داشته باشید تمامی رمان های باغ استور با اجازه کامل نویسنده و به صورت قانونی و حلال قابل دانلود و یا خرید می باشد. لطفا از وب سایت های که اثر نویسنده ها را بدون مجوز قرار می دهند خرید و یا دانلود انجام ندهید.
0 0 رای ها
به متن بالا چه امتیازی میدی؟؟!
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
فهرست