خانه » رمان » ازدواج توتیا

رمان ازدواج توتیا

نویسنده رمان: 

انتشارات: 

سال انتشار: 

ژانر رمان: 

نوع رمان: رایگان (دانلود از اپلیکیشن)

تعداد صفحات

760

قیمت نسخه چاپی

– تومان

نوع فایل

اندروید و iOS

خلاصه ای از رمان ازدواج توتیا

گاهی تو زندگی نمیدونی انتخابت درسته یا نه ، نمیدونی عکس العملت عاقلانه است یا نه ،

جای عقلت غرورت تصمیم میگیره ، نفرتت راهت رو نشون میده و انتقام مثل یه ویروس تموم جونتو میگیره

اما زهی خیال باطل که این حس کینه جویی اول از همه به خودت ضربه وارد میکنه…!
وقتی دل آدم سیاه بشه چشماش به خیلی چیزا بسته میشه مثل معرفت ، مثل عشق ، مثل عقل …!
گاهی میدونی داری راه رو اشتباه میری ، زجر میکشی ولی میگی غرورمو شکوندن ،

فکر میکنی با لج بازی داری تلافی میکنی ولی خبرنداری که لج بازی تو زندگی چاقوی دولبه است ، هر وَرِشُ که بگیری دست خودتم میبره!
من توتیا دختر کوچیک جعفر آقا درست عین عقل کل خونواده همیشه حرفام و تصمیماتم درست بود اما یه امتحان کوچیک یه تصمیم بزرگ یه غرور کاذب ….

زندگی منو زیر و رو کرد اونقدر که یه توتیا شد و یه آینه عبرت …

قسمتی از رمان ازدواج توتیا

– سلام توتیا.
– سلام.
– خوبی؟ چرا صدات گرفته؟
– خواب بودم.
– نگران شدم، قرار بود بیای یادت رفت؟
– نه یادم نرفته.. ” یاد سر و صورتم افتادم و گفتم:” یه کم کار برام پیش اومده نمی تونم بیام، از پشت تلفن نمی تونی بگی؟
– نه باید ببینمت، خب بعد از ظهر بیا.
– نمی تونم.
– مادر شوهرت نمی ذاره؟
مجبور شدم بگم آره که بی خیال ماجرا بشه ولی در جواب گفت: پس من می یام.
هول زده گفتم:
– نه!
مادر جون موشکافانه نگاهم کرد و کمی خودمو جمع و جور کردم و گفتم:
– خیله خب خودم می یام.
– ظهر منتظرم.
– خونه؟
– نه، مغازه.
– باشه خداحافظ.
گوشی رو گذاشتم و مادر جون گفت:
– مامانت بود؟
– نه.. ” اگر بگم محسن شاید فکر بدی بکنه.” تارا بود، براش باید چند دست لباس بدوزم،

دیشب یادم رفته بود اندازه هاشو بگیرم و مدل انتخاب کنه عجله هم داره باید حتماً یه سر هم بزنم بهش.
مادر جون- با این سر و قیافه که مادرت قالب تهی می کنه.
– مادرم خونه نیست. ظهر می ره خونه ی مادر محسن، تارا دهنش قرصه.
مادر جون- نه مادر اگه به گوش محسن برسه دعوا هادی و و محسن از سر گرفته می شه.
خبر نداری من دارم می رم پیش خود محسن.
– نترس مادر جون تارا این اخلاقا نداره می دونه هادی و محسن سر دعوا با هم دارند. برای همین حرف تو دهنش می مونه،

اگه می گه خودم می یام، بعد یه وقت هادی هم برسه خوب نیست. ظهر می رم هادی نیومده می یام.
مادر جون- نمی دونم والا. صلاح مملکت خسروان دانند.
مادر جون رفت و من هم آماده شدم و رفتم پیش محسن، دم مغازه که رسیدم شالمو کنار صورتم کشیدم که جای انگشتای هادی روی صورتم کمتر معلمو بشه،

در مغازه که باز کدرم دیدم محسن مشتری داره، سر شو به طرف من برگردوند و سلامی کردم و محسن یکه خورده خورده نگاهم کرد و از مشتری غذر خواهی کرد اومد طرفم و نگران گفت:
– سرت چی شده؟
حواسم به پیشونیم نبود، با کمی هول زدگی گفتم: سرم خورده به ویترین تو اتاقمون.
محسن شالم ـو کنار زد، سرمو عقب کشیدم و محسن یکه خورده تر گفت:
– کی زدتت؟!
با خجالت به مشتری ها نگاه کردم و گفتم:
– هیس محسن.

0 0 رای ها
رأی دهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
فهرست