خانه » رمان » اقدس پلنگ

رمان اقدس پلنگ

نویسنده رمان: 

انتشارات: 

سال انتشار: 

ژانر رمان: 

نوع رمان: غیر رایگان (خرید از اپلیکیشن)

تعداد صفحات

796

قیمت نسخه چاپی

– تومان

نوع فایل

اندروید و iOS

خلاصه ای از رمان اقدس پلنگ

اقدس مرغ پرور چورسی دختری بی زبان و‌ساده اهل روستای چورس ارومیه وقتی پا به خوابگاه دانشجویی در تهران می گذارد به خاطر نامش مورد تمسخر قرار می گیرد و به جای درس خواندن مسئول فروش لوازم بهداشت زناشویی در داروخانه با نام مستعار سوزان می شود. این وسط عشق دوران کودکی اش که همه او را در روستا کاظم دَلی(کاظم دیوانه) صدا می زدند نوه صاحب داروخانه و‌ مشتری اجناس اقدس است….

یه عمه بهجت داره از اون عمه های ترک که دلتو می بره به هیپ هاپ میگه پیف پاف…

قسمتی از رمان اقدس پلنگ

اگر بخواهید کشور پهناور ایران را یک گربه تصور کنید من در سوراخ گوش این گربه جان، چشم به جهان گشودم

. کافیست دستتان را مستقیم در گوش راستش فرو کنید به شهر خوی و دهستان چورس می رسید.

نام مرا اقدس گذاشتند. این هدیه گرانبها را در یک کشمکش خانوادگی بین پدربزرگ ها و مادر بزرگ ها، عمه ها و خاله ها، عمو ها و دایی ها، پدر و مادر بالاخره عمه پدرم که از وقتی یادم می آید پیر بود و هرچه من بزرگتر شدم همچنان پیر بود بر من نهاد.

هنوز نمی دانم وقتی پیشنهاد داد این نوزاد بخت برگشته را اقدس صدا بزنید چگونه تلفظش کرد؟

عمه خاتون که می گفت: “اقدس” بی اختیار دندان های مصنوعی اش همراه با تف فراوان بیرون می افتاد و صحنه حال بهم زنی راه می انداخت. می گویند عمه بهجت گفت می خواهد نام تو را انتخاب کند، راست و دروغش با خودشان، ولی من که ندیدم حتی یک بار بتواند بگوید: “اقدس”!

هر که پیشنهاد داد دستش درد نکند فقط نمی فهمم چطور دلش آمد وقتی نام همسن و سال های مرا پوپک، نیلسا یا فریال می گذاشتند این پیشکش را تقدیم قدم نورسیده ام کرد؟
نه بازیگوش بودم و نه آرام… لال مادرزاد بودم. از دیوار صدا در می آمد از لب های بی رنگ و روی من اکسیژن هم به سختی رفت و آمد می کرد. بار اولی که حرف زدم مادرم آنقدر خودش را زد و گریه کرد که من ترسیدم و تا چند ماه دیگر منتظرشان گذاشتم. بیچاره ها فکر می کردند در تکلم مشکل دارم. مرا به تهران نزد پزشکی حاذق آوردند.

0 0 رای ها
رأی دهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
فهرست