خانه » رمان » اپسیلون

رمان اپسیلون

نویسنده رمان: 

انتشارات: 

سال انتشار: 

ژانر رمان: 

نوع رمان: غیر رایگان (خرید از اپلیکیشن)

تعداد صفحات

قیمت نسخه چاپی

– تومان

نوع فایل

اندروید و iOS

خلاصه ای از رمان اپسیلون

باید غر بزنم؟
ناله کنم؟
نفرین کنم؟
شکایت کنم؟
هر روز و هر شب سرم رو به آسمون باشه بگم خدایا من و چرا آفریدی؟
اگه قرار بود این زندگیم باشه چرا فرصت تجربه کردنش و بهم دادی؟
بگم خدایا چرا من انقدر بدبختم؟
ولی نیستم!
بدبخت نیستم!
ناشکر نیستم!
شاکی نیستم!
من با هرچیزی که دارم و بدون هرچیزی که ندارم خوشم.. خوشبختم!
بقیه درک نمی کنن!
شاید حتی مسخره ام کنن!
شاید از دید خیلیا زندگیم تو نقطه ای باشه که باید خودم و خلاص کنم!
ولی این زندگی منه نه اونا!
دوستش دارم..
همینجوری که هست دوستش دارم..
من هستم.. نفس می کشم.. می بینم.. می شنوم.. حرف می زنم.. راه میرم.. کار می کنم.. می خورم.. می خوابم.. پس.. خوشبختم!
زندگی یعنی همین..
یعنی دوست داشتن داشته هات..

این.. داستان زندگی منه!

قسمتی از رمان اپسیلون

با نگاهی به ساعت که یک ظهر و نشون می داد و طبق تحقیقاتم تو این دو روز اخیر فهمیده بودم که این ساعت آژانس خلوت تره.. تصمیمم و گرفتم و بالاخره بعد از کنار زدن تردید از وجودم قدم هام و به سمت اون آژانس مسافرتی چند طبقه ای که نشون می داد افراد زیادی توش مشغول به کارن و بدون شک یکی از معتبرترین آژانس های این شهر محسوب می شد تند کردم.

هربار که تا اینجا می اومدم.. همین شکوه و عظمت باعث می شد تو تصمیمم سست بشم و از همون راهی که اومدم برگردم..
آخه منی که زندگیم و باید می چلوندم تا پول کرایه ماشین اومدن و برگشتنم تا این منطقه از تهران دربیاد و چه به صاحب همچین جایی؟
خدایا.. خودت گفتی برو ها.. حواست هست دیگه! استخاره کردم یادته؟ پس حالا که دستورش و دادی.. هوامم داشته باش. من.. من امیدم فقط به خودته!
به جلوی درش که رسیدم و از دو سه تا پله بالا رفتم.. آب دهنم و قورت دادم و کف دستای خیس از عرقم و مالیدم به پایین مانتوی تیره ام که خوشبختانه خیسی رو نشون نمی داد..
یه کم خودم و تیپم و تو در شیشه ای ورودی برانداز کردم و بدون اینکه رضایت داشته باشم از لباس هایی که در عین تمیزی از هیچ زاویه ای نمی شد اسم شیک و نو روش گذاشت رفتم داخل..
همون قدم اول کافی بود تا اون نیم درصد اعتماد به نفس باقی مونده از وجودمم فرو بریزه و نفسم بگیره.. داخلش به مراتب با شکوه تر از بیرونش بود و به جرات می تونستم بگم.. کارمندایی که حقوق بگیر اون آدم اصلی بودن.. جوری با اقتدار و سر بالا گرفته از غرور توی سالن راه می رفتن که انگار می تونستن صد تا آدم مثل من و بخرن و بفروشن اونم فقط با پول خورداشون..
حالا من باید شاهد همون نگاه های پرتمسخر معروف توی فیلما و کتابا که به سر تا پام خیره می شن و در آن واحد از خودشون می پرسن همچین آدمی اینجا چیکار داره می بودم و پوستم و انقدری کلفت می کردم که به هیچ جام بر نخوره..
دسته کیفم و محکم تو مشتم گرفتم و راه افتادم سمت دختر جوونی که به نظر بیکار تر از بقیه می رسید و چهره مهربون تری داشت.. به امید اینکه باطنشم مثل چهره اش مهربون باشه و من و تو همین لحظه ورود.. سکه یه پول نکنه..
جلوی میزش که زیادی بلند بود برای قد من وایستادم.. سرش پایین بود و متوجه ام نشد که گلوم و صاف کردم و لرزون و نامطمئن گفتم..
– ببخشید..

سرش و بلند کرد و با لبخند مهربونی که انتظارش و داشتم جواب داد:
– سلام.. خوش اومدید.. بفرمایید!
نفس حبس مونده ام و بیرون فرستادم.. حداقل اون نگاه آنالیزگر و ازش ندیدم و این خوب بود.. زبونم و رو لبای خشک شده ام کشیدم و همینکه خواستم حرف بزنم با دست به صندلی کنارم اشاره کرد و گفت:
– بفرمایید بشینید خواهش می کنم!
نگاه بهت زده ام و از چهره اش به صندلی دوختم.. با من داشت انقدر با احترام حرف می زد؟ خدایا.. یعنی می شه رئیسشم همین قدر خوب و محترم و مهربون باشه؟!
روم و که دوباره به سمتش برگردوندم فهمیدم متعجب شده از این سکوت و تعللم که سریع گفتم:
– ببخشید.. من.. من می تونم با.. با آقای.. ارژنگ صحبت کنم؟
یه کم اخم کرد و پرسید:
– آقای ارژن منظورتونه؟
لبم و به دندون گرفتم.. اولین سوتی!

5 1 رای
رأی دهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
فهرست