خانه » رمان » اجتماعی » بارانک
Share on twitter
Share on whatsapp
Share on telegram
Share on pinterest

رمان بارانک

نویسنده رمان: 

انتشارات: 

سال انتشار: 

1400

ژانر رمان: 

نوع رمان: چاپ شده (خرید از وب سایت)

تعداد صفحات

571

قیمت نسخه چاپی

110,000 تومان

نوع فایل

چاپی

خلاصه ای از رمان بارانک

ستاره به جای مادرش به خانه یدالله خان برای نظافت رفت اما خبر نداشت که پسر مستش بهرام قرار است وقتی کسی در خانه نیست سر وقتش بیاید. دست‌درازی بهرام به ستاره مصادف شد با عقدی اجباری و تغییر آینده هر دویشان…

قسمتی از رمان بارانک

از بين جمعيت او را كه شال قرمز به سر دارد پيدا می‌کنم. همديگر را در آغوش مى‌كشيم.

ــ سلام ستاره جون.

ــ سلام هانى، واااى از خستگى هلاكما!

دست روى شانه‌اش می‌گذارم.

ــ خسته نباشى. می‌گم…

ــ نه بذار من بگم. مجلس ختمشون اون‌قدر باكلاس بود. اون‌قدر صاحب مجلس باهام مهربون بود! فكرش رو بكن، حتى خواستگارم پيدا كردم!

قاه‌قاه می‌خندد. بهرام مرا كنار می‌زند.

ــ خواستگار؟!

رنگ از صورت ستاره مى‌پرد و نمی‌دانم من روى چه حسابى دلپيچه می‌گیرم. بهرام ادامه می‌دهد:

ــ كى طلاقت دادم، كه كسى به خودش اجازه بده ازت خواستگارى كنه؟!

ستاره سريع از من جدا می‌شود. قدمى به عقب برمی‌دارد. دريا خودش را به ما مى‌رساند و خيلى مصنوعى ستاره را در آغوش می‌کشد كه جو را صميمى نشان دهد.

ــ چطورى عزيزم؟

بارانک

اما ستاره مثل يخ به بهرام نگاه می‌کند. مغز من ارور می‌دهد. بهرام چه گفت؟ ستاره را طلاق نداده است؟ خدايا اين همه شوك براى يك شب! بهرام عميقا به ستاره نگاه می‌کند. اخم ندارد اما رنگ به صورت ستاره نمانده است. به وقتش علت جمله بهرام را جويا می‌شوم. دست روى بازوى بهرام می‌گذارم.

ــ يه وقت ديگه باهم صحبت مى‌كنيد، اوكى؟

بهرام نگاه از ستاره می‌گیرد و به من اخم می‌کند.

ــ كى وقتش مى‌رسه؟ چندوقته منو سر مي‌دوونى!

ستاره مظلومانه خودش را در آغوش می‌کشد. بهرام از من نگاه می‌گیرد و با جديت به ستاره می‌گوید:

ــ بايد حرف بزنيم!

ستاره با ترس به من نگاه می‌کند. باز هم مداخله می‌کنم.

ــ امشب وقتش نيست، ستاره خسته‌س.

بهرام خطاب به او می‌گوید:

ــ خودت نمى‌تونى حرف بزنى؟ الان كه خوب داشتى از خواستگارات حرف مى‌زدى.

چشمان ستاره پر از اشك می‌شود. دريا سرزنش‌آميز بهرام را صدا می‌زند:

ــ دايى!

قدمی ‌برمى‌دارم و دست ستاره را می‌گیرم. به بهرام مى‌توپم:

ــ وقتى می‌گم الان نه، حاليت بشه!

ستاره را دنبال خودم می‌کشم. قدمى برنداشته، بهرام دست ديگرش را مى‌چسبد.

ــ از من فرار نكن.

ستاره اشك مى‌ريزد و مظلومانه تلاش می‌کند تا دستش را از دست بهرام بيرون بكشد. دريا بازوى بهرام را مى‌چسبد.

ــ دايى توروخدا، زشته! جلب توجه نكن، اينا همسايه‌هاى ستاره‌ان.

بهرام دست ستاره را ول می‌کند. دلم مي‌خواهد عقده سپهر را هم سر بهرام خالى كنم. بهرام ادامه می‌دهد:

ــ بذار همه چيز رو درست كنم. به ميل خودت نشد، با زور اينكار رو می‌کنم.

ستاره را جلو می‌فرستم و رو به بهرام می‌گویم:

ــ گندات رو پاش دادى، حالا برو گم‌شو.

برای خرید و سفارش پستی این کتاب به آیدی تلگرام @dela69 و یا پیج اینستاگرام نویسنده مراجعه کنید. https://www.instagram.com/delara_dashte_behesht/

سوالات متداول

این رمان زیبا به قلم دل‌ آرا دشت‌ بهشت (سوسن قابی) یکی از بهترین نویسندگان رمان نوشته شده است.
این رمان زیبا در ژانر های ، ، نوشته شده است.
این رمان به صورت چاپ شده (خرید از وب سایت) می باشد. لطفا توجه داشته باشید تمامی رمان های باغ استور با اجازه کامل نویسنده و به صورت قانونی و حلال قابل دانلود و یا خرید می باشد. لطفا از وب سایت های که اثر نویسنده ها را بدون مجوز قرار می دهند خرید و یا دانلود انجام ندهید.
0 0 رای ها
به متن بالا چه امتیازی میدی؟؟!
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
فهرست