خانه » رمان » بغض خاموش من

رمان بغض خاموش من

نویسنده رمان: 

انتشارات: 

سال انتشار: 

1400

ژانر رمان: 

نوع رمان: غیر رایگان (خرید از اپلیکیشن)

تعداد صفحات

قیمت نسخه چاپی

– تومان

نوع فایل

اندروید و iOS

خلاصه ای از رمان بغض خاموش من

یه اتفاق، یه حادثه، یه جرقه می تونه زندگی یه آدم رو زیر و رو کنه و اون اتفاق برای من از یه روز زمستونی شروع شد. روزی که برادرم نیما تصادف کرد …
انگار پایان برادرم، شروع طوفانی بود که به زندگی من افتاد و سرنوشتم رو به گرداب نابودی کشید.
من نازانم،دختری ترک از شهر ارومیه.

دختری که با نقشه های نامادریش، همسر مردی مسن خشن روانی شد. مردی که سه دهه ازش بزرگتر بود. دختری که توی همین روزگار مدرن و درست میون همین ژست های روشنفکرانه در مقابل پول فروخته شد.

قسمتی از رمان بغض خاموش من

آب دهنش رو فرو داد و بی اختیار قدمی به عقب بر داشت اما مرد با خنده ای که مو به تنش صاف می کرد، قدم عقب رفته ی اون رو جبران کرد و جلوتر اومد. درندگی توی نگاهش زبونه می کشید. توی این لباس شبیه عروسک شدی خانوم خوشگله! از سر شب خودم رو کشتم تا بتونم درست رفتار کنم توی اون جمعیت!
بغض سنگینی که توی حنجره اش نشسته بود، اجازه نمی داد که حرف بزنه. دهانش مثل ماهی گلی های توی حوض چند بار باز و بسته شد، اما صدایی در نمی اومد. چشم هاش از شدت وحشت از حدقه بیرون زده و اشک هاش بی اختیار روی صورت قلب شکل خوشگلش راه گرفته بودند. تلاش کرد با کشیدن یقه ی پیراهن بلند لعنتی، راهی برای نفس کشیدن باز کنه. اما نشد. به التماس افتاد.
– تو رو خدا … تو رو خدا باهام کاری نداشته باش …ین آقا… مسعود … تو رو خدا…
نگاهش روی در و دیوار استخونی رنگ اتاق چرخید، بلکه راهی برای فرار پیدا کنه اما، قد بلند و شونه های عریض مرد جلوی در رو گرفته بود و هیچ پنجره ای هم دیده نمی شد. اینجا قبرش بود! آخرین جایی که می دید. مسعود کت مشکی دامادی اش رو از تن بیرون کشید و در حالی که دستش به سمت دکمه های پیراهن سفیدش می رفت، خندید. بلند و منزجر کننده!
– نمی دونستم انقدر عجله داری دختر یونس! اگه نه که توی همون تالار یه فکری به حالت می کردم !
چشم هاش از حیرت گشاد شد. این مرد چی می گفت؟ یعنی نمی دید که داره جون می ده؟ یعنی نمی فهمید از ترس داره قالب تهی می کنه؟ باز هم دهنش بی صدا باز و بسته شد، اما باز هم جز نفس های تند و ترسیده چیزی از اون بیرون نیومد. درست مثل ماهی بیرون افتاده از آب داشت جون می داد. این مردک چی فکر می کرد؟ نکنه چشم هاش کور بود که نمی دید از ترس رنگ به صورت نداره؟
مسعود یک قدم دیگر به سمتش برداشت و او باز هم عقب تر رفت. انقدر عقب، عقب رفت که محکم به دیوار پشت سر برخورد کرد . سرش وحشت زده به عقب چرخید، حالا دیگر حتی جایی برای عقب تر رفتن نبود. روی پوست مهتابی رنگش عرق شبنم زده بود و دونه های درشت عرق راه گرفته و روی تیره ی کمرش سُر می خوردند. دست رگ زده ی مرد که به سمتش اومد، بی اختیار پشت به دیوار سر خورد و روی زمین آوار شد. توی خودش جمع شد و هر دو دستش رو روی سرش گذاشت و به التماس افتاد.
– تو رو خدا آقا مسعود … تو رو خدا … به خدا من نمی خواستم… عروسی کنم … تو رو خدا اینجوری نکنید… می ترسم… نکنید … تو رو خدا… من … من شما رو دوست ندارم… می ترسم … تو رو خدا آقا مسعود …
هق می زد و اشک گونه هاش رو غسل می داد.

0 0 رای ها
رأی دهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
فهرست