خانه » رمان » بهار نارنج

رمان بهار نارنج

نویسنده رمان: 

انتشارات: 

سال انتشار: 

1400

ژانر رمان: 

نوع رمان: غیر رایگان (خرید از اپلیکیشن)

تعداد صفحات

1153

قیمت نسخه چاپی

– تومان

نوع فایل

اندروید و iOS

خلاصه ای از رمان بهار نارنج

آرِمین، بدون فکر و پشیمونی، ماشه رو میکشید و به زندگی ها پایان میداد…این قاتل بی رحم اما یه نقطه ضعف داشت.
صحرای مریضش، که مجبورش میکرد هر کجای دنیا هم که هست قبل از تاریکی کنارش برگرده تا خواب مهمان چشمهای منتظر دخترک بشه.
اما انگار هر کدومشون رازهایی داشتند که برملا شدنشون طوفان پنهان زندگیشون رو بیدار کرد…

قسمتی از رمان بهار نارنج

سینی روی میز کوبیده شد و نگاه صحرا از جمعیت گرفته شد و روی بادیگاردش نشست، با سر به اونور خیابون اشاره کرد و دوباره خیره اش شد.
_مغزش پاشیده رو زمین!
چشم از خونی که کف داغ خیابون رو خیس کرده بود گرفت و لیوان نوشیدنیش رو برداشت.
لبهاش روی نی بود و چشمهاش رو بالا کشید و روی بادیگاردش نشوند که بعد یه نیم نگاه به جنازه و همهمه، حالا به بانوی جوانش خیره بود.
نی رو از دهنش درآورد و روی صندلی چوبی کمی جابجا شد.
_چرا دیر کردی؟

بادیگارد، بی حرف به صف طولانی که فارغ از اتفاق ناگوار ۱۰۰ متر دورتر، توی صف نوشیدنی یخی بودند اشاره کرد. صحرا سری تکون داد و دوباره به جنازه خیره شد، دلش نسوخت…تیر از کنار سر صحرا گذشت، هوا رو سوراخ کرد و صدای بریده شدنش گوشت رو تیغ زد…مغزی که شکافته شد و صحرا که بی حرکت به چشمهایی که باورشون نمیشد مرگش فرا رسیده زل زده بود، یعنی قبل از مرگش، به چی فکر میکرد؟ میخواست بدونه…هر لحظه امکان داشت خودش هم به عاقبت اون مرد با پیشونی شکافته دچار بشه.
_باید بریم.
بالاخره چشم گرفت و بلند شد، لیوان رو به سمت آرِمین گرفت.
_بخورش.

توی چشمهای جسور و سرماخورده ی آرِمین زل زد و منتظر موند، دست بادیگارد بالا اومد و بی حرف لیوان رو گرفت، پرتابش کرد و مستقیم توی سطل زباله ی کنار پیاده رو افتاد و صحرا نیشخند زد.
دست آرِمین پشتش نشست و به سمت اسکالید با شیشه های ضد گلوله و دودی که کمی دورتر از رستوران خیابونی پارک شده بود هدایتش کرد.
در ماشین رو باز کرد و نازپرورده ی رئیس اطلاعات ملی روی صندلی نشست.
در رو بست و ماشین رو دور زد و عینکش رو روی چشمش نشوند.
ماشین حرکت کرد و صحرا به خیابون زل زد.
دلش میخواست کمی قدم بزنه اما اجازه نداشت.
عصبانی بود، آرِمین با همه ی محافظ های قبلی فرق داشت، اینکه سریع بود و خیلی زود قصد و نیت صحرا براش رو میشد عصبانیش میکرد.
شاید هم آشنا اما غریبه بودنش اذیتش میکرد!
_میخوام لباس بخرم.
نگاهش روی مرکز خرید بود و آرِمین بی اهمیت بریدگی رو دور زد.
صحرا به سمتش چرخید و توپید.
_کری؟

0 0 رای ها
رأی دهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
فهرست