خانه » رمان » به جنونم کشاندند

رمان به جنونم کشاندند

نویسنده رمان: 

انتشارات: 

سال انتشار: 

1399

ژانر رمان: 

نوع رمان: رایگان (دانلود از اپلیکیشن)

تعداد صفحات

قیمت نسخه چاپی

– تومان

نوع فایل

اندروید و iOS

خلاصه ای از رمان به جنونم کشاندند

رهام سال ها پیش گرفتار تهمتی شد که زن برادرش مسبب آن بود

و دلیلی شد برای رفتن او از خانه پدرش,

در طی رمان از گذشته باخبر میشویم. حالا رهام برگشته,

آن هم به همراه نامزدش ماریا تا هم رفع اتهام کند و هم قلب پدرش را به دست بیاورد.

قسمتی از رمان به جنونم کشاندند

ماریا به سمت چراغ خواب قدی رفت و با لحن بامزه ای گفت:
– چقدر نی نی بودی که اینو خریدی؟! کله ی شیر؟!
لبخند عریضی زدم:
– همچین هم بچه نبودم! دبیرستانی بودم. اول یا دوم!
سرش را تکان داد و درهای کمد دیواری را باز کرد. دستم را به دکمه های پیراهنم رساندم:
– نمی خوای اول لباساتو عوض کنی بعد شروع کنی به کنجکاوی؟
به جای جواب دادن به سوالم، در حالی که سرش داخل کمد بود گفت:
– داداشت خیلی ازت بزرگتره؟
لبه ی تخت نشستم و پیراهنم را در آوردم. اخم کردم…
– بهش می خوره دو سه سال فقط بزرگ باشه!

جالبه برام که هر دو زنش رو توی یه خونه نگه داشته. خیلی دلم می خواد آبجیاتو هم ببینم…
– ده سال بزرگتره.
به سمتم چرخید و با تعجب نگاهم کرد:
– واقعا؟! اصلا بهش نمی خوره!
با قیافه ی برزخی نگاهش کردم:
– که چی؟!!
ابروهایش بالا رفت:
– خب… بهش نمی خوره که بخواد بالای چهل سال داشته باشه! مخصوصا که دو تا زن هم داره!…

رمان به جنونم کشاندند

نه که تو هیکلت درشت تره!! اِاِ چرا اینجوری نگام می کنی؟ من که چیزی نگفتم!
پوفی کردم و نگاهم را گرفتم:
– حالا ما شدیم پیر آره؟!
به سمتم آمد و دستهایش را بین موهایم سُراند:
– اتفاقا هر چقدر هم داداشت جوون به نظر بیاد تو ازش سری! ندیدی چشمای صدف چه برقی می زد؟
با تمام شدن جمله اش اخمی مصنوعی کرد و مرا کمی به عقب هل داد:
– راستی چرا اینقدر صمیمی برخورد کرد؟! با همه همینجوریه؟! چرا به من حتی دست نداد؟!
پوزخندی زدم:
– اگر دست صدف بهت خورد باید بری غسل بدی!
دهانش نیمه باز ماند. دستم را دور کمرش حلقه کردم:
– اون خود شیطانه.

.

0 0 رای ها
رأی دهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
فهرست