خانه » رمان » به زلالی برکه

رمان به زلالی برکه

نویسنده رمان: 

انتشارات: 

سال انتشار: 

ژانر رمان: 

نوع رمان: رایگان (دانلود از اپلیکیشن)

تعداد صفحات

قیمت نسخه چاپی

– تومان

نوع فایل

اندروید و iOS

خلاصه ای از رمان به زلالی برکه

داستان درمورد دختر نویسنده ای که عشق دوران دانشگاهیش روبعدازچندسال اونم درحالی که شرایط خوبی نداره ومعتاده به الکله می بینه وخالا باید تصمیم بگیره برای نجات اون پسر حاضره تا کجا پیش بره..

قسمتی از رمان به زلالی برکه

مراسم امروز هم مثل مراسم های قبل به خوبی برگزار شد واستقبال خوبی از کتاب جدیدم به عمل آمد.  به دسته گل هایی که روی میز چیده شده بودند، نگاه کردم و لبخند زدم. حتی تصور چنین روزی برایم دشوار بود و حالا اتفاق افتاده بود.

فقط یک نسخه از کتابم برایم باقی مانده بود، آن را برداشتم تا برای عزیز ببرم اما صدایی آشنا مرا از حرکت باز نگه داشت.

-می شه اون یه نسخه رو برای من امضا بزنید؟

حتی نمی توانستم سرم را بالا بگیرم و به صورتش نگاه کنم، نگاهم بین دکمه ی دوم و سوم پیراهنش گیر کرده بود.

به زور کمی نگاهم را بالا تر بردم و خال های روی گرردنش را دیدم.

مگر چند نفر آدم روی این کره ی خاکی هست که سه خال کنار هم روی گردنش داشته باشد و صدایش هم شبیه او باشد؟!

مات و مبهوت به خال های روی گردنش خیره بودم که دوباره صدایم کرد.

-چشم گاوی چرا نگام نمی کنی؟

قلبم آن قدر محکم خودش را به قفسه ی سینه ام می کوبید که هر لحظه امکان داشت از شدت هیجان بی حال شوم.

خودش بود… تنها کسی که به چشم های درشت من چشم گاوی می گفت و با این حرفش حسابی حرصم را در می آورد.

می خواستم به صورتش نگاه کنم اما نمی توانستم، نگاهم پایین تر آمد و به دستانش خیره شدم، نمی توانستم نگاهم را از روی پارچه ی نخ کش شده ی آستینش بردارم تا این که خودش سرش را جلو آورد و کمی خم شد تا صورتش را ببینم.

-فکر نمی کردم اگه یه روزی نویسنده بشی، دیگه تو روی هم دانشگاهی قدیمیت نگاه نکنی!!!

بالاخره به چشمانش نگاه کردم… بغض کرده بودم و دلم نمی خواست از این حال زارم با خبر شود…چرا بعد سال ها این دیدار باعث شده بود، حسابی بهم بریزم؟

تغییر کرده بود، موهای مشکی اش حالا جو گندمی شده بود و هیکلش مثل سابق تنومند نبود.

به زحمت و با صدایی لرزان گفتم:

-تویی میثم؟

-نه روحمه، اومده تو رو با خودش ببره!!

خندید…

خندیدم… هنوز هم مثل قبل شوخ طبع بود.

روی صندلی رو به روی هم نشستیم و من به دنبال دلیلی می گشتم تا این تغییر ظاهر او را توجیه کند. چه چیزی باعث شده بود طراوت و شادابی خود را از دست بدهد چرا در طی چند سال یک پسر جوان باید این قدر تغییر کند؟!

البته هنوز هم در چشم من جذاب و دوست داشتنی بود اما باز هم نمی شد تغییرات به وجود آمده را نادیده گرفت، کاملا معلوم بود که حال میثم خوب نیست.

همین طور که به صورتش نگاه می کردم، حرفی زد که با ناراحتی سرم را پایین انداختم.

-چیه؟ تا حالا پسر جذاب و خوش تیپ ندیدی؟

خواستم بگویم کجای کاری؟ که دیگر مثل سابق نیستی.

برای این که بحث را عوض کنم، کتاب را از کیفم بیرون آوردم و به سمتش گرفتم.

با خوشحالی دستش را به سمت کتاب دراز کرد اما یک لحظه مکث کرد و رنگش پرید حس کردم دستش به سمت جیبش رفت و چون از داشتن پول کافی مطمئن نبود در گرفتن کتاب مکث کرد و چه قدر برایم عذاب آور بود که ببینم برای نداشتن پول خرید کتابم رنگش پریده است!!!

0 0 رای ها
رأی دهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
فهرست