خانه » رمان » جای خالی من

رمان جای خالی من

نویسنده رمان: 

انتشارات: 

سال انتشار: 

ژانر رمان: 

نوع رمان: غیر رایگان (خرید از اپلیکیشن)

تعداد صفحات

900

قیمت نسخه چاپی

– تومان

نوع فایل

اندروید و iOS

خلاصه ای از رمان جای خالی من

داستان زنانی‌است که بعد از حبس و بیرون اومدن از زندان؛ تازه مشکلات‌شون شروع میشه.

داستان گلبرگی که نفهمید چطور به زندان افتاد و چرا بعد از تاوان دادن، هنوز داره مجازات میشه.

***

قسمتی از رمان جای خالی من

قدم‌های سستم را تندتر کردم. ترس مثل یک پنجه‌ی قوی قلبم را فشار می‌داد. همین که خارج شدم مثل یک اسب مسابقه که در را براش باز کنند؛ به سمت پله‌ها دویدم. به اندازه‌ی رسیدن به آسانسور هم نمی‌خواستم معطل شوم. تا آسانسور راه درازی بود. مثل دیوانه‌ها پله‌ها را پایین آمدم.

صدای تاپ تاپ پاهام در فضای خالی راه‌پله می‌پیچید و بیشتر می‌ترسیدم. انتظار داشتم هر لحظه دستش از پشت، دور گردنم حلقه شود. نفس گرم و بدبوش را روی صورتم حس کنم و صدای فریاد گوشخراشش، پرده‌ی گوشم را زخمی کند.

شش طبقه را هول‌ و ترسیده پایین آمدم. از کنار گوشم قطره عرقی راه گرفت و از گردن داخل یقه‌ام ناپدید شد. کسی در اتاقک اطلاعات کنار در نبود. ساعت شش عصر مهرماه تازه غروب شده و نسیم نسبتاً خنکی می‌وزید. موهای کج خیس از عرق را از روی پیشانی عقب زدم.

توجهی به تعجب روی صورت رهگذران نکردم. رمان جای خالی من

شاگرد سوپرمارکت کوچک چسبیده به ساختمان، یک قدم جلو آمد چیزی بگوید. ترسیدم و چرخیدم و به سرعت دویدم. خودم را به خیابان انداختم. صدای بوق‌های کشیده‌ی ماشین‌ها را نشنیده گرفتم و به آن طرف بلوار رفتم.

قبل از این که به آن سمت برسم؛ دستم را برای تاکسی که از دور می‌آمد تکان دادم و با نیش ترمزش، دربست را بلند گفتم.

تاکسی که حرکت کرد؛ تازه متوجه لرزش دست‌ها و لکه‌ی کوچک خون روی دستم شدم. پریشان دنبال دستمالی گشتم تا آن لکه‌ی نحس را از روی دستم پاک کنم. صورتم خیس اشک بود. هرچه گشتم دستمالی پیدا نکردم.

صدای هق و سکسکه مانندی از گلوم بلند شد. راننده برگشت نگاهی کرد و گفت:

“چیزی شده خانوم؟”

“دس…..دسمال دارین؟”

دانلود رمان جای خالی من – دانلود رمانهای الف صاد – رمان عاشقانه جدید – سایت دانلود رمانس pdf
بی‌حرف یک دستش به فرمان، کمی خود را کشید و از داشبورد جعبه‌ی دستمال کاغذی را درآورد و در فضای بین دو صندلی نگه داشت. با عجله دست بردم و کشیدم که سه چهارتا با هم بیرون آمد.

«ببخشید» را زیرلب زمزمه کردم. او هم «اشکال نداره» را جواب داد. دستمال را با آب دهانم کمی خیس کردم و روی آن لکه‌ی منحوس کشیدم. کمی کم‌رنگ شد. با یکی از دستمال‌ها بینی‌ام را گرفتم. اشکی نمی‌ریختم اما هم‌چنان هق می‌زدم…

***

0 0 رای ها
رأی دهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
فهرست