خانه » رمان » حسرت شیرین

رمان حسرت شیرین

نویسنده رمان: 

انتشارات: 

سال انتشار: 

ژانر رمان: 

نوع رمان: غیر رایگان (خرید از اپلیکیشن)

تعداد صفحات

1298

قیمت نسخه چاپی

– تومان

نوع فایل

اندروید و iOS

خلاصه ای از رمان حسرت شیرین

داستان در‌‌مورد دختری به نام میتراست که عشق پسر همسایه شون«امیرپارسا» نسبت به خودش رو وقتی متوجه میشه که با اون توی دانشگاه مواجهه میشه،به عنوان شاگرد و استادی!
خواهرِ میترا «بیتا»، از دیرباز عاشب‌و‌دلخسته ی امیرپارسای داستان میشه،‌برای به دست آوردنش نه خواهری در نظرمیگیره و نه فکر و‌ذکر منفی ای!
حالا که میترا راضی به عشق‌امیرپارسا شده،بیتا چه کار خواهد کرد و‌چه باعث می شود آن‌دو به هم رسیده یا از هم جدا شوند؟

#رمان حسرت شیرین برگرفته شده از واقعیت است و عشقی ناب و خالص با درون مایه ی کینه و‌حسادت و‌خودبینی قلم‌زده شده است.

قسمتی از رمان حسرت شیرین

بیتا عق می زد و آب به صورتش می پاشاند. دلش درد می کرد. زندگی اش داغان شده بود. بچه ای ناخواسته و به اجبار و با زور تجاوز به دامنش افتاده بود. باید چه می کرد؟ نگهش میداشت یا… وای چقدر درد داشت و نمیتوانست طبقه بندیشان کند.
آب دهان قورت داد و دست روی پیشانی اش کشید. موهای به عرض شانه اش باز شده و مانع از دیدن امیرپارسا بر روی صورتش شدند.
-امیر…
امیرپارسا تشر زد:
-کامل صدام کن!
-منو ببخش!
صدای آب و صدای نادم بیتا چنان در عمق خانه پیچید که امیرپارسا حیای همیشه ی زنش را به فراموشی سپرد. چطور میتوانست ببخشد؟! زندگی اش را داغان کرده بودند. داغانِ داغان!
-امیر من نمیخواستم!
و صدای نعره ی بلند امیرپارسا:

بیتا هق زد و در درگاه در دستشویی ایستاد.
-تو میترارو میخوای. آره؟!
دردی که در صدا و حرف های بیتا نشسته بود هم نتوانست دل امیرپارسای خیانت دیده را آرام کند.
-میترا جون من بود ولی من هرگز به تو خیانت نکردم. میترا شیشه ی عمر من بود اما من حرمتت رو نگه داشتم.
-بود؟ تو همین الانم داری به من خیانت میکنی… چون هست و میگی بود!
امیرپارسا دست مشت کرد و چشمانش را بست:

بی چاره شد و بی رمق گفت:

جلو رفت. دست روی یقه ی او گذاشت و با دهانی لرزان از درد خیانت، با صدای بلند گفت:
-با کی به من خیانت کردی بیتا؟
بیتا لرزید.
-ب…بزور… به زور انجام داد. من نمیخواستم. به جان خودت من نمیخواستم. به مرگ جوونیم نمیخواستم. نمیخواستم بخدا… من رو به زور برد. میخواست انتقام مادرش رو بگیره… چون بابای من بی مادرش کرد…
دست های امیرپارسا شل شد:
-تو داری در مورد کی حرف میزنی؟!

*

0 0 رای ها
رأی دهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
فهرست