خانه » رمان » رئال » حس گمشده
Share on twitter
Share on whatsapp
Share on telegram
Share on pinterest

رمان حس گمشده

نویسنده رمان: 

انتشارات: 

سال انتشار: 

1398

ژانر رمان: 

نوع رمان: غیر رایگان (خرید از اپلیکیشن)

تعداد صفحات

211

قیمت نسخه چاپی

– تومان

نوع فایل

اندروید و iOS

خلاصه ای از رمان حس گمشده

به قلم بنفشه و روایت آرش
این رمان برگرفته از واقعیت هست و راوی داستان ، آرش ، پسری که از بچگی عاشق دختر خاله اش بوده اما این آوازه و شهرت عشق اونا در بزرگسالی راه متفاوتی پیش میگیره. آرش بخاطر یکسری اتفاقات خودشو غرق کار میکنه و تمام احساس و عشقشو از دست میده . این قضیه تا جایی پیش میره که آرش حتی میل و نیاز جنسیش رو هم فراموش میکنه. اما دوباره با یه اتفاق غیر منتظره همه زندگیش زیر و رو میشه و …

مقدمه
به نام خدا داستانی که می خوام تعریف کنم ماجرای منه.
من آرش هستم قضیه مربوط به خیلی سال پیش میشه.
الان که دارم این ماجراهارو تعریف می کنم ۳۸ سالمه یه دوقلو دارم. و همسرم وبچه هام رو خیلی دوست دارم.
از بنفشه و نیمای عزیز تشکر میکنم که بهم کمک کردن تا این ماجرا رو بنویسم و منتشر کنم . خوشبختانه این ماجرا پایاینش خوشه برای من . اسم ها مستعار هست تا حدودی و کمی از نظر زمانی اتفاقات خلاصه کردم. امیدوارم لذت ببرید و براتون آموزنده باشه.
از الان بگم سعی نکنین اتفاقات زندگی منو حدس بزنی و با شروعش فکر کنین تا آخرشو فهمیدین چون چنان غافل گیر میشین که مثل هر کسی که داستان زندگیمو شنیده مدام تکرار میکنین امکان نداره … مگه میشه !

قسمتی از رمان حس گمشده

از وقتی که یادمه عاشق دختر خالم بودم عاشق چشمای شیطون و لبخندش که دلمو می برد.
یادم نمیاد از کی شروع شد
فقط یادمه وقتی که میخندید چه حسی به قلبم می داد
من انقدر خاطره رو دوست داشتم که تمام فامیل وقتی صحبت می‌شد به من می گفتند تو و خاطره ازدواج می کنین
حتی وقتی بچه تر بودیم گاهی از من می‌پرسیدند خانمت کجاست و منظورشون خاطره بود
عشق من به خاطره از بچگی شروع شد همون بچگی که به جای فوتبال بازی کردن اومدم برای اینکه خاطره تنها نباشه باهاش عروسک بازی میکردم.
خاطره دختر خاله من بود دیوار به دیوار هم زندگی می کردیم با هم بزرگ شدیم و من هر روز عاشق تر شدم.
۲۲ سالم بود رشته مهندسی عمران لیسانس گرفتم و توی شرکت مشغول به کار شدم
برای کاراموزی خاطره با رئیس شرکت هم صحبت کردم تا خاطره بتونه بیاد تو شرکت ما
خاطره فوق دیپلم نقشه کشی خونده بود و با این کارآموزی درسش تموم شد
تمام این سال ها منتظر این روز بودیم که هردو درسمون تموم شه منو خاطره یواشکی های زیادی داشتیم دور از چشم خانواده
خوب یادمه اون روز که میخواستم خبر موافقت مدیرمو بدم کسی خونه ما نبود
به خاطر زنگ زدم و گفتم یه دقیقه بیا این ور
اما خاطره گفت مامانش اینا در جریانن که این ور کسی نیست و نمیتونه بیاد
با کلی خواهش و تمنا قبول کرد به بهانه خریدن شارژ تلفن از خونه بره بیرون بیاد پیشم
صدای زنگ خونه که اومد قلبم پرواز کرد سریع آیفون جواب دادم
خاطره اومد تو حیاط از پشت شیشه پنجره قلبم مثل گنجشک می زد
درسته ما سینما می رفتیم با هم . یواشکی رستوران می رفتیم. سفره خونه و هزار تا تفریح دیگه .
اما هیچ وقت تا حالا تو خونه با هم تنها نبودیم
یعنی من هیچوقت ازش نخواسته بودم وقتی تنهام بیاد یا خودم برم .
از نظر من خاطره حرمت داشتو نمیخواستم حرمت هامون شکسته شه
وقتی که درو براش باز کردم اومد تو و نگران گفت
– آرش چیزی شده؟!
اون روز حس میکردم یه مانع سخت از جلو راهمون برداشته شده
حس میکردم دیگه با مال من شدن خاطره فاصله ای نمونده
برای همین دلمو زدم به دریا و یهویی بغلش کردم
انقدر محکم بغلش کردم که دلتنگی تموم این سالها از دلم در بیاد
خاطره شوکه از بغلم اومد بیرون و گفت
– وا چیکار می کنی؟
با ذوق بهش گفتم
-کارآموزیتو تو شرکت خودمون درست کردم بعدش انشالله همین جا میری سر کار!
چشم هاش از خوشحالی برق زد .
با ذوق ادامه دادم
– با مامانم هم صحبت کردم گفت درست که تموم شد میام خواستگاری
چشم های گرد خاطره چهره اش رو با نمک تر کرده بود
برای همین باقی خبرای خوبو هم بهش دادمو گفتم
– بابام قول داده که طبقه بالای این جا رو بسازه برام
با جیغ گفت
– وای آرش … جدی میگی همه اینارو
با نیش باز گفتم
– دیدی همه چی جور شد میگفتی نمیشه نمیشه
خاطره چنان با ذوق بالا و پائین پریدو خودشو انداخت تو بغلم که دلم بزرگ تر شدو لبشو بوسیدم
و این اولین خلاف بزرگ من بود
خاطر انقدر خوشحال شده بود که مخالفت نکرد کمی تو بغل هم بودیم لبامون قفل شده احساسمون با هم گره خورد
اینقدر که متوجه گذشت زمان نبودیم و با صدای موبایل خاطره از هم جدا شدیم
خالم بود می گفت چه خبره رفتی یه شارژ بخر هنوز برنگشتی
خاطر برگشت و من موندم و کلی حس جدید
لمس خاطره
آغوشش
بوسمون
اینا احساس هایی بود که حالا تب عشقمو صد برابر کرده بود
سه ماه کاراموزی داشت خاطره روز اول با هم رفتیم شرکت
شرکت ما یک ساختمان بزرگ بود اما فقط یک طبقه مربوط به ما و مدیر عامل ما بود
مدیرعامل شرکت ما یک بچه پولدار بود که وقتی درسش تموم میشه پدرش برای شرکت میزنه
حدود ۱۰ سال از من بزرگتر بود و خیلی مغرور و اهل تکبر بود
با این وجود من باهاش خوب کنار میومدم
دوست داشتم کار کنم زندگیمو بسازم
انگیزه و امیدی که داشتم باعث می‌شد با کج خلقی های مدیرم کنار بیام
اون از من راضی بود چون یه نرم افزار بلد بودم که تو ایران فقط ۱۰ نفر بلد بودن
قرار بود خاطره زیر دست خودم این نرم افزار رو یاد بگیره و بعد با هم تو شرکت کار کنیم
وارد که شدیم به منشی سلام کردیم
منشی شرکت یک دختره بیست و هفت هشت ساله بود که مثل خواهر بزرگتر برای من بود
با دیدن خاطره کنارم لبخندی زد و گفت
– پس بالاخره کار خودتو کردی برو پیش مدیر عامل منتظر شماست
خاطره مشکوک نگاهم کرد …

سوالات متداول

این رمان زیبا به قلم بنفشه یکی از بهترین نویسندگان رمان نوشته شده است.
این رمان به صورت غیر رایگان (خرید از اپلیکیشن) می باشد. لطفا توجه داشته باشید تمامی رمان های باغ استور با اجازه کامل نویسنده و به صورت قانونی و حلال قابل دانلود و یا خرید می باشد. لطفا از وب سایت های که اثر نویسنده ها را بدون مجوز قرار می دهند خرید و یا دانلود انجام ندهید.
3.5 4 رای ها
به متن بالا چه امتیازی میدی؟؟!
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
فهرست