خانه » رمان » اجتماعی » حوالی اردیبهشت
Share on twitter
Share on whatsapp
Share on telegram
Share on pinterest

رمان حوالی اردیبهشت

نویسنده رمان: 

انتشارات: 

سال انتشار: 

1400

ژانر رمان: 

نوع رمان: غیر رایگان (خرید از اپلیکیشن)

تعداد صفحات

652

قیمت نسخه چاپی

– تومان

نوع فایل

اندروید و iOS

خلاصه ای از رمان حوالی اردیبهشت

ویهان بعد از چند سال از خارج می‌ آید تا مدتی را پیش خانواده‌اش باشد شب بعد از رسیدن او پای برادرش پیمان به‌ پرونده‌ی قتل سالار باز می‌شود و ویهان به دنبال رضایت شاکی پرونده با شرطی عجیب روبه‌رو می‌شود. او باید با گندم نامزد قبلی سالار ازدواج کند تا رضایت بگیرد اما …

قسمتی از رمان حوالی اردیبهشت

رقص نور چشمانش را می زد و گاهی از سر و صدای موزیکی که توی ذهنش چکش می انداخت به سر درد وحشتناکی دچار می شد اما هیچ وقت نمی توانست قید این مهمانی ها را بزند و این درد همیشگی سرش را به جان نخرد. مخصوصا اگر میزبان همچین مهمانی هایی کامیار باشد.پیمان را دید که سر یک میز با چند نفر از دوستانش پیک زد و بعد مشغول ورق بازی شد. باخودش فکر کرد جای حاج اسماعیل خالی و از این فکرش لبخند گشادی زد. می دانست پدر پیمان از نوع مهمانی هایی که می رفتند خبر دارد و چقدر دلش می خواست نگاه پر حرص و چشمان قرمز او را امشب می دید وقتی در مهمانی خانوادگی حضور ندارند. آن هم به بهانه ی چنین محفلی. از کنار چند دختر و پسر که گوشه ای همراه موزیک می رقصیدند. رد شد و اول کنار پیمان رفت و صدایش زد:
– پیمان.
گرم بازی بود که نیم نگاهی به یکتا کرد:
– چیه؟
– سرم درد گرفته باز.
پیمان برگ بعدی اش را برای حریفش رو کرد:
– خب برو از کامیار قرص بگیر دیگه.
با حرص از پیش پیمان رفت و خودش را به آشپزخانه رساند. کامیار کنار کسی ایستاده بود و سیگار می کشید. به محض دیدن یکتا ابرو بالا انداخت:
– چیزی می خوای؟
یکتا سر تایید تکان داد.
– همون سردرد همیشگی.
خوشش می آمد کامیار نگفته دردش را می فهمد.
– مسکن هست از سبد بالای یخچال بردار.
یکتا با لبخند کوتاهی تشکر کرد و بعد از برداشتن سبد چشم به ساعت دیواری بزرگ سالن دوخت:
– ساعت داره ده میشه کامیار، پس کی شام می دی؟
کامیار دست به شانه ی شخص مقابل زد و رو به یکتا چرخید:
– امشب واسه یکی داریم گودبای پارتی می گیریم. هنوز منتظر اونیم.
گوشه ی لب یکتا بالا رفت:
– گیریم اون نره خر نخواست بیاد.
کامیار خندید:
– نه دیگه الانا پیداش میشه.
با صدای چند نفر از جلوی در سر چرخاند همان سمت و دوباره رو به یکتا کرد:
– ببین چه حلال زاده ست اومد.
یکتا رد نگاهش را گرفت و تا کنار در رسید. با دیدن سالار که چند نفری دورش حلقه زده بودند رنگ از صورتش پرید و سبد قرص ها از دستش افتاد.
ترسیده نشست تا هم صورتش را مخفی کند هم سبد قرص ها را بردارد. سر و صداها از جلوی در کمتر شد.فهمید دوستان کامیار او را تا سالن اصلی و بین جمعیت بردند. نفس عمیقی گرفت و سبد را از روی زمین برداشت و خودش هم بلند شد.
آهسته سمت کانتر رفت و با احتیاط به آن قسمت سرک کشید. رقص نور اجازه نمی داد صورت کسی دیده شود. فکر کرد یک بهانه بتراشد و همراه پیمان از آن جشن کذایی بیرون بزند.
بسته ی قرص را روی کانتر رها کرد و برگشت تا از داخل یخچال بطری آب را بردارد. بسته شدن در یخچال و چرخیدنش همزمان شد با آمدن کامیار. با عجله به طرفش پا تند کرد و با حرص توپید:
– اون اینجا چیکار می کنه؟
ابروهای کامیار بالا رفت و متعجب از سوال ناگهانی یکتا زمزمه کرد:
– کی؟
یکتا لب هایش را بهم فشرد و نفس زنان چشم بست.
– یکتا!
با صدا زدن کامیار پلک هایش را با سرعت باز کرد:
– اون سالار عوضی اینجا چیکار می کنه؟
و با ترس اضافه کرد:
– گودبای پارتی واسه اونه؟
کامیار از وحشت یکتا جا خورد و چینی به پیشانی اش انداخت:
– می شناسیش؟
آب دهانش را قورت داد و سر جنباند.
– دوست پسرت بوده؟
یکتا باز سر تکان داد که لب های کامیار یک طرف کج شد و دوباره تعجب کرد:
– ای بابا…خود ناکسشم نگفته بود. دوست دختر این مدلی تو فازش نبود.
و نگاهی به سر تا پای یکتا انداخت.
– الان وقت موشکافی کردنه؟
و چشم غره ای از سمت یکتا گرفت.کامیار دست عقب برد و پشت گوشش را خاراند:
– خب بیخیال. اون که داره چند روز دیگه می ره. تو هم که الان زن عقدی پیمانی. مشکلت چیه؟
یکتا فشار دستش را روی پیشانی اش بیشتر کرد و غرغر کنان خودش را کنار کانتر رساند:
– وای خدا، سرم داره می ترکه.
یک قرص از خشابش بیرون کشید و داخل دهانش انداخت.
– پیمان نمی دونه؟
سر بطری را باز کرد و بی توجه به سوال کامیار محتویات آب را نوشید.
– نکنه خودتو طهیر و پاک معرفی کردی؟
یکتا از خوردن آب صرف نظر کرد و در بطری بست. با نگاه تندی سمت کامیار برگشت و پوزخند زد:
– خیلی زر زر می کنی…به جای این حرفا برو مخشو بزن بره از این مهمونی.
چشمان کامیار گرد شد:
– کی رو؟ سالار؟
– آره.
– جشن بیشترش واسه خاطر اونه، نمیشه.
یکتا کلافه شد:
– پس می گی چیکار کنم؟ اگه منو ببینه با پیمان چی؟ می ترسم بیاد جلو و چرت و پرت بگه.
کامیار نچی کرد و نیشخند زد:
– اون موقع که دو تا دوتا دوست پسر داشتی و با یکی پشت تلفن لاس می زدی و با اون یکی سر قرار. باید فکر اینجاشم می کردی.
خون یکتا به جوش آمد و عصبی چشم در کاسه چرخاند:
– دیگه خیلی داری زر مفت می زنی.
و تمسخر آمیز گفت:
– چیه نکنه بهت پا ندادم قبلا هنوز داری می سوزی؟
خواست از کنار کامیار رد شود که سریع مچش در دستان او اسیر شد.اخم کامیار از حرفی که زد پشیمانش کرد، اما خودش را نباخت.
– چاک دهنتو ببند. فکر نکن باهات می گم می خندم خیلی از بر و روت خوشم اومده ها.
یکتا مچ دستش را با شتاب از دست کامیار بیرون کشید و چند قدمی از او فاصله گرفت:
– چته یهو وحشی می شی؟
گوشه ی لب کامیار بالا رفت:
– خوی وحشی گیریم بیداره با حرفات تکونش نده. خب؟
یکتا چینی به بینی اش داد و رو گرفت:
– من دارم می رم اتاق خوابت. پیمان سراغمو گرفت بگو سرش درد می کرد خوابیده.
جوابی از کامیار نشنید اما می توانست سکوتش را پای تایید حرفش بگذارد. به بهانه ی سر درد به اتاق کامیار پناه برد و در را از پشت بست. می توانست حداقل کمی انجا بماند و زمان بخرد. اصلا دلش نمی خواست با سالار چشم تو چشم شود…

سوالات متداول

این رمان زیبا به قلم ستاره شجاعی مهر یکی از بهترین نویسندگان رمان نوشته شده است.
این رمان به صورت غیر رایگان (خرید از اپلیکیشن) می باشد. لطفا توجه داشته باشید تمامی رمان های باغ استور با اجازه کامل نویسنده و به صورت قانونی و حلال قابل دانلود و یا خرید می باشد. لطفا از وب سایت های که اثر نویسنده ها را بدون مجوز قرار می دهند خرید و یا دانلود انجام ندهید.
0 0 رای ها
به متن بالا چه امتیازی میدی؟؟!
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
فهرست