خانه » رمان » خشم سرد

رمان خشم سرد

نویسنده رمان: 

انتشارات: 

سال انتشار: 

ژانر رمان: 

نوع رمان: رایگان (دانلود از اپلیکیشن)

تعداد صفحات

قیمت نسخه چاپی

– تومان

نوع فایل

اندروید و iOS

خلاصه ای از رمان خشم سرد

حامد قرار بود جای همه‌ی نداشته هامو پر کنه، جای برادرش محمد رو.

قرار بود هوای عشق برادرش از سرم بیفته ولی من از خودش بریدم چون عشق هیچ وقت از دل‌ آدم نمیره.

اما این معنیش نبود که خائن من بودم. یه نفر زودتر جای منو تو قلب حامد پر کرده بود. یه نفر زندگیشو روی آوار زندگی من ساخته بود. حالا من میرفتم تا خودمو از نو بسازم…

قسمتی از رمان خشم سرد

امروز… بیست و سه تیرماه نود و هشت:

به جلوی پام نگاه کردم. پیش نمیرفتن لعنتیا. غربیگی می کردن انگار…

سر بلند نکردم که نگاش کنم… می دونستم اومده روی ایوون… نه که خجالت بکشما! نه! دلم نمی خواست بهش نگاه کنم. طاقت نیاورد ولی…

–  سلام.

نفس عمیقی کشیدم و پاهای زبون نفهم و سنگین شدمو تکون دادم. جواب سلامشو یه جایی زیر پاهام له کردم. می خواستم از کنارش رد بشم و برم داخل خونه اما… مکث کردم.

–  اجازه هست؟

سنگینی نگاشو حس کردم.

–  بس کن نورا… خونه خودته.

لبامو به هم فشار دادم. خونه من؟ آره… شاید تا امروز صبح خونه من بود… اونم واسه چهار سال تموم! اما حالا دیگه نیست. معلوم نیست خانوم بعدی این خونه کیه!

اما حال بحث کردن نداشتم. تموم بحثامونو کردیم… صداهامونو بالا بردیم… کتکامونو… کتکامو خوردم…

جلوی آهی که می خواست با سرتقی از سینه ام بزنه بیرون رو گرفتم و گذشتم از چارچوب در… نیازی نبود چیزی بپرسم. من اینجا رو از بر بودم.

مستقیم رفتم سمت اتاق خواب. پشت سرم اومد. ولی وقتی رفتم داخل اتاق، همونجا توی چارچوب در وایستاد. دیگه حرف نزد. حالا فقط نگاه می کرد.

به منی که تک تک کشوهامو باز کردم و لباسای خواب و راحتیمو بیرون کشیدم. دستام احساس سنگینی می کرد وقتی لباسا رو روی تخت کوه کردم. زیادی نگاهش سنگین بود رو دستام.

حتما دلش برای روزایی که با این لباسا ازش دل می بردم تنگ شده بود! امروز قبل از خوندن خطبه طلاق دوباره خواسته بود برگردیم به هم… دوباره فرصت خواسته بود.

هه! هشت ماه تمام دست نزده بود به بدنم… هشت ماه کم نیست! هشت ماه زیاده… هشت ماه واسه بغل نکردن هم… هشت ماه برای بیرون نرفتن با هم… هشت ماه واسه سر یه سفره غذا نخوردن… هشت ماه برای دوستت دارم نگفتن… هشت ماه خیلی زیاده لعنتی!

برای هشت ماه با خودم حمل کردم خاطره ی دستای آخرین شبو! خاطری ناخنای خش برداشته شو! چنگای روی گلومو! جاز گاز و بوسه های وحشیانشو!

کلافه روی تخت نشستم. نمی خواستم باهاش همکلام بشم وگرنه می گفتم تنهام بذاره. اما نگفتم. خشممو توی خودم خالی کردم.

مثل همه وقتایی که نصفه شب اومد خونه… مثل همه وقتایی که گوشیش سایلنت بود… مثل تموم ساعتایی که کنار هم بودیم اما حواسش جای دیگه بود… من استاد خالی کردن حسام توی خودم بودم!

دوباره بلند شدم و سمت کمد رفتم. چمدونو بیرون کشیدم و گذاشتم روی زمین. بدون تا کردن لباسا رو چپوندم داخلش. خیلی ها رو برده بودم اما حواسم به این چیز میزا نبود. وقتی امروز توی محضر حرف از برگشتن و فرصت دوباره زد ترس برم داشت که نکنه با لباسام خاطره بسازه واسه خودش!

کسی که از من بریده بود… باید واسه همیشه می برید. لکاته ای که نمی دونستم کیه و آوار شده بود به زندگیم باید خودش خاطره خودشو می ساخت!

از جلوی چمدون بلند شدم و به سمت در اتاق رفتم. نزدیکش که شدم مکث کردم. خودشو در حدی کشید کنار که بتونم رد بشم.

این بار به اتاق کارش رفتم. بازم دنبالم اومد. کلید گاوصندوقو از توی کشوی میز کارش برداشتم و بازش کردم. فیلم و آلبوم عروسیمو بیرون کشیدم و گذاشتم روی میز. می خواستم درو ببندم که چشمم خورد به یه پاکت صورتی…

دستمو جلو بردم و برداشتمش… تای پاکتو باز کردم و کارت عروسیمونو بیرون کشیدم… چی شد که به اینجا رسیده بودیم؟

***

ذهنم پر کشید به چهار سال قبل…

به خرداد 1394

وقتی جلوی قنادی روی زمین نشسته بودیم. دستگاه بستنی قیفی درست پشت سرمون بود و از ترس گشت ارشاد جرات نمی کردیم سفارش بدیم.

خیر سرمون توی ماه رمضون بودیم و از بس مث سگ پاسوخته این ارگان و اون اداره رفته بودیم، قبل از اذون ظهر جفتمون با آب، روزمونو باز کرده بودیم.

پاهاشو بی توجه به رهگذرا روی زمین دراز کرد و سرشو گرفت سمت آسمون.

–  خدا لعنتت نکنه بشر! ببین تو چه هچلی انداختیمون؟

می دونستم منظورش من نیستم. به عرق روی صورتش نگاه کردم. دستامو دور زانوهام حلقه کردم.

–  می خوای برگردیم فردا بیایم؟

سرشو به چپ و راست تکون داد.

–  بذار ببینیم این مرتیکه رو. نشنیدی حاجی می گفت خرش برو داره؟ شاید بتونه یه آماری از پناهنده ها واسمون درآره.

هنوز به صورتش زل زده بودم. به صورت اصلاح نشده اش. به ریش و سیبیلش که به خاطر قطرات عرق و زیر نور آفتاب برق میزد. ناغافل سرشو چرخوند و مچ نگاهمو گرفت.

–  منو دید میزدی؟

خندیده بودم. خودشم خنده اش گرفت. حرکاتمون غیر ارادی بود. یه برنامه تکراری هر روزه… برای دو ماه کامل! هی می چرخیدیم بین هرکس که معرفی می کردن بلکه یه آماری از لیست پناهنده ها در بیاریم. حداقل بدونیم دست به دامن کدوم کشور بشیم! هیچی به هیچی!

چشم دوختم به سر در بانک مسکن اون ور خیابون. حاجی گفته بود این یکی کارمند بانکه! پدرش معاون فلان وزیره! منتظر پایان ساعت کاریش بودیم. صداش تو گوشم پیچید.

–  نمیشه موضوعتو عوض کنی؟

با تعجب بهش نگاه کردم.

–  موضوعم؟

سرشو تکون داد. دستاشو تکیه گاه بدنش کرد. لامصب طوری ژست گرفته بود انگار اومده بودیم پیک نیک. مردمی که بهش می رسیدن مجبور بودن راهشونو کج کنن تا به لنگای درازش گیر نکنن و خودش به هیچ جاش نبود.

متوجه منظورش نشده بودم. سوالمو طور دیگه ای تکرار کردم.

–  یعنی چی موضوعمو عوض کنم؟

شونه هاشو بالا انداخت و دستاشو آورد جلو و روی پاهاش گذاشت.

–  من بشم موضوعت… با هم بیایم بیرون… باهم بریم دنبالش… اما…

حرفشو خورد و من هنگ نگاهش بودم. از من خواسته بود موضوع من باشه! لبمو با زبونم تر کردم.

–  اگر قراره تو موضوعم باشی… چرا باید دنبالش بگردم؟

لباش به یه لبخند کج شد.

–  آره… نباید دنبالش بیای… غیرتی میشم.

0 0 رای ها
رأی دهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
فهرست