خانه » رمان » خواب تلخ

رمان خواب تلخ

نویسنده رمان: 

انتشارات: 

سال انتشار: 

1399

ژانر رمان: 

نوع رمان: غیر رایگان (خرید از اپلیکیشن)

تعداد صفحات

قیمت نسخه چاپی

– تومان

نوع فایل

اندروید و iOS

خلاصه ای از رمان خواب تلخ

این رمان، به یک تابوی بزرگ اجتماعی می‌پردازد؛ تجاوز، سکوت و تبعات آن. مسئله‌ای که ناخواسته، برای بسیاری از دختران ایرانی پیش می‌آید و آنها، از ترس آبرو و خانواده‌ها چاره‌ای جز سکوت ندارند. سکوتی که باعث حریص‌تر شدن متجاوزین؛ و بر باد رفتن رویاهای دخترانی بی‌گناه می‌شود و پس از آن، فجایعی چون قتل‌های ناموسی.
مهتابِ این قصه نیز، از این قائده مستثنی نیست اما؛ از یک جایی به بعد، تصمیم به فریاد زدن حقیقت می‌گیرد و تابو شکنی می‌کند، آن هم در دهه‌‌ای که خانواده‌ها بسیار سخت‌گیرتر بودند…

 

مقدمه رمان خواب تلخ

کاش همه چیز آنطور که باید پیش می‌رفت.

کاش می‌شد، عقربه‌های ساعت زمان را روی لحظه‌های خوشبختی‌ام میخکوب می‌کردم!

کاش خوشبختی‌ام این‌چنین به خواب نمی‌رفت.

کاش کسی باشد،

کاش کسی بیاید،

تکانم بدهد

تکانم بدهد

و تکانم بدهد

تا بیدار شوم از این خواب تلخ!

ای کاش کسی باشد

دستی که یقه‌ام را بگیرد و از قعر این کابوس بیرونم بکشاند،

تا از این خواب تلخ، رهایی یابم!

***

پر گرفتم…

مثل تمام روزهایی که چشم به راه گذرانده و با هر صدای زنگ، پر گرفته و به طرف در پرواز کرده بودم.

مثل تمام روزهایی که چشمم به در خشک شد و او نیامد.

مثل تمام روزهایی که آکنده از دلتنگی و حسرت گذرانده و خبری از او نرسیده بود.

پر گرفتم و پرواز کردم، بی‌آن‌که بدانم این بار دیگر، انتظار به سر رسیده و تنها همین تکه آهن سرد لعنتی، مانع بین من و او بود.

 

در باز شد، چشمانم روشن شدند و تازه می‌فهمیدم که در تمام این سال‌ها من نابینا بوده‌ام، چرا که هیچ‌کس و هیچ‌چیز را نمی‌دیدم… .

همه‌ی وجودم چشم شد و حیرت‌زده، مردی را دیدم که مردانه اشک می‌ریخت و ناباور، چشمانم را نشانه رفته بود.

نگاهم، حریصانه سر و صورتش را می‌کاوید و به موهای جوگندمی و شقیقه‌های یک‌دست سفیدش که رسیدم، دلم به درد آمد.

مگر او چند سال داشت؟

مگر چند سال از دوری و جدایی‌مان گذشته بود؟

انگشتان دستم را نامحسوس تکان دادم و خیره در چشمان خسته و خیسش، در دل شروع به شمردن کردم.

از شصت و چهار شروع کردم و به هفتاد و هفت که رسیدم، عدد چهارده بی‌صدا بر زبانم جاری شد.

چهارده سالی که برایم به اندازه‌ی قرن‌ها گذشته بود.

دو سال در کنار هم بودن و از آن هم نبودن، دوازده سال در کنار هم نبودن و از آن هم بودن!

 

ذهن سرکشم، در دم طغیان کرد و مرا به سال‌های نه‌چندان دور برد.

سرم به دوران افتاد و در میان گردابی از خاطرات تلخ و کهنه‌ام فرو رفتم. دست و پا می‌زدم برای رهایی، اما هر لحظه بیشتر غرق می‌شدم.

خیالم دست شد و یک به یک، خاطرات خاک گرفته‌ام را از گرداب وجودم بیرون می‌کشید و چون سیلی به صورتم می‌کوباند.

 

چهره‌ی خندان علی،

همراه شدنم با شهاب و وجود سراسر خشم مردی که همه‌ی دنیایم بود… .

شوهرم را دیدم که در راس سفره‌ی عقد، به پیوند زنی دیگر در می‌آمد…، زنی که من نبودم!

لمس تلخ میله‌های سرد سلولی که در مشت‌هایم فشرده می‌شدند و هنوز هم سردی‌اش تنم را می‌لرزاند.

تصویر نحس سلاخی را دیدم، که دریایی از خون به پا کرده و نامش که مدام در سرم فریاد زده می‌شد… .

لعنت بر او،

لعنت بر او و جنگی که به پا کرده بود.

لعنت به جنگ و ذات ویرانگرش…!

***

قسمتی از رمان خواب تلخ

 

“فصل اول”

دستم را زیر چانه‌ام زده بودم و بی‌حوصله، به توضیحات کسل کننده‌ی خانم احمدی راجع به فیزیک گوش می‌کردم. پای تخته ایستاده بود و در حالی‌که یک چشمش به کلاس بود و چشم دیگرش به تخته‌ای که سیاهی‌اش، زیر انبوه نوشته‌های گچی گم شده بود؛ بدون مکث توضیح می‌داد.

دستم را پایین آوردم و آستین مانتوام را کمی بالا کشیدم تا برای هزارمین بار به ساعتم نگاه کنم، اما چشمم به ساعت نخورده زنگ به صدا در آمد.

با هیاهویی که از خوردن زنگ، در کلاس به راه افتاده بود، خوشحال وسایلم را جمع کردم و پس از خروج معلم، با مژده و زهرا از لابه‌لای بچه‌ها که برای بیرون رفتن از کلاس، به زور از یکدیگر سبقت می‌گرفتند، از کلاس خارج شدیم.

به راهرو که رسیدیم، نفس راحتی کشیدم و به آنها نگاه کردم.

– آخی…، چی بود این فیزیک؟ حوصله‌مو سر برده بود.

مژده تابی به هیکل تپلش داد و پشت چشمی نازک کرد.

– آره به خدا، خیلی مزخرفه، تازه فردا می‌خواد امتحان بگیره، بدا به حالمون!

زهرا در حالی‌که چادرش را روی سرش مرتب می‌کرد خندید و گفت:

– ولی خوش به حال من! فردا مدرسه نمیام.

مژده که بینمان ایستاده بود به طرفش چرخید.

– یعنی به خاطر امتحان می‌خوای غیبت کنی؟

– نه بابا، داداشم فردا داره از جبهه میاد، اونم بعد از هشت ماه، واسه همین نمی‌تونم بیام.

– واسه اومدن داداشت می‌خوای غیبت کنی و امتحان به این مهمی رو از دست بدی؟

در حالی که از حیاط مدرسه خارج می‌شدیم، وارد خیابان شدیم و زهرا جواب داد:

– آره! فقط به خاطر داداشم. توی این چهار، پنج سال که این جنگ لعنتی شروع شده، روی هم رفته همه‌ش یه ماه ندیدمش، حالا فردا که می‌خواد بیاد، بذارم بیام مدرسه؟

مژده کیفش را روی شانه‌اش جابجا کرد و نیم‌نگاهی به او انداخت.

– به هر حال خوش به حالت!

سپس، سرش را رو به آسمان گرفت و نفسش را بیرون داد.

– من که اصلا حوصله‌ی درس و امتحان و این چیزا رو ندارم.

دستهایم را در جیب مانتو‌ام کرده بودم و با پا، سنگ ریزه‌های کف پیاده‌رو را رو به جلو پرت می‌کردم و بی‌حرف، از میان بوق ماشین‌ها و شلوغیِ خیابانی که عصر هنگام به اوج رسیده بود به مکالمه‌شان گوش می‌کردم.

کمی بعد، با صدای دخترعمو گفتن آشنایی، متعجب سرم را بالا آوردم و درحالی‌که به دنبال صاحب صدا می‌گشتم؛ مژده با آرنج به پهلو‌یم زد و با چشم و ابرو به سمت چپمان اشاره کرد.

– شازده با شماست مهتاب خانوم. خدا شانس بده، ما هم یه پسرعموی خوشتیپ نداریم بیاد دم مدرسه منتظرمون شه.

رد نگاهش را گرفتم و از میان عبور و مرور ماشین‌ها، به علی که طرف دیگر خیابان، کنار ماشین عمو ایستاده بود، نگاه کردم و دستش را به نشانه‌ی اینکه به طرفش بروم، در هوا تکان داد.

به زهرا و مژده رو کردم و بی توجه به تکه پرانی‌های مژده گفتم:

– بچه‌ها من باید بر‌م بعداً میبینمتو‌ن، خداحافظ.

فوراً از آن‌ها جدا شدم و درحالی‌که از آمدن علی به اینجا بسیار تعجب کرده بودم، با احتیاط از خیابان گذشتم، به طرفش رفتم و مقابلش ایستادم.

– سلام مهتاب.

لبه‌ی مقنعه‌‌ی طوسی‌ام را در دست گرفتم، سرم را پایین انداختم و آهسته سلام کردم.

لحظاتی در سکوت گذشت و وقتی که دیدم قصد حرف زدن ندارد، از گوشه‌ی چشم، به او که بدون حرف و با لـبخندی محو، به من خیره شده بود، نگاه کردم و پرسیدم:

– شما اینجا چیکار می‌کنین؟

دستی به ریش کم پشت و خوش‌فرمش کشید و جواب داد:

– عمو رضا اینا شام خونه‌ی ما هستن، الان هم اونجا‌ن، منم این اطراف کار داشتم، گفتم بیام با هم بریم.

سپس، قدمی به عقب برداشت و در ماشین را برایم باز کرد.

– بشین.

با پاهای لرزانم نشستم…

 

0 0 رای ها
رأی دهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
فهرست