خانه » رمان » خیزران

رمان خیزران

نویسنده رمان: 

انتشارات: 

سال انتشار: 

ژانر رمان: 

نوع رمان: غیر رایگان (خرید از اپلیکیشن)

تعداد صفحات

قیمت نسخه چاپی

– تومان

نوع فایل

اندروید و iOS

خلاصه ای از رمان خیزران

گیسا.. دختری که در سن شونزده سالگی به صلاحدید بزرگترهاش مجبور به ازدواج با پسرخاله اش می شه..

ولی شب عروسی به خاطر لو رفتن مدرک قاتل بودنش از ترس اعدام فرار می کنه!

حالا بعد از ده سال.. گیسا یه دختر بیست و شش ساله شده که از راه تن فروشی کسب درآمد می کنه و تو یکی از همین شبا..

شوهر سابقش سر راهش سبز میشه و تصمیم می گیره با زورگویی و حبس کردنش توی خونه گیسا رو از این کار منصرف کنه..

غافل از اینکه گیسا هدفی داره که برای رسیدن بهش باید…

قسمتی از رمان خیزران

– به چی زل زدی؟ نمی خوای کارت و شروع کنی؟!
بدون اینکه دستای فرو رفته تو جیب شلوارش و دربیاره به سمتم قدم برداشت..
– من زیاد با قانون کارتون آشنایی ندارم! تو مصوبه اش نیومده که در ازای دو میلیون تومن چند ساعت می تونی در اختیارم باشی؟!
با این متلک ها دیگه جای شک و تردیدی نبود.. این آدم داشت زخم می زد و عجیب بود که انگار خودشم درد می کشید با به زبون آوردن حرفاش..
– من.. من باید برم.. پولتم پس میدم!
با صدای بلند زد زیر خنده.. خنده ای که مصنوعی و عصبی بودنش قابل تشخیص بود و رعشه ای که به اندام های داخلی و خارجی من افتاده بود و بیشتر می کرد..
ولی.. خیلی شبیه بود به همون آخرین خنده با صدایی که ازش به خاطر داشتم..
– چرا فکر می کنی آدما آلت دست تو ان؟ که هر موقع بخوای بیای و هر موقع بخوای بری؟! اسمت و باید می ذاشتن کش تنبون.. دست به فرار کردنت حرف نداره!
دیگه حرفاش داشت از قالب متلک خارج می شد و من فقط مثل همون کش تنبون دنبال راه فرار می گشتم.. در حالیکه یه چشمم به در بود و یه چشمم به کیفی که روی تخت افتاده بود و باید برش می داشتم..
ولی خیلی سریع سد راهم شد..
– کجا؟!
گلوم خشک خشک بود عین کویر..
– گفتم باید برم.. برو کنار!
– پول دادم بابتت.. چند بار بگم؟!
– منم گفتم نمی شه.. ( دانلود رمان خیزران )
– آخه دلم و بردی لامصب.. نمی تونم دل بکنم ازت.. میگی چیکار کنم حالا؟ الآن که زده بالا داری فلنگ و می بندی بری؟! اصلاً چرا نگاهم نمی کنی؟
– شماره ام و میدم.. هفته دیگه بهم زنگ بزن باهم قرار بذاریم.. برو کنار..
– باشه.. فقط بگو اسمت و چی سیو کنم تو گوشیم؟ پریزاد یا… گیسا؟!
تموم شد.. دیگه فرصتی برای پیدا کردن چاره و راه فرار نداشتم.. تیرش و مستقیم به سمت هدف شلیک کرد و حالا دیگه فقط باید برای خلاص شدنم دست و پا می زدم..
سرم و بلند کردم و چشمای فراریم و دوختم به نگاه پر از نفرتش..
– چه جوری پیدام کردی؟!
دیگه نخندید.. ولی پوزخندش بدجوری تلخ بود و زهر تزریق می کرد به وجودم..
– پس بالاخره شناختی!
لبم و به دندون گرفتم و یه قدم عقب رفتم.. دو قطره اشک از چشمام ریخت پایین و سوالم و با صدای لرزون تر و بلند تری تکرار کردم:
– چه جوری پیدام کردی؟!
نگاه اونم مثل من گیج بود و ناباور..
انگار تازه از شوک دیدن من بعد از ده سال در اومده بود..
– همین؟ تنها حرفی که الآن به ذهنت می رسه همینه؟!

0 0 رای ها
رأی دهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
فهرست