خانه » رمان » دالیت

رمان دالیت

نویسنده رمان: 

انتشارات: 

سال انتشار: 

ژانر رمان: 

نوع رمان: رایگان (دانلود از اپلیکیشن)

تعداد صفحات

537

قیمت نسخه چاپی

– تومان

نوع فایل

اندروید و iOS

خلاصه ای از رمان دالیت

دالیت در آیین هندیا به طبقه ای گفته می شه که از نظر مالی در سطح پایین هستند و از خیلی از خدمات اجتماعی محرومند و معمولا برای کارای پست جامعه منتخب میشن
معنی دیگه دالیت در فرهنگ هند “نجس ها” شناخته میشه
چرا رمان به این اسم نامیده شد؟
توی این رمان نه قرار کسی فقیر و کسی غنی باشه نه کسی خدمتکار یه خونه است نه کسی کار پستی داره و نه کسی هندیه…
این رمان مثل سایر رمان هام از ژانرهای شخصیت هایی که به یه نوع اختلال عامیانه که معمولا تو جامعه به شکل یه انسان عادی ولی مشکل دار زندگی میکنن انتخاب شده

که لازم به ذکره که خیلی از دخترا هستن که در خونواده دچار این موقعیت هستند.

و علت اصلی نوشتن این رمان ؛بیان سرنوشت دختریه که در این موقعیت هست و تصمیمی میگیرد که اونو تبدیل به یه دالیت میکنه.

حالا چرا دالیت ؟ چرا بهش میگن تو یه دالیتی؟نه میره هند،نه بد کاره میشه نه….خیلی از حدسیات دیگه …

.

قسمتی از رمان دالیت

_ ستی-کجــا؟؟!!!شام نخوردیم بعد شام میریم حالا…
شام هم خوردیم ولی هستی بخاطر اون زهرماری هائی که کوفت کرده بود هوش و حواس درست حسابی نداشت و به اصرارام اهمیتی نمی داد..

ساعت دوازده و نیم بود و هنوز اینا خسته نشده بودن و می کوبیدن و می رقصدن و کوفت می کردن و من هم داشتم از نگرانی می مردم..

همونطوری روی مبل نشسته بودم و اینور و اونورمو توی تاریکی می پائیدم که کسی اذیتم نکنه که یکی گفت:
-شما از اول مجلس که اومدین نشستید چرا نمیاین برقصین؟!
-من رقص بلد نیستم
-من بهتون یاد میدم
مچ دستمو که لمس کرد به ضرب و باعجله دستمو کشیدم عقب و گفتم:
-نه نمی خوام
خندید و کنارم نشست و گفت:
-می دونستم تو یه فرقی با بقیه داری..من منصورم..و اسم شما؟!
بهش نگاه کردم تقریبا سی و پنج شیش ساله بود و قد بسیار بلند و هیکل چهارشونه ای داشت،اخمی توی نگاهم انداختم که گفت:
منصور-زیباییت خیره کنندست..تا حالا زنی به جذابی تو ندیده بودم..اونقدر نظرمو جلب کردی که من برعکس همیشه که زنها طرفم میان اومدم طرفت!!
چقدر حس بدی بهش داشتم..خیلی زبون باز و رذل بود با چشمای هیز و نگاه درنده ش پیله شده بود و ولمم نمی کرد..

آخ که چقدر دلم می خواد برگردم پیش امیرعلی،مردای اینجا حالمو بهم می زنند همشون بوی الکل میدن،امیرعلی برعکس این عوضیا همیشه بوی گل میده،بوی پاکی…
از حرص و استرس لبهامو گاز می گرفتم که باز منصور گفت:
منصور-من مهندس راه و ساختمونم،سی و چهارسالمه و مجرد..تو؟؟!!
-من متأهلم..شوهرمو هم خیلی دوس دارم!!
از ته دل زد زیر خنده..اونقدر خندید که اشکاش از گوشه ی چشماش در اومدن..بعد اینکه خودشو یکمی جمع و جور کرد گفت:
منصور-اگر متأهل بودی و وفادار اینجا چیکار می کنی پس؟!نکنه شوهرتو خوابوندی اومدی اینجا؟ها؟!
دوباره قهقهه سر داد که گفتم:
-آره من اشتباه کردم
منصور-خیله خب فهمیدیم دختر خوبی هستی.. باز خندید و گفت دختر خوبا قصد ازدواج دارن همیشه..خدا رو چه دیدی شاید ما هم قسمت همدیگه شدیم..!
-آقا گفتم که من متأهلم
منصور-بسته دیگه فرشته کوچولو..جمله ی خوبی نیست برای از سر باز کردن..اینجوری بدتر دل منو می لرزونی..بچه ی کجائی؟!
از دور یه لحظه چشمم به هستی افتاد بی توجه بهش صدا زدم:
-هـستــی؟؟؟هستــــی؟؟؟اَاَهـه..هـــستـی؟؟؟
نفس عمیقی کشیدم..تا موهامو میون پنجه هاش گرفت،از جا بلند شدم و با ترس گفتم:
-چیکار می کنی؟؟!!!به من دست نزن…

0 0 رای ها
رأی دهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
فهرست