خانه » رمان » رمان فروشی » داژفوک
Share on twitter
Share on whatsapp
Share on telegram
Share on pinterest

رمان داژفوک

نویسنده رمان: 

انتشارات: 

سال انتشار: 

1400

ژانر رمان: 

نوع رمان: غیر رایگان (خرید از اپلیکیشن)

تعداد صفحات

687

قیمت نسخه چاپی

– تومان

نوع فایل

اندروید و iOS

خلاصه ای از رمان داژفوک

فوکا قاضیان یه دکتر روانشناسه که درگیر یه پرونده عجیب میشه…
اون پرونده هم مربوط به داژوی خلافکاره که زندگیش غرق شده تو سیاهی و تو نوجوانی پدرش رو به قتل رسونده. همه چی از زمانی شروع میشه که داژو از زندان فرار می‌کنه.
متهم اصلی این پرونده فوکا شناخته میشه و …

مقدمه
سزای بعضی از گناهارو بی گناها میکشن و مجازات بعضی گناها یه عمر طول میکشه…

قسمتی از رمان داژفوک

( داژو )

دستکش های چرمیم رو دست کردم و سوت زنان خیره شدم به آسمون.
نفس عمیقی کشیدم.
دم دمای صبح بود و پرنده پر نمیزد تو خیابون.
به ساعت نگاه کردم.
تقریبا نیم ساعتی بود اینجا علاف بودم و انگار این دختر به اندازه تصوراتم شجاع نبود.
پوزخندی زدم.
– تو هم تو خالی در اومدی دُکی!
تکیه م رو از موتور برداشتم و خواستم سوار شم که صدای بوق به گوشم رسید.
با مکث برگشتم عقب.
درست تو چند قدمیم پارک کرد و پیاده شد.
– زیاد دیر نکردم که؟
ابروهام از تعجب پرید بالا.
– دیگه داشتم می رفتم، گفتم منصرف شدی!
با تمسخر خندید.
– اون وقت چرا باید منصرف شم؟
نگاهی به سر تا پاش انداختم.
شلوار جین تیره ش و کت چرم کوتاهش کامل فیت تنش بود.
نگاهم رو موهاش نشست، دم اسبی بسته بود و همین باعث شده بود چشم هاش و ابروهای پر پشتش از دفعات پیش کشیده تر بشه!
صداش تو گوشم پیچید.
– هوی عمو، چشمات رو درویش کن!
خندیدم و بدون توجه به حرفش گفتم:
– معمولا کسایی تو شرایط تو می ترسن و سریع خودشون رو تو هزار سوراخ و سمبه قایم میکنن اما احسنت به تو؛ شجاعتت قابل تحسینه!
چشماش رو تو کاسه چرخوند.
– اما انگار تو به اندازه من شجاع نیستی، مرد ناشناس!
ابروهام رو کشیدم تو هم.
– یعنی چی؟
شونه ای بالا انداخت.
– نگو منظورم رو نفهمیدی که خنگ بودن اصلا بهت نمیاد!
دستم رو مشت کردم.
– مامانت جونت کلاس تیکه انداختن داشته یا بابات که شاگرد ممتاز شدی؟
لقمه رو نچرخون دختر جون، رک و راست حرفت رو بزن.
به هزار و یک در اشاره نکن!
دو قدم اومد جلو.
– اون کلاه رو بردار و صورتت رو بهم نشون بده!
من تمام ریسک هارو به جون خریدم و بلند شدم اومدم این خراب شده، حالا وقتشه تو خودت رو بهم نشون بدی.
یالا اون کلاه رو بردار!
نیشخندی گوشه لبم نشست.
– امر دیگه خانوم کوچولو؟
می خوای برم آرایشگاه سانتال و مانتال کنم…
با شنیدن صدای شلیک گلوله حرفم نصفه موند.
لعنتی فرستادم و به سمتش رفتم.
دستش رو کشیدم و پشت یکی از ماشین های پارک شده پناه گرفتم.
صدای بهت زدش تو گوشم پیچید.
– اینجا چه خبره؟؟
از گوشه ماشین نگاه کردم.
چند نفر اسلحه به دست، وسط کوچه ویراژ می دادن!
دستم رو بردم پشت کمرم اسلحه م رو بردارم که با جای خالیش مواجه شدم.
لعنتی به شانس بدم فرستادم و نشستم رو زمین.
صدای نسبتا بلندش سکوت اطراف رو شکست.
– چرا چیزی نمیگی بهم؟ اینا کین؟
اینجا چه خبره ‌؟
با سرعت کف دستم رو گذاشتم رو دهنش و مانع صحبت کردنش شدم.
نفس عمیقی کشیدم.
– دو دقیقه زبون به دهن بگیر ردمون رو گم کنن، گند نزن به همه چی!
تعدادشون زیاده، یه نفره نمی تونم جلوشون دووم بیارم…
قبل از این که متوجه حرکتش بشم محکم و با تمام قدرت دستم رو گاز گرفت و خودش رو کشید عقب.
دندون هاش به قدری تیز بود که دستکش سوراخ شد و پوست انگشتم اسیر دندون هاش!
سخت خودم رو کنترل کردم تا صدام در نیاد.
نفس نفس زنون نگاهم کرد.
– بار آخرت باشه بهم دست می زنی، از قرار معلوم طرف حساب اینا تویی و دنبال تو هستن!
پس دلیلی نداره من خودم رو پنهون کنم.
از تو جیبش چاقوش رو در آورد و نگاهی به اطراف انداخت.
نیشخندی گوشه لبم نشست.
انگاری این دختر کمر به همت بسته بود هم خودش رو بدبخت کنه هم من؛ و تو این لحظه راهی برام نمی موند جز این…
خواست بلند شه که بازوش رو کشیدم و قبل از این که به خودش بجنبه ضربه خیلی محکمی به پشت گردنش زدم.
بدنش سبک شد و تو کسری از ثانیه تو آغوشم رها شد.
درازش کردم رو زمین و چاقو رو از دستش گرفتم.
دیگه پنهون شدن کافی بود، باید می رفتم جلو و خودم رو نشون می دادم تا حساب کار بیاد دستشون.
کلاهم رو در آوردم و از جام بلند شدم.
به سمتشون رفتم.
صدای قدم هام باعث شد متوجهم بشن!
سر دستشون اومد جلو.
– به به، داداش داژو!
پارسال دوست امسال آشنا.
پوزخندی زدم و نگاهی به سر تا پاش انداختم.
– زِکی، جنابعالی؟
خودش رو جمع کرد.
– بهمون دستور داده شده بیایم اینجا.
هم از خجالت شما در بیاییم و هم یه سلامی عرض کنیم به ژیوار!
با تمسخر خندیدم.
– به اون رئیس چاقالت بود من نامه رسون هیچ خری نیستم، حتی ژیوار…
کاری داره از سوراخ موشش بیاد بیرون انجام بده!
چند قدم رفتم جلو و درست مقابلش وایسادم.
– افتاد یا جور دیگه حالی کنم؟
دندوناش رو به هم سایید.
– اگر از این معامله دست نکشه بد میبینه!
این شد دومین اخطار…
مسلما سومی براش خوشایند نیست!
چاقو رو جلوی صورتم حرکت دادم.
– می دونی کم کم داره از این نمایش مزخرفت حوصلم سر میره؟
با سر چاقو خط باریکی به گونه ش زدم.
– اگر همین الان نزنی به چاک، صورتت رو دفتر نقاشیم می کنم و با بند کفشات می بندمت سر در شهر؛ تا درس عبرت بشه برای هم نوعات و بفهمن در افتادن با داژو یعنی چی!
یه قدم رفتم عقب.
– زَت زیاد!
صورتش رو لمس کرد.
– پشیمون میشی، مطمئن باش.
هم تو، هم ژیوار!
خندیدم.
– مادر زاده نشده کسی که بخواد داژو رو پشیمون کنه، بزن به چاک!
نگاه عمیقی بهم انداخت و عقب گرد کرد.
کمتر از چند ثانیه سوار ماشین هاشون شدن و گاز دادن!
با مکث برگشتم سر جای اولم و از بالا نگاهش کردم.
همچنان بیهوش بود!
رو زانوهام خم شدم و موهای پخش شده صورتش رو دادم کنار!
– من با تو چه غلطی کنم دختره کله شق؟

سوالات متداول

این رمان زیبا به قلم ملیکا شاهوردی یکی از بهترین نویسندگان رمان نوشته شده است.
این رمان زیبا در ژانر های ، ، نوشته شده است.
این رمان به صورت غیر رایگان (خرید از اپلیکیشن) می باشد. لطفا توجه داشته باشید تمامی رمان های باغ استور با اجازه کامل نویسنده و به صورت قانونی و حلال قابل دانلود و یا خرید می باشد. لطفا از وب سایت های که اثر نویسنده ها را بدون مجوز قرار می دهند خرید و یا دانلود انجام ندهید.
0 0 رای ها
به متن بالا چه امتیازی میدی؟؟!
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
فهرست