خانه » رمان » خانوادگی » درجه دو
Share on twitter
Share on whatsapp
Share on telegram
Share on pinterest

رمان درجه دو

نویسنده رمان: 

و رویا قاسمی

انتشارات: 

سال انتشار: 

1400

ژانر رمان: 

نوع رمان: غیر رایگان (خرید از اپلیکیشن)

تعداد صفحات

1054

قیمت نسخه چاپی

– تومان

نوع فایل

اندروید و iOS

خلاصه ای از رمان درجه دو

سیما.. بازیگری درجه ۲ که برای بهتر دیده شدن توی سینما به پیشنهاد یکی از عوامل فیلم تصمیم به خرید نقش و جراحی چهره اش می گیره..

ولی عملش موفقیت آمیز نیست و چهره‌اش از بین می‌ره و این درحالیه که خانواده‌اش در جریان این کارش نیستن. و سیما..

چاره ای نداره جز اینکه از پسرداییش کمک بگیره که یک جراح زیبایی موفقه و سیما از بچگی دوستش داشته…

قسمتی از رمان درجه دو

موهای بهم ریخته‌م رو با دستم پشت سرم یه‌کم روبه‌راه می‌کنم و از اتاق خارج می‌شم و سمت آشپزخونه‌ی ویلا می‌رم. برای این‌که مامان رو زا‌به‌راه نکنم و‌غرغرهاش رو نشونم، تاریکی رو ترجیح می‌دم. از تو یخچال ظرف برنج و‌کباب باقی مونده از شام شب، رو برمی‌دارم و با پیدا نکردن فندک روشن کردن گاز، پشت میز می‌شینم تا همین‌طور سرد غذام رو بخورم. حتی نمی‌تونم یه قاشق پیدا کنم و خدا دست رو برای قرار گرفتن تو این شرایط سخت بهمون اهدا کرده! شروع می‌کنم و فقط دو لقمه کافیه که بفهمم چقدر گرسنه هستم. تند تند در حال غذا خوردنم که یهو آشپزخونه تو روشنایی فرو می‌ره، آه از نهادم بلند می‌شه و مامان چرا یه لحظه راحتم نمی‌ذاشت، با دست هایی که پر هستن از غذا و لپ‌هایی که باد کردن به خاطر حجم غذا، و چشم‌هایی که به خاطر حضور مامان، به وضعیت بدی افتادن، سرم رو می چرخونم اما هیچ یادم نبود که از مامان بدتر هم برای من وجود داشت! با قیافه‌ی کریهش زل زده به منی که از دیدنش دهن پرم از هم باز می‌‌شه و یه تیکه غذا هم از دهنم فرو می‌ریزه تو ظرف جلوم!

– حتما برای فرو رفتن توی نقش‌هایی که قراره بازی کنی، با این حال و‌ اوضاع نشستی پشت اون میز!

غذای توی دستم رو توی ظرف خالی می‌کنم و به سختی غذاهایی که توی دهنم هست رو از گلوم، پایین می‌دم.

موهای بهم ریخته‌ای که پشتم به حتم به بدترین شکل ممکن پخش و پلاست رو با دست‌هام مرتب می‌کنم، از جام بلند می‌شم و توی روشنایی یک قاشق پیدا می‌کنم و دوباره سر میز برمی‌گردم و انگار که اتفاقی نیفتاده شروع می‌کنم به خوردن بقیه غذام!

سمت یخچال می‌ره، پارچ آب رو برمی‌داره و روی میز می‌ذاره و‌ دو تا لیوان هم می‌آره. پشت میز، درست روبروی من می‌شینه تا غذا کوفتم شه.

– از کی این‌جوری می‌شی؟!

– چه جوری؟!

نگاهی به صورتم می‌کنه.

– لرزش دست، ضعف، تپش‌قلب، بی‌حالی؟!

پوزخند می‌زنم و قاشق رو توی ظرف غذام می‌ذارم.

– الان داری به عنوان یه دکتر این‌ها رو ازم می‌پرسی؟!

– اگه این‌طوری جوابم رو می‌دی، آره!

آروم می‌خندم و تو چشم‌های کمی سرخش با دقت نگاه می‌کنم.

– بیخود به دلت صابون نزن، تا تو رو کفن نکنم، نمی‌میرم!

نمی‌دونم دارم اشتباه می‌بینم، یا نه! اما چشم‌هاش برای لحظه‌ای غرق خنده می‌شن و به سرعت هم برمی‌گردن به حالت اولش.

– این چیزها شوخی بردار نیست! برگشتی برای چکاب اقدام کن!

-همه‌ی مشکل من، نشست و برخاست با شماهاست، شرتون کم شه از سرم، حالم هم خوب می‌شه!

بر خلاف همیشه جوابم رو نمی‌ده و لیوان آبم رو پر می‌کنه.

– به خاطر اون حرفم تو ماشین… .

نگاهم می‌کنه.

– متاسفم!

پوزخند می‌زنم.

– دقیقا برای کدوم حرفت؟!

– می‌دونی دارم راجع به چی حرف می‌زنم پس برای یک بارم شده آدم باش و بگو اشکالی نداره فرحان!

قاشق رو برمی‌دارم.

– من آدم نیستم و خیلی هم اشکال داره… !

مکث می‌کنم و تمسخر آمیز نگاهش می‌کنم و می‌گم:

– فرحان!

قاشق رو از غذا پر می‌کنم و توی دهنم می‌ذارم موهام هی روی صورتم می‌ریزن و نگاه این احمق خودشیفته هم روی اعصابمه، قاشق رو توی ظرف پرتاب می‌کنم.

– تو خونه از دست عمه‌ت نمی‌تونم مثل آدم غذا بخورم، این‌جا هم از دست برادرزاده‌ی… .

فحشی که می‌خوام بدم رو می خورم و از جام بلند می‌شم تا به اتاق برگردم.

– من و عمه اون‌قدرها هم که فکر می‌کنی بد نیستیم!

برمی‌گردم و تمسخرآمیز می‌گم:

– نصفه‌شبی فاز مهربون بودن برداشتی!

-فاز برنداشتم فقط برای کسی که یه وقت‌هایی تا صبح پا‌به‌پام می‌نشست و برام قهوه و کاپوچینو درست می‌کرد تا خوابم نبره تا بتونم درس‌هام رو پاس کنم، نگرانم! نمی‌تونم جلوی خنده‌ی تلخم رو بگیرم.

– من رو نخندون فرحان! اونی که پا‌به‌پات بیدار می‌‌موند و برات اون کارهای مسخره رو انجام می‌داد یه دختر نفهم بود که فکر می‌کرد تو هم تو روزهای سختش کنارشی! اما اشتباه می‌کرد، تو… .

انگشت اشاره‌م‌ رو سمتش می‌گیرم.

– تو بهم ثابت کردی که ارزشش رو نداشتی!

از چشم‌هایی که ناخوانا هستند برام، چشم می‌گیرم و به اتاق برمی‌گردم. یاد اون سال‌های احمقانه‌م همیشه عذاب آور بود. برای چی اصلا راجع بهش حرف زد؟ چطور انقدر وقیحانه راجع بهش حرف می‌زد!؟

صداها میان توی سرم، صداهایی که همیشه ازشون فرار می‌کردم. دلم نمی‌خواست هرگز به اون زمان‌های دور فکر کنم.
«سیما به من نگاه کن»
« چرا فرحان؟»
« می‌خوام عکست رو به یه نفر نشون بدم»
« به کی فرحان»
«به یکی که تازه باهاش آشنا شدم»
. چشم‌هام رو روی هم فشار می‌‌دم، این‌جا دقیقا نقطه‌ای بود که دنیا خراب شد.

سوالات متداول

این رمان زیبا به قلم گیسو خزان یکی از بهترین نویسندگان رمان نوشته شده است.
این رمان به صورت غیر رایگان (خرید از اپلیکیشن) می باشد. لطفا توجه داشته باشید تمامی رمان های باغ استور با اجازه کامل نویسنده و به صورت قانونی و حلال قابل دانلود و یا خرید می باشد. لطفا از وب سایت های که اثر نویسنده ها را بدون مجوز قرار می دهند خرید و یا دانلود انجام ندهید.
0 0 رای ها
به متن بالا چه امتیازی میدی؟؟!
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
فهرست