خانه » رمان » عاشقانه » در انتهای چاه ویل
Share on twitter
Share on whatsapp
Share on telegram
Share on pinterest

رمان در انتهای چاه ویل

نویسنده رمان: 

انتشارات: 

سال انتشار: 

1400

ژانر رمان: 

نوع رمان: غیر رایگان (خرید از اپلیکیشن)

تعداد صفحات

قیمت نسخه چاپی

– تومان

نوع فایل

اندروید و iOS

خلاصه ای از رمان در انتهای چاه ویل

چاه ویل می‌دونی چیه؟
اسم یه چاهه تو پست‌ترین منطقه جهنم!
می‌گن انقدر عمیقه که وقتی آدم گناه‌کار رو می‌ندازن توش، چهل سال طول می‌کشه تا برسه به تهش. چهل سال یه عمره… عمری که از من و تو هدر شد…
عمری که با عذاب و دوری و نرسیدن گذشت.
من و تو… الان… اینجا… رسیدیم به ته چاه… عذابامونو کشیدیم… دردا رو تحمل کردیم…حالا بنظرم وقتشه که بهم برسیم…
نمی‌‌خوام فکر کنم که عمق این عذاب، بیشتر از چیزیه که تحمل کردیم!
دیگه بسه…
من اگه اون کافر محق چاه ویل هم بودم، تا الان رسیده بودم به تهش…

قسمتی از رمان در انتهای چاه ویل

نفسم به سختی راه خودش را پیدا کرد و نگاهِ ماتم میان چشم‌های متعجب و نگاه گیرایش چرخید.
خودش بود… همان که هنوز هم سرسختانه میان تمام کابوس‌های شبانه‌ام بود و عذابم می‌داد.
یک احساس عمیق که من به زحمت روی آن سرپوش گذاشته بودم تا زندگی‌ام را نابود نکند، در من به‌جوش آمد و ترس بود که مانعِ خودنمایی‌اش شد.
به سختی چشم به زمین دوختم و خواستم وارد کتاب‌فروشی شوم که خودش را از سر راهم کنار کشید اما انگار همان دیدار بعد از سال‌ها برایش کافی نبود.
او که می‌خواست از کتاب‌فروشی خارج شود، دوباره برگشت و وقتی نگاه وحشت‌زده‌ی من را دید، باز پشیمان شد انگار…
اما هنوز دو قدم بیشتر برنداشته بود که برگشت و اسمم را میان لب‌هایش هجی کرد:
-حریر…
یک ناامیدی مطلق در نگاه و صدایش بود که مرا تا سر حد خفگی و بعد هم مرگ می کشاند. یک ناامیدی از همه چیز…
فقط نگاهش کردم. بدون آنکه حتی پلک بزنم… اشک توی چشم‌هایم جمع شده بود و من دیگر آن حریر شانزده ساله نبودم که از گناه نگاهش بترسم… من دیگر آن دخترک بی‌تجربه‌ی ترسو نبودم که پا روی خواسته قلبی‌ام بگذارم و بعد خودم را همراه با صدای کر کننده‌ی آرزوهایم خفه کنم…
من زن شکننده‌ای بودم که مقابل عشق تمام دوران نوجوانی‌ام ایستاده بودم و تنها به اندازه یک پلک زدن فاصله داشتم تا های های گریه کردن از دلتنگی و پشیمانی…
-اینجا‌‌‌‌…
صدا در گلویش شکست و سوالش نیمه تمام ماند.
دوباره صدا و دوباره نگاه و اینبار اشک…
می‌باریدم و این‌بار هم هیچکس نبود که مرا در آغوش بگیرد و بگوید آرام باش… این نیز بگذرد…
آخ… آخ و امان از دردی که جایی حوالی قلبم را متلاشی کرده بود… او هم اشک ریخت‌… او هم خمیده شد… او هم به اندازه چندسال پیرتر شد و در مقابل نگاه بارانی‌ام رفت…
رفت و من بیشتر از قبل، هق هق گریه را به جان خریدم و باریدم و سکوت نکردم این بار…
این من بودم‌‌.‌‌.. کسی که سال‌ها پیش، تمام خودم را ندیده گرفتم و بخاطر مردی که همین چند لحظه‌ی پیش مرا باز ترک کرد، سال‌های زیادی عذاب کشیدم… سال‌های زیادی تقاص پس دادم…
و من هنوز همانم که او را میان پنهانی‌ترین مکنوناتش دوست داشت…
این اعتراف، این دیدار، این حسی که هیچ راه فراری نداشت برایم، به قدری سنگین بود که برای چند لحظه روی صندلی‌ای که یکی از مسئولان آن‌جا از روی دلسوزی برایم آورده بود نشستم و دستم را به پیشانی مرطوبم گرفتم‌.
داشتم می‌سوختم میان حرارتی که به جان تنم افتاده بود.
صدای خانمی که مقابلم ایستاده بود را به زحمت شنیدم:
« حالتون خوبه خانوم؟ »
سر تکان دادم و از جا بلند شدم که لیوان آبی مقابلم گرفت و گفت:
« رنگتون خیلی پریده. میخواید به کسی زنگ بزنم بیاد دنبالتون؟ »
سر بالا انداختم و لیوان آب را سر کشیدم.
خجالت‌زده تشکر کردم و میان قفسه ها راه افتادم. تمام فکرم شده بود آن تصویر لعنتی که پاک هم نمی‌شد از مقابل نگاهم.
هر قدمی که برمی‌داشتم با مصیبت بود. دیدار امروز، مرا پرت کرده بود به حال و هوای گذشته…
و من زنی بودم که تلاش زیادی کردم تا آن خاطرات را از ذهن مسمومم پاک کنم و نشد. باید فراموشی می‌گرفتم اما انقدرا هم خوش شانس نبودم.
آه کشیدم و مقابل قفسه‌ای ایستادم. یکی از کتاب‌ها را به دست گرفتم و آرام آرام ورق زدم.
انگار با هر ورقی که می‌زدم، خاطرات مثل نسیمی از تنم می‌گذشت و لبخند تنها چیزی بود که کسی نمی‌توانست با یادآوری آن روزها از من بگیردش…
ای کاش می‌شد زمان را نگه داشت و میان لاشه‌های زندگی به عقب حرکت کرد. کاش می‌شد دستِ خود بی‌تجربه‌ات را بگیری و بنشانی‌اش، و با او صحبت کنی و آماده‌اش کنی برای تمام شکست‌ها و از دست دادن‌ها…
کاش می‌شد یادآوری کنی و بگویی:
« زندگی فقط همین یک بار است عزیزِ دوست داشتنی… زندگی کن… برای خودت… به‌خاطر خودت… و یادت نرود که هیچکس قادر نیست قدرت انتخابت را از تو بگیرد… تو اولین و آخرین مسئول زندگی خودت هستی… طوری نشود که از ترس این و آن، به حالِ اکنون من بیفتی و پشیمانی سودی نداشته باشد برایت… زندگی کن عزیزِ من… »
کتاب را برداشتم و به سمت صندوق رفتم تا حساب کنم.
کتاب‌های زیادی توی ذهنم بود برای خریدن و خواندن تا اوقات فراقتم را با آن پر کنم ولی حس و حالی برایم نمانده بود.
از کتاب‌فروشی بیرون زدم و به سمت ایستگاه مترو ولیعصر حرکت کردم.
پیاده روی زیادی بود اما برای به فراموش سپردن دردی که تمام قلبم را احاطه کرده بود، کافی بود.
توی مترو جایی برای نشستن پیدا نکردم. همانجا ایستاده بودم و چادرم را میان دست‌هایم گرفته بودم که برای لحظه‌ای نگاهم به واگن روبه‌رو افتاد و با دیدنِ دوباره‌اش جا خوردم.
یعنی تمام مدت به دنبالم آمده بود؟ یا باز هم اتفاقی بود؟
نگاه به غم نشسته‌اش داشت متلاشی‌ام می‌کرد که چادرم را زیر گلویم با انگشت نگه داشتم و برگشتم. گناه بود هر نگاه و هر فکری که از سرم عبور می‌کرد ولی انگار من دیگر آدمی نبودم که چندان برایم مهم باشد.
یک جایی از زندگی هست که کم می‌آوری و من دقیقا روی همان نقطه ایستاده بودم.
اما باز صدایی توی هزارتوی مغزم فریاد می‌کشید و می‌گفت داری آتش جهنم را برای خودت داغ‌تر می‌کنی…
برای همان صدا و همان چیزهایی که توی مغزم نهادینه شده بود برگشتم و وقتی بعد از چند دقیقه، شیطانِ زیر گوشم وسوسه‌ام کرد تا باز برگردم و باز نگاهش کنم، اثری از او ندیدم دیگر‌.
نفسم آه مانند از گلویم خارج شد و جانِ توی تنم تمام شد انگار. نزدیک بود روی زمین بیفتم که زنی بلند شد و فورا جای خودش را به من داد:
« بشین خانوم، حالت خوب نیست. »
خوب نبودم اصلا… به بن‌بست رسیده بودم و ته آن بن‌بست، مردی را دیده بودم که یادآور و نماد شکست بود برایم.
کاش جای دختر سربه‌زیر و نجیب و تو سری خور حاج آقا جوانمرد، دختر تخس و شر و بی‌حیایش بودم که برای خواسته‌اش مقابل همه می‌ایستاد.
اما من ضعیف بودم و این ضعف، تمام زندگی‌ام را سوزاند.

سوالات متداول

این رمان زیبا به قلم شمیم حیدری یکی از بهترین نویسندگان رمان نوشته شده است.
این رمان به صورت غیر رایگان (خرید از اپلیکیشن) می باشد. لطفا توجه داشته باشید تمامی رمان های باغ استور با اجازه کامل نویسنده و به صورت قانونی و حلال قابل دانلود و یا خرید می باشد. لطفا از وب سایت های که اثر نویسنده ها را بدون مجوز قرار می دهند خرید و یا دانلود انجام ندهید.
0 0 رای ها
به متن بالا چه امتیازی میدی؟؟!
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
فهرست