خانه » رمان » در دم

رمان در دم

نویسنده رمان: 

انتشارات: 

سال انتشار: 

ژانر رمان: 

نوع رمان: رایگان (دانلود از اپلیکیشن)

تعداد صفحات

قیمت نسخه چاپی

– تومان

نوع فایل

اندروید و iOS

خلاصه ای از رمان در دم

در دم درد من این است:
که زیادی سخت است !
بی تو بودن را نمی گویم…
حتی روزگار هم نمیگویم… نه شکوه دارم … نه شُکوه می خواهم!
کلی گفتم…
مثل جزییات آن دم داغ تو
که مرا تا جنون باور یک خیال می برد!
در دم
دام می افکنم برای تماشای یک دل سیر فروغ بی فروغ نگاه تو…
در دم جان می سپارم… میان دست تو …
میان حس تو…
زیر چشم تو…
زیر سایه ی تو…
پر پر میزنم… در دم، هر دم… بی تو !!!
در دم درد من این است
ز بی دردی دردهای کهنه
مجذوب عفونت های خسته ی فردا شده ام…!
در دم درد من این است
ز کوشش فراموشی نگاه سردِ دم وبی دم تو
که یادواره ی سنگینی است و به دوش ذهن میکشم…!
در دم… آخ امان از این دردم… درد دردناکی است!
و در این دم… میکشد اخر مرا دردم…!
منم اسیر بند یک دم…
من آدمم…
گروگان یک آه و دم!!!
در دم…
درد من این است …
«مرا میبینی و هر دم زیادت میکنی دردم
تو را میبینم و میلم زیادت میشود هر دم »
حافظ

***

مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم
تو را می‌بینم و میلم زیادت می‌شود هر دم
به سامانم نمی‌پرسی نمی‌دانم چه سر داری
به درمانم نمی‌کوشی نمی‌دانی مگر دردم
نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی
گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم
ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم
هم که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم
فرورفت از غم عشقت دمم دم می‌دهی تا کی
دمار از من برآوردی نمی‌گویی برآوردم
شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می‌جستم
رخت می‌دیدم و جامی هلالی باز می‌خوردم
کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت
نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم
تو خوش می‌باش با حافظ برو گو خصم جان می‌ده
چو گرمی از تو می‌بینم چه باک از خصم دم سردم
حافظ

این داستان برداشتی آزاد از وقایع یک زندگی است.

***

در دَم
در دو مفهوم
دردِ من و در لحظه به کاربرده شده است.

خورشید.ر

قسمتی از رمان در دم

-خانم… خانم عزیز …شما نمیتونین همینطوری سرتونو بندازین پایین وارد اتاق رییس بشین ، اقای مهندس الان وقت ندارن…!
بی توجه به تذکرش وارد اتاق شدم ، دنبالم اومد ورو به اون گفت: اقای مهندس من بهشون گفتم که وقت شما…
سرشو بالا گرفت و نگاه خالی و بی روح و بی تعجبش و از روی صورت من به چشمهای خانم شکوری دوخت و گفت: شما بفرمایید خانم شکوری…
شکوری چشم غره ای بهم رفت واز اتاق خارج شد.
دسته گلم رو روی میز گذاشتم . روی صندلی جلوی میزش نشستم وبه چشمهاش خیره شد.
خشک گفت: امری داشتید…
جوابشو ندادم.
ادامه داد وگفت: مشکلی دارین؟
-بله تنهایی…!!!
به پشتی صندلیش تکیه داد وگفت: چرا برگشتی؟
-سلام… بهم سلام نکردیم…!
خودکارشو برداشت وسرشو مدام فشار میداد و تق تق میکرد.
_جواب سلام واجبه… البته میدونم که اول گفتنش مستحبه …!
خیره تو چشمام زل زده بود و هنوز داشت تق تق میکرد.
چشمامو بستم وگفتم: این کار ونکن…
مسخره گفت: هنوز حرص میخوری؟
-نخورم؟
خودکار و پرت کرد روی میز وگفت: فکراتو کردی؟
-اره…
از جاش بلند شد ولبه های کتشو عقب دادو دستهاشو توی جیب جین سیاهی که دو ماه پیش خریده بودم فرو کرد و گفت: حرف اخرت چیه؟
-حرف اخرم چیزی نیست که تو دوست داری بشنوی…
شونه هاشو با بی قیدی بالا انداخت وگفت: خوبه … به هر حال مهریه ات اماده است… هر وقت اماده بودی بگو بریم اقدام کنیم…
-من حرفی از طلاق زدم؟
با تعجب بهم خیره شد از سر شونه بهم نگاه میکرد ، با همون خیرگی گفت: پس چی؟
-برگشتم…
با طعنه گفت:
-بعد از سی و دوروز… لطف کردی…!
-خواهش میکنم… قابلی نداشت…!!!
به سمت پنجره رفت وگفت: کجا بودی؟
-فکر کن پیش سپنتا بودم و تمام این یک ماه و دو روز و با اون وقت میگذروندم…. بدون اینکه هیچ عذاب وجدانی داشته باشم… شب تا صبح. صبح تا شب…
تند به سمتم چرخید وگفت: نیــــــــاز…
با لبخند جواب حرص صورتشو دادم وگفتم: این چیزی نبود که دوست داشتی بشنوی…؟
دندوناشو روی هم سایید و گفت:
-این چیزیه که خودت دوست داری بگی…
-مردا غیر قابل پیش بینی ان… در عینی که دوست دارن به شکشون اطمینان پیدا کنن اما به همون اندازه دوست دارن شکشون یه دروغ محض باشه… این طور نیست اقای…
سرشو تکون داد وگفت: حرفای پر کنایه ات کی میخواد تموم بشه…
-هروقت شک وابهام تو تموم بشه… اقای مهندس…
با عصبانیت گفت: به من نگو اقای مهندس…!
-تو اینم شک داری؟
-نیاز…
-چه جور ادمی هستی که حتی نمیتونی چند لحظه اعصابتو تحت کنترلت داشته باشی…

شقیقه هاشو فشرد و خودشو پرت کرد روی صندلیش… از جام بلند شدم ویک لیوان اب براش ریختم وگفتم: کاش اونقدر که دیگران واروم میکردی خودتم میتونستی اروم کنی…

همیشه همینی… سعی میکنی برای دیگران بری بالای منبر ولی هیچ وقت به حرفهایی که میزنی اعتقاد نداری… هرچند من اشتباه میکنم انگار …

قبلا هم نه بقیه رو اروم میکردی … نه منو… نه خودتو… نه سپنتا رو…!
به صورتم خیره شد وگفت: چرا برگشتی؟
_چون زنتم!
انگشت اشاره اش رو دور تا دور لیوان چرخوند وگفت: اگه یک سال پیش بود میگفتی چون دوستم داری…
کرکره رو کنار زدم وبه خیابون و رفت امد پر ازدحام اتومبیلها و ادم ها خیره شدم وگفتم: یک سال پیش ؟
“یک سال پیش و تو ذهنم پررنگ کردم … عدد یک که به سال چسبیده بود… شاید منظور یک سال ونیم پیشه یا حتی دو سال پیش، اما نه صرفا تمام و کمال ، فقط یک سال پیش.”
اهی کشیدم و ادامه دادم:یک سال پیش؟ … یک سال پیش یه عاشق پیشه ی احمق بودم…
-حالا چی هستی؟
-یه احمق عاشق پیشه…!
بهم نگاه کرد وگفت: از سپنتا چه خبر؟
-دیشب خیلی هات بود … میخواست بیاد سراغم…
-نــــیــــــاز…
-چیه؟ به اندازه ی یک ماه و چهار روز و هشت ساعت و سی یک ثانیه … سی دو … سی وسه… سی وچهار… سی و پنج… سی و شیش…
-بس کن…
-به این اندازه از دوستِ … مکثی کردم . به چشمهای مشوشش خیره شدم اهسته گفتم: … خیالت راحت باشه اقای مهندس!…
-به من نگو اقای مهندس…
-به مهندس بودنتم شک داری؟
چیزی نگفت وفقط بهم خیره شد.
میز ودور زدم . به سمت قفسه ی کتابخونه که در کنج اتاق قرار داشت رفتم .
– یه سوال … به مهندس بودنت بیشتر شک داری یا به خیانت من با سپنتا که از قضا صمیمی ترین دوست شوهر فعلیمه؟
کلافه موهاشو تو چنگش گرفت وجوابمو نداد.
لبه ی میز نشستم وگفتم: اون موقع که با سپنتا بودم اونم به تو شک داشت وبه اینکه مبادا من باتو رابطه ای داشته باشم… مسخره است نه؟

حالا همین شک وتو داری… زندگی من شده شک … تردید… شک… تردید… ابروهامو بالا دادم و به چهره ی دمغش نگاه کردم.
-نیاز…
-هوم؟
-کجا بودی؟
-خونه ی یه دوست…
-یک ماه تمام… چطور تونستی بی خبر بذاری وبری؟
-میخواستم فکر کنم… میخواستم فکر کنی… میخواستم در ارامش تصمیم بگیرم… میدونستی زنده ام… همین کافی بود.
-نیاز…
بهش نگاه کردم. عصبی بود… پشت پلکش می پرید.فکش منقبض شده بود.اینا همه ی حالتهایی بود که نشونم میداد داره هر لحظه بیشتر و بیشتر عصبی میشه…
-چرا اینقدر اسممو صدا میزنی…
با عصبانیت از جاش بلند شد . رو به روم ایستاد و گفت: یک ماه تمام معلوم نیست کدوم گوری بودی…
-بخاطر همین اسممو مدام صدا میزنی؟
-لعنت به تو… که…
-هیششش…
چشمامو بستم وباز کردم … نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم به معکوس شمردن:ده… نه… هشت… هفت …!…
بلند سرم داد کشید: نیاز خفه شو… تمام این مدت کجا بودی؟ سرت به چی گرمه؟ چطور تونستی یک ماه تموم بی خبر بذاری وبری…

حتی نمیدونم زنم کجا رفته… کجا بوده؟ میدونی کل شهر ودنبالت گشتم… از بیمارستان و خونه ی اقوام واشنا بگیر تا پزشکی قانونی…. فکر میکردم دزدیدنت….
-لابد سپنتا…
دستشو برد بالا که بزنه تو صورتم…
چهره اش منقبض بود. میتونستم عرق نشسته روی شقیقه اش رو ببینم… دستش با فاصله ی کمی از صورتم هنوز بالا بود ، میخواست بزنه …
خیره تو چشمهام بود و منم منتظر که دستش روی صورتم فرود بیاد .
اما نزد…. اروم دستشو پایین اورد … در اتاق باز شد.
شکوری اهسته پرسید: حالتون خوبه اقای مهندس؟ طوری شده؟
با حرص گفت: شما بفرمایید خانم شکوری…. بیرون …
شکوری با حرص در و بست و گفت: چشم…
به سمت صندلی رفتم وروش نشستم.
از توی کیفم … ادامس نیکوتین و همراه با سیگار وینستون دراوردم .
با مسخره گفتم: سپنتا بهم ادامسشو معرفی کرد که سیگارشو ترک کنم…! به ادامسش معتاد شدم … دوباره سیگار میکشم که ادامس نیکوتین رو ترک کنم…

الانم دیگه نمیتونم هیچ کدوم و کنار بذارم… جالبه اقای مهندس مگه نه؟… حالا هم میجوم… هم میکشم… ببین به کجا رسیدم که با سیگار و ادامس اروم میشم!!!
سرشو با حرص تکون داد وگفت: برمیگردی خونه؟
-نه تا صبح میخوام تو شرکتت بمونم.سیگار بکشم و ادامس بجوم!
کمی در اتاق راه رفت . چند لحظه بعد اهسته گفت: بریم یه شامی بخوریم… بعدمیریم خونه… امشب باید تکلیفمو با تو روشن کنم…
-اُ اُ … تو تنها کسی نیستی که برای این زندگی تصمیم میگیری…
واز جام بلند شدم وگفتم: من ماشین دارم… تو هم که ماشین داری… بریم رستوران (…) دلم شیشلیک میخواد.
چیزی نگفت و منم از اتاقش رفتم بیرون.
توی ماشین نشسته بودم . به سمت پاتوق همیشگیمون میروندم. اونم پشت سرم میومد.
با صدای موبایلم خم شدم تا از داشبورد برش دارم…. سپنتا بود.
-بله؟
-سلام…
-چیکار داری؟

-کلید ها رو کجا گذاشتی؟
-دادم به مش رحیم…
-چه خبر؟
حرفی نزدم!
-نمیتونی حرف بزنی…
-بتونمم میلی ندارم با تو حرفی بزنم…
-فقط خواستم بگم …
میون حرفش پریدم وگفتم:
-خداحافظ…
گوشیمو پرت کردم تو داشبورد ویه سی دی تو ماشین گذاشتم وصداشو تا اخر بلند کردم.
از ماشین پیاده شدم… دنبالم اومد وگفت: کی بهت زنگ زد؟
-همونی که یه ماه و دوروز خونه اش بودم… وبه چشمهاش خیره شدم… تاکی میخواست این شک و از خودش دور کنه… تاکی میخواست؟!
با هم وارد رستوران شدیم… گره ی کراواتشو شل کرد وگفت: چی میخوری؟
به ساعت مچیم نگاه کردم وگفتم: دقیقا چهل و پنج دقیقه ی پیش بهت گفتم که هوس شیشلیک کردم… حافظه ات به اندازه ی 45 دقیقه هم یاری نمیکنه؟
نفسشو فوت کرد وپیش خدمتی وکه داشت از کنار میزمون رد میشد وصدا زد.
سفارش غذا و مخلفاتشو داد … از جام بلند شدم تا دست و رومو بشورم.
به اینه خیره شدم … موهای هایلایتمو زیر شالم فرستادم… رژ گونه ام کاملا محو شده بود. دستهامو شستم وباز به خودم نگاه کردم…

نفسمو فوت کردم. اصلا دلم نمیخواست بغضی که تو گلوم بود اجازه ی خروج داشته باشه…

اشکهایی که گیر کرده بودن، اجازه ی فرود داشته باشن! نفس عمیق کشیدم وشروع کردم تا ده شمردن…

یک … دو… سه … چهار… پنج… شش … هفت… هشت … نه… ده!
از دستشویی بیرون اومدم.
اخمهاش تو هم بود. گوشیم دستش بود. صندلی و عقب کشیدم و مقابلش نشستم.
تمام صورتش منقبض بود.
با عصبانیت گفت: سپنتا بهت زنگ زده بود؟
-تو که داری می بینی… هنوزم شک داری ؟ اگه بگم نه خوشحال میشی؟
باعصبانیت کف دستشو به میز کوبید وگفت: پس تمام این مدت وپیش اون عوضی بودی…
-عوضی اونه یا تو؟
چیزی نگفت.
نگاهشو ازم گرفت…
زمزمه کردم:
-اون عوضیه یا تو که زنتو بهش معرفی کردی؟…
نفس پرحرصی کشید و با دو دست موهاشو عقب کشید.
حالم از اینکه تو کارم فضولی میکرد بهم میخورد. اینم میدونست که چقدر بدم میاد مثل موش و گربه رفتار کنیم…

اما هنوز تو شک بود و تردید… هنوز بهم اعتماد نداشت.
بیزار بودم از این حرکتاش… ازاین بی اعتمادیش!
گوشیمو پرت کرد سمتمو گفت: خیلی اشغالی…
-نه به اندازه ی تو که به زنتم رحم نکردی… یا بهتر بگم . به دوستت رحم نکردی!
مثل همیشه از این شاخه به اون شاخه پرید با پوف بلند بالایی بحث و خاتمه داد و حرف دیگه ای رو پیش کشید.
با لحن خاصی گفت: چرا دروغ گفتی که دو ماه و چهار روز و هشت ساعت ازش خبری نداری؟
به ساعت مچیم نگاه کردم…
یک ساعت پیش این حرف و زده بودم.
بهش نگاه کردمو گفتم: دقیقا شصت دقیقه قبل گفته بودم که هوس کردم شیشلیک بخورم…

این مدت زمان بی خبری از سپنتا حد اقل نیم ساعت قبل تر از هوس شیشلیک بود… اون یادت بود اما این نه…
نفسشو تند بیرون فرستاد .
-دروغ نگفتم اقای مهندس… من ازش هیچ خبری نداشتم… تا همین تماس چند دقیقه پیش…
-پس چرا گفتی دوستی که تو توی خونه ی خراب شده اش بودی…
-خونه ی اون بودم… خونه ی دوستم…. یا بهتر بگم… خونه ی دوستت… و بهش نگاه کردم .
از بهتش هیچ عکس العملی نشون ندادم… نفسمو فوت کردم و کمی دلستر توی جام ریختمو سرمو با نوشیدن طعم استواییش گرم کردم…
هنوز میخ بود… هنوز شوک بود.
یه لبخند کج زدموگفتم: چرا همتون ذهن کثیفی دارید…. فقط داری به این فکر میکنی که یک ماه ودو روز و با سپنتا بودم….

حتی یک لحظه هم به ذهنت خطور نکرد که شاید اون تو خونه نبوده باشه ….
چشماشو بست وباز کرد وگفت: نمی فهممت نیاز….
-منم تو رو نمی فهمم… کلید خونه ای که خودم طرحش و کشیدم و داشتم… دوست سابقمو ندیدم…

به جز تو با هیچ احد دیگه ای هم رابطه نداشتم… دستمو روی سینه ام گذاشتمو انگشت اشاره امو به سمت بالا گرفتمو گفتم: به خودش قسم… من خبطی نکردم…
چشمامو بستم وگفتم: به تمام قدیسین قسم…. به بارالهی متعالی…. من به تو خیانت نکردم…

آه ای پروردگار… من را هم اکنون به اتش بکش اگر دروغ سرخ بر زبان جاری میکنم…
-نیاز …. تمومش کن!
-چیه… معجزه ی خدا رو هم قبول نداری؟ دیدی به اتش وعذاب گرفتار نشدم؟
-محض رضای خدا جدی باش!
-جدی باشم که تو همچنان به مزخرفاتت ادامه بدی؟
نفسمو بیرون فرستادم… اهسته گفتم: نمیخوای تمومش کنی؟ بذار برای یه بارم که شده در ارامش غذامونو بخوریم….
_ هیچ وقت فکر نمیکردم زندگیم به این روز بیفته…
-چرا؟ اینقدر از حضورم ناراضی هستی؟
-عذاب وجدان دارم…
-به خاطر سپنتا ؟
-من و اون درست مثل برادر بودیم…
-سرتو بالاتر بگیر…و بیخیال باش!
اهی کشید وگفت: همیشه سایه اشو روی زندگیم حس میکنم…
_میتونی بگی از کی این سایه رو زندگیت افتاد؟
نگاهشو ازم گرفت.
-میدونی جفتتون عین همید… میدونی چی جالبه؟ اینکه جفتتون از زندگی خودتون حرف میزنید….

نه زندگی مشترک که یه طرفش منم…. انگار هیچ مردی نمیتونه واژه ها رو جمع ادا کنه….

-همیشه به خاطر مسائل کوچیک ناراحت میشی…
خواستم حرفی بزنم که غذامونو اوردن…. پیش خدمت به خاطر اینکه دیر غذا رو سرو کرد عذرخواهی کرد.
مشغول شدم… اونم با بی میلی با غذاش بازی میکرد.
یه کمی از دلسترش خورد وگفت: تو این مدت که نبودی خیلی بهت فکر کردم…
-به نتیجه ای هم رسیدی؟
بهم نگاه کرد وگفت: چرا با سپنتا نموندی؟
-این نتیجه نیست…. سواله…
هنوز سنگینی نگاهشو رو خودم حس میکردم. میلی نداشتم که باز هم به سوالات پر از شک و تردیدش جوابی بدم. خسته شده بودم بس که باید دلیل و توجیه میاوردم.
به چشمهای خسته اش خیره شدم. لب به غذاش نزده بود.
-چرا نمیخوری؟
نفس عمیقی کشید وگفت: یک ساله دارم باهات زندگی میکنم … هیچ وقت نتونستم واکنش هاتو پیش بینی کنم…
-بخاطر همین غذا نمیخوری…
با حرص چنگالشو توی بشقابش پرت کرد وگفت: همیشه یه چیزی و به یه موضوع بی ربط و مزخرف ربط میدی…
-اقای مهندس طبق فرمایش خودتون … رو زمین که وایسی به اسمونم ربط داری… نفس که بکشی به هوا ربط داری…

همه چیز مثل یه زنجیره است که بهم ربط دارن… تو این دنیا هیچ چیزی نیست که بی ربط باشه…
-فلسفه بافیت رو هم نمیتونم درک کنم…
-مهم نیست… من درک میکنم که تو منو درک نمیکنی…
ابروهاشو داد بالا وگفت: جدی؟
-اره… درک کردن یه مرد چندان کار سختی نیست…
-ولی درکم نمیکنی!
-چون دلم نمیخواد …. چون باید خودمو نبینم تا بتونم تو رو بفهمم… این کار مشکلیه…
پوزخندی زد و جوابمو نداد.
غذام تموم شده بود … بهم خیره شد وگفت: بلند شو بریم…
-تو نخوردی؟
-من میل ندارم… بلند شو…
رو به پیش خدمت صدا زدم وگفتم: ممکنه یه ظرف پلاستیکی برامون بیارید؟
پیش خدمت سرشو تکون داد و کسرابا بهت گفت: نیاز …
-دیگه نمیترسم شأنم بیاد پایین…
سرشو تکون داد وگفت: خوبه… پرهیزکار شدی…
_گاهی از رفتارات سرسام میگیرم کسرا!!!…
کسرا: من چی؟ من باید از رفتارای تو چی بگیرم؟
جوابشو ندادم مشغول شدم و غذاشو توی ظرف ریختم.

در وبا کلید خودم باز کردم، کلیدی که یک ماه بیشتر بلااستفاده آستر کیفمو نخ کش کرده بود . نفس عمیقی کشیدم، بوی نبودنم تو خونه بیداد میکرد.

وارد خونه شدم ، اونم داشت کفش هاشو توی جا کفشی میذاشت. پشت سرم بود ومیتونستم حضور و گرمای تن و نفس هاش و حس کنم…
حتی میتونستم نگاه پر از شکش رو که روی من ثابت بود و حس کنم!
بدون تماشای دکور خونه ای که بیشتر از سی و دوز نبودنمو به رخم میکشید به اتاق رفتم.
لباس هامو عوض کردم ، آینه ی جدیدی به میز کنسول نصب شده بود، کمی به دست و روم کرم زدم و از دستشویی توی اتاق استفاده کردم ،

رغبتی نداشتم به هال برم بعد از تموم شدن مسواکم از سرویس بهداشتی که کنج اتاق بود بیرون اومدم .روی تخت دراز کشیده بودم… کسرا وارد اتاق شد اروم کنارم دراز کشید وگفت: بیداری؟
-اره…
-به چی فکر میکنی؟
-به سپنتا…
با غیظ گفت: ممکنه مسخره بازی وبذاری کنار؟
-این چیزیه که تو دوست داری بشنوی…
-من دلم میخواد تو صادق باشی نه اینکه چیزی وبگی که من دوست دارم بشنوم….
-پس اعتراف میکنی که دلت میخواست بشنوی من دارم به سپنتا فکر میکنم و احتمالا دنبال یه بهانه برای دعوا و بحث بودی؟ مگه نه؟
روی تخت نشست وگفت: تو مشکلت چیه؟
-من مشکلی ندارم…. این تویی که مدام در حال ایراد گرفتنی… و فقط وفقط خودتو میبنی وخودتو قبول داری… تویی که مقصری کار به اینجا بکشه.
نفس عمیقی کشید وگفت:برگشتی بمونی؟
_میترسی که بمونم؟
نفس کلافه ای کشید… جوابمو نداد!
_از چی میترسی کسرا؟
کسرا روی تخت خودشو پرت کرد وگفت: از تو نیاز… از تو میترسم!
نفس عمیقی کشیدم. چراغ خواب کنار تخت و روشن کردم . کسرا بهم نگاه میکرد.
آه خسته ای کشیدم و پرسیدم:هنوز دوستم داری کسرا؟
پوزخند تلخی زد و بغضی گلومو گرفت. بهش نگاه کردم. بهم خیره بود…
کمی از نور توی صورتش افتاده بود. چشمهای عسلیش برق میزد. با اخم و فکی منقبض… نگاه سردش باعث لرزم شد.با این همه لبخندی زدم .

دست توی کیفم کردم . پاکتی از توی کیفم که درست کنار پاتختی بود در اوردم. به ارنجش تکیه داد و پاکت و ازم گرفت.
روش با خط خوشی نوشته شده بود: “برای دوست و برادرم کسرا به همراه بانو”
شوق فشردن دستهای شما برایمان انتظاری است شیرین.

به نام خالق عشق
هنگامه و سپنتا
بس كه لبريزم از تو، مي خواهم
چون غباري ز خود فرو ريزم
زير پاي تو سر نهم آرام
به سبك سايه تو آويزم

آري، آغاز دوست داشتن است
گر چه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست…”فروغ.فرخزاد”
زندگی تنها یادگاری از محبت هاست.
دست در دست هم نهادیم وسفر دوستی اغاز کردیم
در انتظار حضور گرم و صمیمانه ی شما هستیم.
سمیع زاده و زارع

0 0 رای ها
رأی دهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
فهرست