خانه » رمان » دلواپسی

رمان دلواپسی

نویسنده رمان: 

انتشارات: 

سال انتشار: 

ژانر رمان: 

نوع رمان: غیر رایگان (خرید از اپلیکیشن)

تعداد صفحات

قیمت نسخه چاپی

– تومان

نوع فایل

اندروید و iOS

خلاصه ای از رمان دلواپسی

دکتر دیما غفاری، دختری زیبا و نخبه
که زندگی پر فراز و نشیبی رو تجربه میکنه
و حالا که او وارد یک رابطه ی عمیق و عاشقانه شده زندگی روی حسود خودش رو نشون میده و اون رو تا مرز نیستی پیش میبره
اما…
زندگی خبر نداره که نیروی عشق همیشه قوی تره…

قسمتی از رمان دلواپسی

موهایم نوازش میشد … چشمهایم را باز کردم
مامان حوری بالای سرم بود و با لبخند نگاهم میکرد
با صدای گرفته گفتم :
ـ صبح بخیر
ـ ظهره دخترم
به یک باره از جا پریدم ، به سرعت از اتاق خارج شدم
بابا روی مبل نشسته بود و لب تاپش بغلش و خیره اش بود …
پاهایم سست شد ، همانجا پایین پله ها ایستادم
از استرس نمیتوانستم راه بروم
نالیدم :
ـ بابا
سرش را چرخند و مرا دید ، لبخندی رو صورتش نشست و گفت :
ـ معذرت میخوام نتونستم صبر کنم خودت بیدار شی
ـ مهم نیس فقط بگو چی شد ؟
ـ کارمون درومد !
ـ یعنی چی ؟
از جا بلند شد و نزدیکم امد
ـ خانوم دکتر، قبول شدی
با تردید گفتم :
ـ چی؟
ـ قلب و عروق
تمام زحماتم به بار نشسته بود … از خوشحالی اشک ریختم وتن بابا را
بیشتر فشردم
بابا سر بلند کرد و رو به مامان حوری که بالای پله ها خوشحال ایستاده
بود گفت :
ـ بیا مامان … بیا که خیلی کار داریم ، زنگ بزن همه رو برای فردا‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍
دعوت کن ویلا

***

رمان دلواپسی

یک هفته ای میشد از طرح ‍‍‍پزشکی عمومی که توی روستایی محروم
از توابع کرمان بود برگشته بودم …

حس خیلی خوبی بود خدمت
بی منت به آدمهای پاک و زحمتکشی که هربار مرا می دیدند از ته دل
برایم آرزوی خوشبختی و عاقبت به خیری میکردند و همین هم شد ،
دعاهایشان شامل حالم شد و تخصص قلب و عروق قبول شدم …

همانیبود که همیشه آرزویش را داشتم ‌…

همانی بود که مامان حوری ازبچگی برایم آرزو میکرد ، یادم است همیشه میگفت تو متخصص قلب
میشوی و بی مهری آدمها را درمان میکنی !
.
.
.
حدود یک ساعت از شهر دور شدیم تا به ویلا رسیدیم ، بابا ماشینش را
به داخل هدایت کرد و من پیاده شدم درب ویلا را ببندم که خانواده
عمه پری رسیدند …
برایشان دست تکان دادم و “پژمان” ماشین را به باغ برد
عمه پری خواهر بزرگ بابا بود ، دو دختر و یک پسر داشت
از وسط راه شنی به طرفشان حرکت کردم، پرنیا از ماشین پیاده شد و
به سمتم دوید و بلند گفت :
پرنیا -دیما…دیما…دیدی گفتم قبول میشی ؟
یکدیگررا بغل کردیم ، میان دو چشم عسل رنگ پرنیا را بوسیدم و او
صورتم را بوسه باران کرد
در همین حین صدای پژمان در گوشم پیچید و ناخواسته موهای تنم
سیخ شد !

0 0 رای ها
رأی دهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
فهرست