خانه » رمان » دلی که کرده هوایت

رمان دلی که کرده هوایت

نویسنده رمان: 

انتشارات: 

سال انتشار: 

ژانر رمان: 

نوع رمان: غیر رایگان (خرید از اپلیکیشن)

تعداد صفحات

قیمت نسخه چاپی

– تومان

نوع فایل

اندروید و iOS

خلاصه ای از رمان دلی که کرده هوایت

یه داستان پیچیده‌اس، از سرگذشت دخترانی که دست سرنوشت آن‌ها را مجبور می‌کند دست به کارهایی بزنند..دخترانی که تپش قلب و عشق های سوزان خود را نادیده می‌گیرند چون…

قسمتی از رمان دلی که کرده هوایت

“من در کنار تو به آرامش می‌رسم
و آن‌جا که هیچ‌کس به یاد ما نیست
تو را عاشقانه می‌بوسم
تا با گرمی نفس‌هایم، به لبانت جان دهم
و با گرمی نفس‌هایت، جانی دوباره گیرم
دوستت دارم
با همۀ هستی خود، ای همه هستی من
و هزاران بارخواهم گفت
دوستت دارم”

“و زخم‌های من، همه از عشق‌است”

رژ لب سرخِ اناری را با دقت و ظرافت، روی لب‌های کوچکش مالید و نگاهی به تصویر درون آیینه انداخت، سرخی لب‌ها هنوز ‌هم در چشم نبود. برای اطمینان، چندبار دیگر رژ را روی لب‌ها کشید و با دقت به تصویر خودش درون آیینه نظری انداخت، لبخندی از سر رضایت روی لب‌هایش نشست. وسوسه‌کننده‌ و اغواگر به نظر می‌آمد. کمی لب‌ها را روی هم فشرد .حرکتی به گردن داد تا موها خود را رها کند و چین و شکن موها بیشتر خود را نشان دهد. با رضایت لبخندی دوباره زد و با قدم‌هایی که به عمد و با ریتم خاصی برداشته می‌شد از اتاق بیرون رفت.
داخل راهرو کسی نبود. دست کشید روی پایین دامن و کمی آن را پایین کشید. خیلی کوتاه بود و کشیدنش تاثیری نداشت. یک وجب بالای زانو بود و با هر قدم پیراهن بالا می‌پرید. دستش را لبۀ سیمانی دیوارۀ پله‌ها گرفت و با احتیاط پله‌های باریک و مفروش را پایین رفت.
به‌به، چه جیگری شدی..
اخم کرد و تلخ گفت:
صدبار گفتم از این کلمه بیزارم..

پوران خندید و سرتاپایش را برانداز کرد. اخم‌هایش درهم شد از این نگاه پوران خوشش نمی‌آمد. به چشم‌های سرمه کشیدۀ پوران خیره شد. این چشم‌ها همیشۀ خدا سرمه داشت و با رژ سرخی که روی لب‌ها ، کج و معوج کشیده می‌شد توی ذوق می‌زد. دستی روی گردنبند مروارید کشید و گفت:
مشتری دارم.
پوران خندید. دندان طلایی از درون دهانش بیرون زد. دستش را روی دستۀ مبل کشید و گفت:
زیادی خوش‌به‌حالش می‌شه..

0 0 رای ها
رأی دهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
فهرست