خانه » رمان » دو همراز

رمان دو همراز

نویسنده رمان: 

انتشارات: 

سال انتشار: 

ژانر رمان: 

نوع رمان: غیر رایگان (خرید از اپلیکیشن)

تعداد صفحات

1401

قیمت نسخه چاپی

– تومان

نوع فایل

اندروید و iOS

خلاصه ای از رمان دو همراز

اطلس دختر ساده و معصومی که با اومدنِ همسایه‌ی جدیدشون درگیر رازهای پیچیده‌ای می‌شه که مجبوره بنا به دلایلی با این همسایه‌ی مرموز همخونه بشه، شاهرخ هم بعد از مدتی دل می‌بنده به این دختر معصوم و بینشون…

قسمتی از رمان دو همراز

همه لرزش دست و دلم از آن بود
که عشق پناهی گردد
پروازی نه
گریزگاهی گردد
آی عشق! آی عشق!
چهره آبی ات پیدا نیست

و خنکای مرهمی بر شعله ی زخمی
نه شور شعله بر سرمای درون
آی عشق! آی عشق!
چهره سرخ ات پیدا نیست

غبار تیره ی تسکینی بر حضور وهن
دنج رهایی بر گریز حضور
سیاهی بر آرامش آبی
و سبزه برگچه بر ارغوان
آی عشق! آی عشق!
رنگ آشنایت پیدا نیست!

#احمد_شاملو

*

سخن نویسنده رمان دو همراز:

اونچه که میخونید ساخته‌ی ذهن نویسنده‌ست و هیچگونه واقعیتی در اون بکار نرفته.

نویسنده قصد بی‌احترامی یا توهین به هیچگونه ارگان یا شخص خاصی رونداره و هر گونه تشابه اسمی تصادفی می‌باشد.

تمام چهارچوب و محتوای رمان از ذهن نویسنده برداشت و نوشته شده است.

*

مقداری از متن رمان دو همراز :

صدای زنگ خونه بود انگار، بین ریتم پیانو زدن بایرام و گیتار من پیچید.

یه لحظه هر دومون دست کشیدیم و به هم نگاه کردیم. با شک پرسیدم :

– زنگ‌و میزنن ؟

– فکر کنم. منم یه همچین صدایی شنیدم.

هنوز بین شک و ابهامم درگیر بودم که دوباره زنگ در به صدا در اومد.

گیتارم‌ رو کنار گذاشتم و بلند شدم‌.

مریم پیروند

از توی چشمی که نگاه کردم زن چادر به سری رو دیدم. میدونستم کیه. چند روز پیش با همین چادر اونو توی پاگرد خونه‌شون دیده بودم.

بنظر می‌رسید دختر شلوغ و چیتان‌پیتانی باشه که از قضا دوست داره به من یا بایرام چراغ سبز نشون بده. سن و سالش که بچه می‌زد و ظاهرا عقلش هم همینطور.

می‌خواستم مثل باباش بهش بی‌اعتنایی کنم، صدای باباش رو چند دقیقه‌ پیش شنیدم و خودم رو به نشنیدن زدم و حالا دخترِ فضول و کرموش رو فرستاده تا مارو ساکت کنه.

بی‌حوصله بودم و دلم می‌خواست امشب رو با موسیقی و آهنگ‌خوندن سپری کنم که صدای باباش و زنگ زدن خودش تیکی شد روی مخیله‌م تا آرامشم رو به هم بریزن.

صبح با دنیا بحثم شده بود و خلقم حسابی تنگ بود، حوصله‌ی بایرام رو هم نداشتم چه برسه به این دختر.

می‌خواستم هر چه زودتر شرش رو کم کنه و دستش رو از روی زنگ که حکم اعصابم رو داشت برداره.

توی آینه‌ی کنارِ در به خودم نگاه کردم. دستی به موهام کشیدم و تیشرتم‌ رو مرتب کردم و ناچار در رو باز کردم‌.

دختر که معلوم نیست اسمش چی بود و پشت لبخند‌های عجیبش چی پنهون داشت، با دستپاچگی من منی کرد و گفت :

– سلام عذر میخوام مزاحمتون شدم. میشه خواهش کنم صدای آهنگتونو قطع کنین. بابام عادت داره شب‌ها زود میخوابه، ولی با این سروصدا…

0 0 رای ها
رأی دهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
فهرست