خانه » رمان » اجتماعی » دژآشوب
Share on twitter
Share on whatsapp
Share on telegram
Share on pinterest

رمان دژآشوب

نویسنده رمان: 

انتشارات: 

سال انتشار: 

1398

ژانر رمان: 

نوع رمان: غیر رایگان (خرید از اپلیکیشن)

تعداد صفحات

2709

قیمت نسخه چاپی

– تومان

نوع فایل

اندروید و iOS

خلاصه ای از رمان دژآشوب

گندم همیشه خودش رو مدیون جهاندارخان و خونه‌زاد عمارتش می‌دونسته. اما حقایقی برملا میشه و حالا اون این قدرت رو داره که قلب و زندگی و آرزوهای کامیار، پسر جهاندارخان رو هدف بگیره. اما با ورود کامران، پسر ارشد خانواده همه چیز دگرگون میشه…

قسمتی از رمان دژآشوب

وقتی سوزی اومد و بهم‌ گفت آقام کارم داره طوری رنگ از روم‌ پرید که خیلی زود متوجه‌ی رنگ پریده‌م شد و بهم گفت:
– وا گندم!!دختر ببینم تو حالت خوبه؟

چطور می تونم بهش بگم:
” نه اصلا خوب نیستم. چطور می‌تونم خوب باشم‌ آخه؟ از وقتی که آقام بهم ماموریت داده تا برم تو اتاق خانوم و به هر ترتیبی که شده اون‌ چیزی که خواسته رو پیدا کنم و براش بیارم هنوز هیچ کاری نتونستم بکنم.”

من از اون روز زمین و زمان رو به هم دوختم و به هر جایی که فکرش رو می‌کردم سرک‌ کشیدم. اما از کجا می‌دونستم کلید اون اتاقم جزء یکی از مهم‌ترین چیزاییه که کبی میون سینه بندش با سنجاق بیخ قلبش وصل کرده تا مبادا یه وقت خدایی نکرده دست از ما بهترون بهش برسه! بعد اونقدر چشم انتظاری کشیدم تا بلکه بره حموم و اونوقت برم سراغ لباس زیرش. بالاخره حموم رفت، اما درست همون موقع که توی حیاط داشتم با کامیار حرف می‌زدم‌! این رو از سینه بند بزرگش که شسته و روی بند رخت ته باغچه پهن کرده فهمیدم. دو بامبی زدم توی سر خودم و با خودم گفتم:
– وای خاک بر سرت گندم! حالا دیگه مگه اون حالا حالاها حموم میره؟!!

هر چی فکر کردم دیدم دیگه عقلم به جایی قد نمیده. باید یه کار دیگه‌ای می کردم که زودتر به مقصد برسم. چاره‌ای ندیدم الا اینکه برم سراغ کامیار، چون می دونم اونم مثل همون کلید رو داره. یه چایی تازه دم براش ریختم، ورش داشتم و به اون بهونه رفتم توی اتاقش و به هر ترتیبی بود اونقدر زبون ریختم و صغری و کبری چیدم تا بالاخره راضی شد و کلید رو بهم داد. حالا هم از وقتی که کلید توی مشتمه، انگار که تموم دنیاست که توی مشتمه! کلید رو محکم توی مشتم فشار میدم و دارم خودم رو برای ماموریتی که دارم آماده می کنم و منتظرم تا از خونه بیرون بزنه‌ تا منم‌به بهونه‌ی تمیز کردن اتاق هر چی زودتر خودم رو به اونجا برسونم. یه سطل بزرگ آب و وایتکس درست کردم، یه تی و چند تا دستمال هم برداشتم و گذاشتم روی میز وسط سالن. بعد شروع کردم به دعا خوندن تا هر چی زودتر از اتاقش بیرون بیاد. بالاخره بیرون اومد! حسابی تیپ زده و آلاگارسون کرده. یه نگاه به سطل و دستمال‌های توی دستم انداخت و گفت:
– کارت که تموم شد خیلی زود از اتاق میای بیرون و باز دوباره در رو قفل می‌کنی. سعی کن فقط سرت توی کارت باشه. منظورم اینه یه وقت کاری نکنی که…

بهش میگم:
– چه حرف‌هایی می‌زنیا! آخه من توی اون اتاق چیکار می‌تونم بکنم، هان؟؟

جلوتر میاد، یه شاخ و شونه‌ای می‌کشه و می‌پرسه:
– چطور شدم؟ بهم‌ میاد؟

دست‌هاش رو دو طرف یقه‌ی پیرهنش می‌ذاره و چند بار شونه‌هاش رو بالا و پایین می‌اندازه. می‌خواد من رو متوجه‌ی پیرهن جدیدش کنه.
– آره خوبه. خیلی قشنگه! بهت میاد، رنگش هم قشنگه. مبارکت باشه. تازه خریدیش؟

می‌خنده و میگه:
– هدیه‌ست. این رو ژینا برام گرفته. سلیقه‌ی اونه. یه‌کم‌ بیا جلوتر…بیا!

یه‌کم جلو میرم و زل می‌زنم به پیرهنش که حالا دیگه خیلی هم قشنگ به نظر نمیاد و حس می‌کنم همچین رنگی اصلا بهش نمیاد. سینه‌ش رو کمی جلو میده و میگه:
– بیا جلو…بیا نترس! بوش کن ببین عطرش چطوره؟

– جدیده نه؟ اینم اون برات خریده؟

قبل از اینکه جوابم رو بده به ناچار یه قدم جلو میرم، سرم رو نزدیک چال گردنش می‌برم، یه نفس عمیق می‌کشم و میگم:
– خوبه…خوبه…خیلی خوبه!

– خیلی خوب بسه دیگه‌. حالا برو کنار می‌خوام رد شم‌ برم.

براش راهی باز می‌کنم و میگم:
– خوب برو! مگه‌ کسی جلوت رو گرفته؟!
اون که‌ میره اونقدر صبر می کنم تا صدای موتور ماشینش رو بشنوم و مطمئن شم که دیگه واقعا رفته. سطل رو برمی‌دارم و به سمت اتاق میرم‌. به سرعت در اتاق رو باز می‌کنم و واردش میشم. سطل رو یه گوشه می‌ذارم و فورا شروع به کشیدن چند تا نفس عمیق می‌کنم. نمی‌دونم از کجا باید شروع کنم. شاید از کتابخونه و میون کتاب‌ها…
با این تفکر جلوتر میرم و شروع به بازرسی کتاب‌ها می‌کنم اما متاسفانه هیچ چیزی اونجا نیست. یه‌کم روی سر پنجه‌هام بلند میشم و با دقت دستم رو روی لبه‌ی قسمت بالای کتابخونه می‌کشم. کف دستم حسابی خاک‌آلود میشه، اما هنوزم هیچی گیرم نیومده! کف دست‌هام رو با جلوی پیرهنم پاک می‌کنم و بعد با خودم فکر می‌کنم اون دفتر شاید یه‌ جا زیر تخت مرحومه باشه. روی زمین‌می‌شینم و زیر لب میگم:
– من رو ببخش فائقه خانوم! می‌دونم اگه بودین پوستم رو کنده بودین. می‌دونم از کاری که الان دارم‌ می‌کنم اصلا خوشتون‌ نمیاد، چون هیچوقت دوست نداشتین‌ کسی بدون اجازه وارد اتاقتون بشه و دست به وسایلتون بزنه، اما شرمنده چون مجبورم!

شروع به گشتن زیر تخت می‌کنم اما اونجا هم‌ چیزی نیست. داخل کشوهای میز و قفسه‌ی کمدها رو هم خوب می‌گردم و دیگه کم کم دارم احساس ناامیدی می‌کنم که یه مرتبه چشمم به یه چمدون قدیمی می‌افته و می‌تونم حدس بزنم دفتر داخل چمدونه، چون تا یادم‌ میاد فائقه خانوم‌ خدا بیامرز آلبوم‌های قدیمی رو داخل اون‌ چمدون نگهداری می‌کرد. چمدون رو وسط تخت می‌ذارم و به سرعت درش رو باز می‌کنم. تک تک آلبوم‌ها رو از توی چمدون بیرون‌ می‌کشم و به دقت مشغولم که یه مرتبه حس می‌کنم یکی در اتاق رو باز می‌کنه. حسابی ترسیدم و رنگ از روم پریده . حتی اونقدر جرات ندارم تا سرم رو بلند کنم و ببینم سایه‌ی بلند مردی که کف زمین افتاده سایه‌ی کیه! فقط می‌دونم دارم خجالت می‌کشم. قبل از اینکه از ترس مرده باشم دارم از خجالت می‌میرم! صداش رو که‌ می‌شنوم آرزو می‌کنم ای کاش واقعا مرده بودم! بهم میگه:
– اینجوری می‌خواستی اینجا رو تمیز کنی نه؟! بهم دروغ گفتی عوضی! بهم کلک زدی!

سوالات متداول

این رمان زیبا به قلم زینب ایلخانی یکی از بهترین نویسندگان رمان نوشته شده است.
این رمان به صورت غیر رایگان (خرید از اپلیکیشن) می باشد. لطفا توجه داشته باشید تمامی رمان های باغ استور با اجازه کامل نویسنده و به صورت قانونی و حلال قابل دانلود و یا خرید می باشد. لطفا از وب سایت های که اثر نویسنده ها را بدون مجوز قرار می دهند خرید و یا دانلود انجام ندهید.
0 0 رای ها
به متن بالا چه امتیازی میدی؟؟!
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
فهرست