خانه » رمان » رسوب

رمان رسوب

نویسنده رمان: 

انتشارات: 

سال انتشار: 

ژانر رمان: 

نوع رمان: رایگان (دانلود از اپلیکیشن)

تعداد صفحات

قیمت نسخه چاپی

– تومان

نوع فایل

اندروید و iOS

خلاصه ای از رمان رسوب

در گودال زمان رسوب کرده ام …
در توقف وقت های گران
در حاصل جمع منفی و مثبت
از تو کم شدم …
به تو جمع زدم …
و در اخرمن تنها رسوب کرده ام!
در عمق شبی پر از هیاهو …
در انتظار اعجاز یک حضور رسوب کرده ام…!
بعد از تو… همه چیز با من در من رسوبی شده است …
و خیالت جمع است…
من در رخوت شبانگاهی کسی در اوج بی کسی نخواهم نشست! …
تو بدان در تلاشم برای برانگیختن خموش اَمّاره*ام
اما در این حسرت از نو هم آغوش شدن با تو رسوب کرده ام!
در تاب خوردن هایی در خلوتی از جنس تو
احمقانه در تن پوشی از گرمای تن تو ،عریان در تو رسوب کرده ام…
در یک نیاز مُبرم در یک فضای چند وجبی در حصار تو ، پُر پناه تو
خلع سلاح در پی نگاه تو، بی صدا
من تنها بی تو در چه شبهای پُر وَهمی رسوب کرده ام!
در ابهامِ ناگهانیِ بی وجودی تو
در چه روزهایی در چفت خیال دستهای تو فرو رفته ام …
وچه بی گمان در کنج یک قفس
تنها و وامانده و درمانده رسوب کرده ام…!
در لباس عروسکی صامت
با چشمانی براق با “لبخندی دوخته شده بر لب”
باگونه هایی گلگون ، خالی از اشک…رسوب کرده ام!
در بطن حماقت ها
خاطره ی آشیان ها
از نیامدن ها
انتظارها
من در تو با خیال ها
من در خودم با رویاها رسوب کرده ام… !
آری … من رسوب کرده ام!!!
رسوب!

.

قسمتی از رمان رسوب

با دیدن کیان جلوی درگاهی در با خنده دراز کشید و پتو را تا گردن بالا داد .
کیان با اخم جلو رفت و لبه ی تخت نشست.
هلن : میخوام بخوابم … فردا باید برم سرکار… هشت باید اونجا باشم…
کیان لبخندی به غرغرهایش زد و گفت: خب سختته مجبور نیستی بری که … من از پس خرج شما سه تا برمیام…
هلن مسخره گفت: سه تا دیگه هم اون ور هستن !
کیان پوفی کرد . چیزی نگفت.
در قبال طعنه های هلن باید سکوت میکرد. پر به پرش میداد عصبی میشد و شاید برایش خوب نبود… شاید برای بچه خوب نبود …
سری تکان داد و بی ربط گفت: از مهلت ویزاها فقط چهل روز مونده!
هلن اب دهانش را قورت داد .
از قوز کیان خوشش نمی امد . از اهی که میدانست پشت لبهایش هست هم همینطور…
کیان از سنگینی نگاه هلن رو به سمتش چرخاند و با لبخند گفت: راضی نیستم به خودت فشار بیاری… خسته میشی اینطوری!
هلن : نه خودم دوست دارم … حداقل تا زایمانم …
کیان خنده ی پهنی کرد و هلن با خجالت تا بینی زیر پتو رفت.
کیان با پشت دست گونه اش را نوازش کرد و گفت: هلن؟
هلن : هوم؟
کیان اب دهانش را قورت داد و گفت: ببخشید …

0 0 رای ها
رأی دهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
فهرست