خانه » رمان » رمان زندگی دلناز

رمان رمان زندگی دلناز

نویسنده رمان: 

انتشارات: 

سال انتشار: 

ژانر رمان: 

نوع رمان: رایگان (دانلود از اپلیکیشن)

تعداد صفحات

قیمت نسخه چاپی

– تومان

نوع فایل

اندروید و iOS

خلاصه ای از رمان رمان زندگی دلناز

دختری خود ساخته برای این که مدیون کسی نباشه به پیشنهاد یکی از دوستانش برای پرستاری دختری از خانواده ای متمول، وارد عمارت این خاندان می شه اما رفتن به این عمارت همه چیز تمام گرچه شاید امتیاز خوبی محسوب بشه ولی اتفاقات وحشتناک و مرموزی برای دلناز رقم می زنه که…

قسمتی از رمان رمان زندگی دلناز

اگر نیایی…

چه کرده ای با دلم ، حالم مثل گذشته نیست ، از یک سو تنها هستم و از سوی دیگر تنهایی در کنارم نیست … دلتنگی می آید به سراغم و زندگی ام یک لحظه آرام نیست… هر لحظه بی تابم ، در قفس نشسته ام اما در حال پرواز به سوی آسمانم… کویر هم با تو دریا میشود ، اگر نیایی در کنارم ، امروزم فردا نمیشود… به نام حق

نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت تند تند لباسش را پوشید و هرزگاهی زیر لب غرولندی میکرد تند و سریع کوله اش را برداشت به سمت بیرون دوید ولی همینکه از در پایش را بیرون گذاشت با جسمی برخورد کرد و روی زمین افتاد با دیدن خواهر کوچکترش دل آرام حرصی نفسش را بیرون داد و برخاست خاک لباسش را تکاند دل آرام – چی شده ایقد با عجله میری زدی نفلم کردی

-نفله؟؟؟باز شروع شد؟؟؟چندبار بگم

اینطور صحبت نکن درست نیست؟؟؟

دل آرام تابی به چشمانش داد و به مچ دستش اشاره کرد – دیرت شده بودا؟؟ !!

به کل همه چیز را فراموش کرد و ضربه ای به پیشانی اش زد و تند و سریع از خانه خارج شد ولی باز وقتی دیر رسید استاد شروع کرد به نصیحت کردن و بازخواست کردنش و در آخر اجازه داد داخل کلاس برود تمام مدت که درکلاس بود به نگاه های زیرکی و اشاره های مانی بی توجه بود در آخر وقتی کلاس تمام شد بدون ذره ای توجه به مانی از کلاس خارج شد ولی چند دقیقه بعد کوله اش کشیده شده نگاهش را به مانی داد که نفس نفس میزد مانی-چخبره مگه … مگه مسابقس ایقد تند میری؟؟

-بسه مانی خیلی از دستت شکارم مقصر دیر اومدنم تویی که مجبور شدم دوساعت

بازخواست بشم

مانی بیخیال شانه بالا انداخت و همانطور که با او هم قدم میشد گفت

-به من چه که جنبعالی توی خواب ناز تشریف داشتین؟؟؟

-به تو چه؟؟ …!!جنابعالی تا صبح نذاشتی پلک رو هم بزارم

مانی نگاهی به اطرف کرد و با لبخند موزی رو او گفت

-چته بابا حالا یکی خیال میکنه دیشب چه خبر بود

-کوفت بیشعور منحرف

قهقه مانی باعث شد تا با عجله دستش را روی دهانش بگذارد تا بیشتر از این باعث کنجکاوی دانشجو های فضول نشود ولی دیر شده بود و همه چپ چپ نگاهشان میکردند

-مانی؟؟ !!!!! دیوونه این کارا چیه؟؟ مانی دستش را گرفت و از ساختمان دانشکده بیرون رفتند وقتی وارد حیاط شدند دستش را رها کرد و به نقطه ای خیره شد …لحظه ای بعد جیغش به هوا رفت و باعث شد چند نفری که آن اطرف بودند با تعجب به او زل بزنند

-خاک تو سرت مانیا آبروم رو بردی با این کارات مانی

– بسه دیوونه اونجا رو نگاه … وویی استاد فرهمنده

نگاهی به سمتی که مانیا اشاره میکرد انداخت با دیدن استاد فرهمند جوان سری به نشانه تأسف برای مانیا تکان داد

– خاک بر سر من که دارم خودمو برای آدم کردنت میکشم

-برو بابا … نگاش کن ترو خدا ببین که خوشتیپه وووییی ناز شی پسر که ایقد خوردنی هستی

0 0 رای ها
رأی دهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
فهرست